میعادگاه : کـــرج . محمدشهر . ابتدای عباس آباد.بیت المهــــــــدی (عج

منوی کاربری


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
موضوعات
آخرین مطالب
دیگر موارد
آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 3422
:: کل نظرات : 51

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 8
:: تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 129
:: باردید دیروز : 179
:: بازدید هفته : 2432
:: بازدید ماه : 8346
:: بازدید سال : 14548
:: بازدید کلی : 14548
نویسنده : rayatelhoda
دوشنبه 10 مهر 1391

نام؟
سعید.

نام خانوادگی؟
حدادیان.

شغل؟
کارمند دانشگاه تهران.

تحصیلات؟
کارشناس‎ارشد علوم قرآن و حدیث. یک دوره آموزش مدیریت هم دیده‎ام. مطالعات دینی هم از نوجوانی داشته‎ام.

شغل پدر؟
بازنشسته   هستند.

اولین شغلی که داشتید؟
شاگرد لحاف‎دوزی. اول دبستان را که تمام کردم، مادربزرگم مرا برد به یک دکان لحاف‎دوزی و مشغولم کرد. چند تجربه بزرگ زندگی‎ام را در همین شغل آموختم.

و آن تجربه‎ها؟
یکی این‎که فهمیدم دزد همیشه از دیوار بالا نمی‎آید. یک روز استادکارم نبود. یکی آمد و گفت: «اوستات گفته اون زنبوری رو بده» و من دادم. تا همین الان که با شما صحبت می‎کنم، زنبوری را نیاورده! یکی این‎که فهمیدم پولی که با تلاش به دست می‎آوری، مزه دیگری دارد. یک شب استاد لحاف‎دوز و شریکش حساب و کتاب کردند اما سه تومن و پنج‎زار هفتگی‎ام را ندادند و گفتند هفته دیگر می‎دهیم و من تا خانه گریه می‎کردم. مادربزرگم گفت خودم پنج تومن تو را می‎دهم. گفتم نه، پول خودم را می‎خواهم.

پس تجربه کار در کودکی و نوجوانی داشته‎اید؟
فراوان. از آب زرشک فروختن تا نیمچه‎وردستی در کار کفاشی در پاساژ ولی و پاساژ سیدوحید در بازار تهران، و البته تجربه‎‎های نمایش و سرود. از پیش از دبستان تئاتر کار می‎کردم. من می‎شدم مش‎رمضون و برادر کوچکم می‎شد مش‎شعبون و دایی‎ام از ما بازی می‎گرفت.

و کار اداری و فرهنگی؟
من دیپلمم را یک سال زودتر گرفتم و بلافاصله مربی تربیتی شدم. گروه سرودی داشتیم که با وجود کمبود امکانات خوش درخشید و گروه تئاترمان هم اول شد و مدتی بعد برای کار به تلویزیون دعوت شدم. پیش از آن درس‎‎های قرآن را منظوم کرده بودم که این بندش را خاطرم هست: آ‎های آ‎های من مدم/ نگاه بکن به قدم/ تنبل بیش از حدم/ هر سال تو پنجم ردم/ با هر صدا بیایم/ کشیده‎اش نمایم! شعر «آی بچه‎‎ها بخندین، زمستون هم بهاره» هم کار گروه ما بود. یکی دو سالی در کنار آموزش و پرورش، در برنامه‎‎های کودک هم کار کردم. آقایان طهماسب و جبلی و خانم معتمدآریا هم همان وقت‎‎ها در گروه کودک تلویزیون کار می‎کردند. حتی یکی دو بار نریشن هم خواندم. در یکی از همین نریشن‎خوانی‎‎های بدون تمرین، یک‎بار از تصویر جلو افتادم. یک ماهی در تصویر بود که من جلو جلو معرفی‎اش کردم. از اتاق فرمان اشاره می‎کردند که نگو. سکوت کردم. تصویر که آمد و ماهی را که نشان دادند، گفتم «ایناهاشم  دیدی؟!»

چرا در تلویزیون نماندید؟
جلساتی هفتگی در تلویزیون برگزار می‎شد درباره ماهیت تلویزیون و رسانه که من کم سن و سال‎ترین عضوش بودم. آن حرف‎‎ها در نظام‎بندی سیستم فکری من خیلی تأثیرگذار بود و خیلی مرا با رسانه آشنا کرد. اما من بیشتر با ذکر اهل بیت خو گرفته بودم و دوران جنگ هم بود. ماندن در آن فضا برایم سخت بود.

اولین دستمزدی که بابت کار هنری گرفتید؟
بابت نگارش متن سریال پرستو که اولین عروسکی انیمیشن بود در سیزده قسمت ده دقیقه‎ای و خانم فریال بهزاد کارگردانی‎اش کرد، هجده هزار و پانصد تومان دستمزد دادند که با همان ازدواج کردم.

و چطور شد که به دانشگاه تهران رسیدید؟
غیر از آموزش و پرورش و فعالیت‎‎های هنری، مدتی مدیر آموزش شرکت سقزسازی ایران بودم و مدتی هم مدیر آموزش شرکت داروسازی لقمان و مدتی هم در سازمان فنی و حرفه‎ای مسئول آموزش قرآن. از سال 76 هم در دانشگاه تهران شاغل شدم. تا سال 79 مسئول قرآن بودم و از آن تاریخ تا الان مسئول دفتر ادبیات.

دورترین تصویری که از کودکی در ذهن دارید؟
تصویری است از تعزیه. دو عزیز که از هم جدا شده بودند، در یک تعزیه همدیگر را ملاقات کردند. به‎خاطرات کودکی‎ام در شعر «باز دلتنگ زنگ مدرسه‎ام» اشاره‎‎هایی کرده‎ام.

بزرگترین اشتباه جوانی؟
شهید نشدن.

مهم‎ترین تفاوت‎تان با ده سال پیش؟
خیلی پخته شده‎ام.

اولین بیتی که گفتید؟
پدر و مادرم از خانه بیرون رفته بودند و مرا نبرده بودند. ناراحت شدم و چندتا «چرا» ردیف کردم و گفتم: «این چرا‎ها را جوابی نیست.» این را که گفتم در کوچه می‎دویدم و احساس می‎کردم کوه جابه‎جا کرده‎ام!

و آخرین بیتی که گفتید؟
تسبیح از دست آسمان افتاد/ باران چکید و خوشه گندم شد.

اولین‎بار که روی صندلی روضه‎خوانی نشستید؟
سه چهار ساله بودم. حاج‎آقا مرتضای روضه‎خوان که از روی صندلی بلند شد، جایش نشستم و دو سه تا روضه و حکایت را که شنیده بودم، قاطی کردم و با لحن روضه خواندم! و البته مادربزرگم دعوایم کرد.

اولین‎بار که به‎عنوان مداح در مجلسی روضه خواندید؟
خدا بیامرز برادرم یک شب احیاء در مسجد سیدالشهداء سر نازی‎آباد گیر داد به آقای قنبری که داداش من باید بخواند. یک کم گردن‎کلفتی هم کرد! دو سه بیتی خواندم و مجلس ‎گر گرفت. البته صدای کودکانه هم در ایجاد این فضا بی‎تأثیر نبود. خجالت می‎کشیدم به پدرم بگویم می‎خوانم. ده یازده سالم بود که شب جمعه‎ای در هیأت جوانان شرق نازی‎آباد، که حاج مجید فرسادی در آن می‎خواند، روضه حضرت رقیه خواندم. اولین‎بار که پدرم خواندنم را شنید، با خوشحالی گفت: «پسرجان، تو که می‎خواهی بخوانی به خودم بگو تا شعر تو بدهم.» و برایم خواند: «سری به نیزه بلند است در برابر زینب/ خدا کند که نباشد سر برادر زینب.»

اولین‎بار که هیأت‎دار شدید؟
ما سه برادر بودیم که برادر وسطی زود از دنیا رفت. برادر کوچک‎مان از پدرم یاد گرفته بود و طبل زیر می‎زد. برادر دوم هم یک‎کم قلدرمآب بود و کار‎ها را راست و ریس می‎کرد. من هم که می‎خواندم. یک‎بار همین‎طور که داشتم می‎خواندم، دیدم دسته‎ای درست شد و راه افتاد! از سر نازی‎آباد رفتیم داخل کوچه پس‎کوچه‎ها. درِ خانه‎ای باز شد و داخل شدیم و در را بستند. زن‎‎ها می‎گفتند تا حاجت نگیریم در‎ها را باز می‎کنیم! ما از ترس پدر و مادر گریه می‎کردیم و آن‎ها از گریه ما!

کوتاه درباره دشتی؟
دشتی را کوتاه نمی‎شود گفت. هزارتا واژه هم برایش کم است. در جبهه هر وقت حال خوشی بود، دشتی می‎خواندیم؛ در اوقات مناجات، دشتی می‎خواندیم؛ الان هم در اوج روضه، دشتی می‎خوانیم: غم عشقت بیابون‎پرورم کرد... امام که از دنیا رفت، باز هم «نمی‎دونم دلم دیوونه کیست» بود که گرفت. شلمچه و دوکوهه و فکه و شب عاشورا و شام غریبان، همه دشتی‎اند. البته الان صدای من یاری نمی‎کند که خیلی دشتی بخوانم. من به اندازه ده‎تا مداح خوانده‎ام و حالا صدایم فرسوده‎ شده. بنایم این بوده که همه تشییع جنازه‎‎های شهدا را بروم و بخوانم. آن اوایل که هنوز صدا و سیما خبر نشده بود و میکرفونی نبود، با بلندگوی ماشین حاج‎بخشی می‎خواندم.

کوتاه درباره  میکروفن؟
هیچ‎وقت دنبالش نبوده‎ام. به خودم باشد، دوربین‎‎های تلویزیون‎ را هم راه نمی‎دهم به مجلس.

درباره امام خمینی؟
بابا‎مان بود. واقعا نمی‎دانم به کسانی که امام را ندیده‎اند، از ‎شأن آسمانی امام چطور بگویم.

حاج منصور ارضی؟
پیر عشق.

حاج‎محمد طاهری؟
قلب من است که روی زمین راه می‎رود.

مرتضی امیری  اسفندقه؟
مظهر تواضع. معلم مهربان شاعری.

قیصر امین‎پور؟
محبوب. محبوب همه اهل ذوق و شعر و عاطفه.

حبیب‎الله  چایچیان؟
پیر دلسوخته آل‎الله.

محمدحسن حدادیان؟
مغز بادام.

علیرضا  قزوه؟
همه‎کاره  شعر.

مرحوم آیت‎الله حق‎شناس؟
آبشاری که نمی‎شد جلوی بارش فیضش را گرفت.

محمود فرشچیان؟
ذوالجناح وقتی به خیمه‎‎ها رسید، سفیدی بدنش از خون سرخ بوده. در یک حمله فقط چهارهزار تیرانداز تیر انداخته‎اند که اگر صدتایش هم اصابت کرده باشد، تصویر چیز دیگری می‎شود. از استاد فرشچیان باید ممنون بود که تصویر عصر عاشورا را مستور اجرا کرده است.

از کدام شاعر بیشتر شعر حفظید؟
از آقایان حسان، مؤید، انسانی، سازگار و... البته حافظ، که همه در حافظه داریم.

بهترین نمونه عشق در ادبیات فارسی؟
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی/ عشق محمد بس است و آل محمد.

بهترین نمونه تشیع در شعر فارسی؟
شعر بعد از انقلاب. ما در دوره انقلاب و جنگ با ترافیک بالای قهرمان مواجهیم و تشیع یکی از بی‎نظیرترین صحنه‎‎های حیثیتی خودش را به منصه ظهور رسانده. از حسین فهمیده بگیر تا مصطفی چمران و البته امام خمینی، که این قهرمانان هرچه داشتند از او داشتند.

آیا شعر آیینی همان شعر مدح و مرثیه است؟
خیر. مفصل‎تر از این حرف‎هاست. جناب استاد مجاهدی و جناب دکتر سنگری در این‎باب سخنانی گفته‎اند و عناوین مختلف شعر آیینی را برشمرده‎اند.

با این گزاره موافقید که «مداحان جای واعظان را گرفته‎اند»؟
این سؤال دیگر از مد افتاده و دیگر حتی کلیشه هم نیست. توضیحش مفصل است؛ اما ما همیشه زیر سایه علما و وعاظیم. گاهی پیش می‎آید که مداحانی به واسطه هنر فوق‎العاده‎شان و سوز و اخلاص‎شان و توجهی که حضرات معصومین به آنها داشته‎اند، جلوه بیشتری دارند؛ اما همین‎‎ها هم هر شناختی از ائمه دارند، از پای منبر وعاظ کسب کرده‎اند. ما پله اولی هستیم، نه بالای منبری. اختلاف بین وعاظ و مداحان اصلا پیش‎آمدنی نیست. امثال بنده هم به‎خاطر دفاع از شئون علماست که این‎روز‎ها متهمیم.

با این گزاره که «منبر کمرنگ شده است» چطور؟
خیر. حرف غلطی است. به برکت نماز‎های جمعه که در تمام شهر‎های کشور برقرار است، منابر حضوری شایسته دارند. کجا در گذشته چنین چیزی بوده است؟ منبر اتفاقا دیگر تکه‎ای چوب نیست و شده است چشم تلویزیون. بسیاری از وعاظ مثل آقایان فاطمی‎نیا و انصاریان نیز منابر بسیار پرمخاطبی دارند.

پاسخ‎تان به کسانی که می‎گویند «برخی مداحان هیأت را به دیسکو تبدیل کرده‎اند»؟
یک‎ذره تحمل و یک‎ذره تأمل و یک‎ذره توجه به این‎که در مقابل هالیوود و دیگر جلوه‎‎های هجمه فرهنگی غرب، آن‎چه بیشترین موفقیت را داشته است، همین جلسات است. بعضی از مداحان جوان در حالِ شدن هستند. سعی‎شان هم این است که از هر عمل مباحی که می‎تواند برای جذب مخاطب مفید باشد، استفاده کنند. تا وقتی که حرامی صورت نگرفته است، باید صبر و تحمل داشت.

سه چیز که همیشه همراه‎تان است؟
خدا که همیشه هست. دوتا هم فرشته هستند روی شانه‎هایم. یک شیطان هم همیشه همراه همه ما هست که امیدواریم طرد شود.

اهل اینترنت هم هستید؟
پای کامپیوتر نمی‎نشینم. یک وبلاگ دارم که آن را هم دوستان درست کرده‎اند و گاهی شعرهایم را در آن انتشار می‎دهند.

معمولا چی عصبانی‎تان می‎کند؟
ریزش بیش از اندازه مردم روی سرم بعد از مجالس. عصبانیت آزاردهنده‎ای است، چون احساس می‎کنم با این عصبانیت، فیض مجلس را هم از دست می‎دهم. اخیرا در حرم رضوی بودم؛ آن‎قدر با من عکس گرفتند که حس حضور از کف رفت. کسی هم که نیستیم ما. اما هر عکسی که می‎انداختند، خجالتم از امام رضا بیشتر می‎شد.

اهل خرید خانه هستید؟
بله. اهل آشپزی هم هستم و هفته‎ای یک‎شب غذای خانه را من می‎پزم. بیشترین چیزی هم که برای خانه می‎خرم گل است و هدایای دیگر. مناسبت‎‎ها و تولد‎‎ها را هم، هم شمسی و هم قمری‎اش را حساب می‎کنم.

باارزش‎ترین هدیه‎ای که تا امروز گرفته‎اید؟
آخرینش را می‎گویم. چند روز پیش در حرم امام رضا یک پر طاووس ضریح را به من هدیه کردند.

باارزش‎ترین چیزی که از دست داده‎اید؟
امام خمینی.

غم‎انگیزترین گوشه تاریخ؟
لابد فکر می‎کنی کربلا را می‎گویم؟ نه. پیچ کوچه بنی‎هاشم. اصلا غم‎انگیزترین گوشه تاریخ، گوشه‎ای بود که امیرالمؤمنین نشسته بود و حضرت زهرا را در بستر بیماری نظاره می‎کرد.

به یادماندنی‎ترین نوای عاشورایی که خوانده‎اید؟
هیچ خواندنی خواندن جبهه‎‎ها نمی‎شود. اما «یاحسین»ی که در 9 دی خواندم، چیز دیگری بود.

سخت‎ترین تجربه درد؟
پنج عمل در دو بیهوشیِ پشت سر هم و شانزده روز بستری شدن در بیمارستان. دکتر می‎گفت دردی که تحمل کردی، چهل برابر درد زایمان بوده است.

اگر بخواهید وصیت کنید یکی از کار‎هایی را که خوانده‎اید در کفن‎تان بپیچند، کدام را انتخاب می‎کنید؟
حضرت زینب در گودال قتلگاه فرمود «اللهم تقبل منا هذا القلیل من القربان.» سلمان که ماحصل عمر رسول اکرم بود، وقتی از دنیا رفت، امیرالمؤمنین روی خاکش نوشت سلمان دست خالی آمده است و کسی که به خانه کریم می‎رود، شایسته نیست دست ‎پر برود. آن‎وقت من چهارتا چیز را که خوانده‎ام، بدهم در کفنم بپیچند؟ هرگز چنین کاری نمی‎کنم.

بزرگترین حسرت‎تان؟
این‎که کم گفته‎ام «حسین.»

مهم‎ترین کلمه عالم؟
الله. حسین هم فدایی الله است.

اگر جای حاج کاظم آژانس شیشه‎ای بودید چه می‎کردید؟
زدی به خال! ما که تا حالا هر کار کرده‎ایم، کار حاج‎کاظمی بوده است! اما هیچ‎کس حاج‎کاظم و حاج‎کاظم‎‎ها را نشناخت و نمی‎شناسد. در فتنه 88 تعدادی شهید دادیم و البته تعدادی هم از مردم کشته شدند که پاره‎تن ما و اولاد ما بودند. کی گفته وکلا و وزرا و رؤسای قوه ما از یکی از این شهدا بالاترند؟ این‎ها که در فتنه بصیرت نشان دادند و در غربت شهید شدند و یک ختم درست و حسابی هم برای‎شان گرفته نشد. کم‎کاری‎‎ها و ماست‎مالی‎کردن‎‎ها و دسته‎بندی‎‎ها و احتیاط کردن‎‎ها برای حفظ موقعیت‎‎های آینده و بی‎عقلی‎‎های بعضی و دگردیسی‎‎های بعضی و... برای‎مان غیرقابل‎باور بود. حاج‎کاظم‎‎ها در این موقعیت‎‎ها چه باید بکنند؟ گاهی فکر می‎کنم بعضی کار‎های ما اصلا منبعث از رفتار و منطق حاج‎کاظم آژانس شیشه‎ای بوده است.

اگر به ده سال زندان محکوم شوید؟
بعید هم نیست همین روز‎ها محکوم شوم! استقبال می‎کنم. اگر ادای حق‎الناس باشد، می‎روم زندان و پاک می‎شوم. اگر مظلوم‎نمایی هم باشد، برایم قشنگ است. اما فارغ از همه این‎ها، من به خلوت احتیاج دارم. لااقل مجموعه شعر‎هایم را جمع می‎کنم!

اگر بدانید 24 ساعت بیشتر زنده نیستید ؟
اگر یک ساعت مانده باشد، نماز امیرالمؤمنین می‎خوانم. اگر 24 ساعت وقت داشته باشم، بخش اعظمش را صرف طلب حلالیت و وصیت می‎کنم و اگر بتوانم مشهد می‎روم؛ البته به شرطی که هواپیما سقوط نکند !

دوست دارید آخرین کلمه‎ای که بر زبان می‎آورید چه باشد؟
تا بخواهیم بفهمیم کدام را باید بگوییم برده‎اندمان. آن‎چه بر دل می‎گذرد شرط است، نه آن‎چه بر زبان می‎آید. رفیقی داشتیم که می‎گفت دوستی داشتم که وقتی گلوله به پشت سرش خورد، ناخودآگاه گفت «کی بود؟» و بلافاصله شهید شد. یعنی ما باید فکر کنیم آخرین کلمه این شهید «کی بود» بوده؟ اگر این‎طور نگاه کنیم که خیلی از مرحله پرتیم! اما من دوست دارم «بک یا الله» را تا «بالحجه» بگویم. دوست دارم شعبانیه و آل‎یاسین و زیارت عاشورا را خوانده باشم و بمیرم؛ و دوست دارم آخرین کلمه‎ام، چیزی باشد که خدا دوست دارد؛ و دوست دارم کمی پیش از مردن، کمی برای امام حسین گریه کرده باشم. گریه برای امام حسین جان دادن را آسان می‎کند...

و حرف آخر؟
حرف اول حسین، حرف آخر حسین  

 


:: بازدید از این مطلب : 2878
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rayatelhoda
دوشنبه 10 مهر 1391

هفتم مهر 59، حضرت آیت الله خامنه‌ای، نماینده‌ی حضرت امام در شورای عالی دفاع، برای اولین بار وارد جبهه‌های حق علیه باطل می‌شوند. بعدها، ایشان در صحبت‌های مختلفی، قسمت‌هایی از داستان اولین حضور خود را تعریف می‌کنند. متن زیر روایت این سفر است که از چندین منبع مختلف، از بیانات استخراج شده و در کنار هم قرار گرفته است. انتهای هر پاراگراف، تاریخ بیانات مربوطه، درج شده است:

 


 


من در اوّل جنگ وقتى كه هفت، هشت، ده روزى گذشت ديدم كه هر چه خبر مى‌آيد يأس‌آور است، هيچ كار هم از دست من اينجا بر نمى‌آيد، زمان بنى‌صدر بود من البته نماينده‌ى امام در شوراى عالى دفاع بودم آن روز و سخنگوى شوراى عالى دفاع هم بودم. اما خب هيچ كارى دستمان نبود، مى‌رفتيم توى مركز فرماندهى، توى ستاد مشترك آنجا مى‌نشستيم يك صبح تا ظهر، يك ظهر تا شب، ظهر آنجا مى‌ماندم، گاهى شب‌ها من در ستاد مشترك مى‌ماندم خانه نمى‌آمدم همه‌اش دوندگى، همه‌اش تلاش، اما قيچى دست ديگرى است كه ببرد، كليد دست ديگرى است كه باز كند يا ببندد هيچ كارى نداشتم، واقعاً بيچاره شده بودم، عاجز شده بودم. مرتب از دزفول، از اهواز، از جاهاى ديگر پيغام، تماس مى‌گرفتند آقا ما اينجا فلان چيز مى‌خواهيم، توپ نخود كشمشى مى‌خواهيم، نمى‌دانم خمپاره مى‌خواهيم، چه مى‌خواهيم، چه مى‌خواهيم. ما اين‌جا توى ستاد مشترك مركز فرماندهى مطرح مى‌كرديم، با بى‌اعتنائى مواجه مى‌شديم.

ديدم از من كارى بر نمى‌آيد دل من هم مى‌جوشد، اصلاً نمى‌توانم صبر كنم. رفتم خدمت امام با دغدغه‌ى كامل؛ چون احتمال قوى مى‌دادم كه امام بگويد كه نه. خواستم بروم اجازه بگيرم كه بروم، گفتم من مى‌روم جبهه. البته من فن جنگ هم بلد نبودم. من سربازى نرفتم، آن روز يك گلوله زدن عادى را هم شايد من درست نمى‌توانستم انجام بدهم، گفتم مى‌روم خدمت امام از امام درخواست مى‌كنم كه من را بفرستد آنجا من بروم آنجا بلكه با وجود خودم، با نفس خودم، با سخنرانى خودم يك عده‌اى را بكشانم آنجا جمع كنم يك كارى بكنيم، نمى‌دانستم هم چكار مى‌خواهيم بكنيم.67/9/10

و خيلى هم خدا خدا مى‌كردم كه ايشان نگويند نه، چون گاهى ايشان از اين احتياط‌ها مى‌كردند كه خودتان را حفظ كنيد، نگهداريد. خيلى دلهره داشتم كه ايشان بگويند نه.66/4/25

هميشه امام به ما مى‌گفتند كه خودتان را حفظ كنيد، مراقبت كنيد، چه بكنيد، احتمال قوى مى‌دادم كه بروم امام بگويند نه. كه خب خطر است مرگ قطعى بود ديگر يعنى مسأله‌ى عادى نبود جبهه مى‌خواستيم برويم. رفتم خدمت ايشان قبلاً به آقاى حاج‌احمدآقا گفتم كه من مى‌خواهم از امام چنين درخواستى بكنم من خواهش مى‌كنم شما با امام قبلاً صحبت كن زمينه را آماده كن كه امام نه نگويد. رفتيم آنجا عده‌اى از فرماندهان نظامى بودند، مرحوم چمران هم بود، بعد كه حرفهاى همه تمام شد و مى‌خواستند پا شوند، من به امام گفتم من خواهش مى‌كنم اجازه بدهيد من بروم يا اهواز يا دزفول شايد يك كارى بتوانيم بكنيم. بلافاصله گفتند كه بله شما برويد.67/9/10

ايشان هيچ مقاومتى نكردند. گفتند: ان‌شاءالله خدا موفق كند. گفتم پس من امروز مى‌روم، گفتند عيب ندارد.66/4/25

به قدرى من خوشحال شدم بال در آوردم.67/9/10

من چون احساس كردم كه نيروهاى نظامى ما بسيار كم هستند و ضعيف هستند، براى اين‌كه بتوانيم همان عده نيروهايى كه هستند را روحيه‌اى بدهيم و افراد ديگرى را هم از مردم دعوت كنيم كه به آنها كمك كنند، من از امام اجازه گرفتم.65/10/16

مرحوم چمران نشسته بود آنجا گفت آقا پس به من هم اجازه بدهيد من هم بروم ايشان گفت شما هم برويد. ما آمديم بيرون معطلش نكردم گفتم آقاى دكتر همين الان راه بيفتيم برويم. گفت پس تا بعد از ظهر صبر كن من يك چند تا دوست و آشنا دارم. من آمدم منزل به محافظينم گفتم كه خداحافظ شما من دارم مى‌روم ميدان جنگ محافظت مال تهران بود، ميدان جنگ كه ديگر محافظت ندارد با اينها خداحافظى كردم، منقلب شدند بعضى‌هايشان گريه كردند، ناراحت شدند، بعد به من گفتند: كه خيلى خب حالا ما مى‌آئيم به عنوان محافظ نمى‌آئيم، ما هم مى‌خواهيم بيائيم جبهه، گفتيم بيائيد.67/9/10

 



 

«عيبى ندارد.» لذا بودند و مى‌رفتند كارهاى خودشان را مى‌كردند و به من كارى نداشتند.72/6/11

عصرى با مرحوم چمران راه افتاديم.67/9/10

سوار يك سي يکصدوسى شديم با يك عده‌اى كه با ايشان بودند. بنده تنها بودم، ايشان چهل، پنجاه نفر با خودش داشت.66/4/25

سر شب بود اوائل شب رسيديم اهواز.67/9/10

توى همان پادگان لشكرِ نود و دو.72/6/11

بنده رفتم توى متن قضايا، يعنى؛ يك شب را من نگذراندم، همان شب اوّل كه رفتيم يك گروه كوچكى درست شد كه بروند آرپى‌جى و تفنگ بردارند بروند داخل صفوف دشمن و به اينها شبيخون بزنند يك كارى بكنند،67/9/10

دوستانى كه آنجا در استاندارى و لشكر بودند، گفتند: «الان ميدان براى شكار تانك و كارهاى چريكى هست.» ايشان گفت: «از همين حالا شروع مى‌كنيم.»72/6/11

بنده هم نمى‌دانستم چه‌ كار مى‌خواهم بكنم، چمران هم شد فرمانده‌ى اين جمع؛ چون ايشان كار نظامى كرده بود مى‌دانست. من به مرحوم چمران گفتم من هم بيايم گفت چه عيب دارد؟ گفتيم لباس بياوريد لباس آوردند، بنده براى اوّلين بار لباس سربازى را آن روز پوشيدم،67/9/10

كه البته لباس خيلى گشادى بود! بنده حالا هم لاغرم؛ اما آن‌وقت لاغرتر هم بودم. خيلى به تن من نمى‌خورد.72/6/11

معمول هم نبود آن وقت معممين لباس نظامى بپوشند، من ديدم لباس سربازى را ريختند آنجا كسانى كه از تهران با بنده، مرحوم چمران با هم رفته بوديم يك عده هم با ما بودند آنجا هستند، دارند مى‌پوشند، من به چمران گفتم چه طور است من هم يكدانه بپوشم؟ يكدانه لباس سربازى برداشتم. من پوشيدم و عمامه و عبا را گذاشتم كنار،66/6/28

 

چند روزى كه گذشت، يكدست لباس درجه دارى برايم آوردند كه اتّفاقاً علامت رسته‌ى زرهى هم روى آن بود. رسته‌هاى ديگر، بعد از اين‌كه چند ماه آنجا ماندم و با من مأنوس شده بودند، گله مى‌كردند كه چرا لباس شما رسته‌ى توپخانه نيست؟ چرا رسته‌ى پياده نيست؟ زرهى چه خصوصيتى دارد؟ لذا آن علامت رسته‌ى زرهى را كندم كه اين امتيازى براى آنها نباشد.72/6/11

 


 


كلاشينكف البته داشتم،67/9/10

 الان هم آن را دارم. يعنى شخصى است و ارتباطى به دستگاه دولتى ندارد. كسى يك وقت به من هديه كرده بود. كلاشينفك مخصوصى است.72/6/11

 
برداشتم كلاشينكف را با اين جمع راه افتاديم همان شب اوّل ساعت حدود دوزاده، يك رفتيم توى منطقه. منطقه‌ى تاريك ظلمانى. چون چراغى روشن نمى‌شد تمام آن منطقه تمام خوزستان شايد بشود گفت يا اين بخش اقلاً از خوزستان خاموشى بود. از همان شب اوّل شروع كرديم. من رفتم نزديك ديدم كه وضع چيه، ديدم كه حضور يك عمامه به سر آنجا چه مى‌كند. شب اوّلى كه ما وارد شديم در اين ستاد لشكر نودودو يك حالت افسردگى‌اى وجود داشت، توى اتاق جنگشان رفتيم ديديم سر درگم، بوى اميد نمى‌آمد. اين شب اوّل بود سه، چهار شب كه گذشت ما هر شب همين عمليات را مى‌رفتيم مرتب هر شب با مرحوم چمران و يك عده‌اى از افرادى كه ايشان با خودش آورده بود و بعضى از بچه‌هايى كه با من بودند مى‌رفتيم منطقه براى عمليات، بعد از سه، چهار شب يك روز ديدم يك سرهنگى بود يا سرهنگ دويى بود يا سرگردى بود يادم نيست، - مرد نسبتاً مسنى هم بود ديگر در آن درجه قاعدتاً هم سن خيلى جوان نيست - آمد پيش من يك نامه‌اى به من داد گفت: من خواهش مى‌كنم به اين نامه توجه كنيد. من ته دلم سوء ظن پيدا كردم گفتم اين لابد آمده مى‌گويد به من مرخصى بگوئيد بدهند، نامه را باز كردم ديدم نوشته كه من از شما خواهش مى‌كنم شما كه داريد شب‌ها مى‌رويد عمليات، يك شب هم دست من را بگيريد من را هم ببريد. من منقلب شدم ديدم همان آدم است، همان آدم دو، سه شب قبل است. آن روز ارتشى‌ها خيلى نشان نمى‌دادند كه در ميدان جنگ فداكارى مى‌كنند، البته در طول اين مدت تا قبل از اين‌كه سپاه انسجامى پيدا كند و وارد ميدان بشود انصافاً كارهاى بزرگى انجام دادند؛ اما آن اوائل كار بود، اوائل جنگ بود، اين‌كه مى‌گويم شايد هفته‌ى دوم جنگ بود، هنوز بيست روز از جنگ نگذشته بود. يك سرهنگى يا يك سرگردى اينجور تحت تأثير اين حركت قرار گرفته بود از اين‌جا شروع شد؛ ديگر خب علما هم ديديم يواش، يواش آمدند يك عده‌اى شايد قبل از ما بعضى‌ها نمى‌دانم رفته بودند، بعضى‌ها بعد از بنده آمدند.67/9/10
 


:: بازدید از این مطلب : 2312
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rayatelhoda
دوشنبه 10 مهر 1391
حضرت آیت‌الله جوادی با قرائت این آیه که «و لما ورد ماء مدین وجد من دونهم امرأتان تذودان...»، بیان داشت: این دامدارها دام‌ها را اطراف شهر و روستا اداره می‌کردند، کشاورزی باید طوری باشد که برای علوفه، ارز از کشور خارج نشود، این گونه است که بعد از افزایش دلار،‌ علوفه، شیر و ماست گران می‌شود؛ این به تحریم برنمی‌گردد شما آب و خاک داری، اما از آن استفاده نمی‌کنی. این روستاها را خراب کردید؛ و حالا از بیرون باید وارد کنید. این نفرین علی(ع) است.؛کسی روستا دارد و مکان دارد و فقیر باشد، خدا او را از رحمتش دور می‌کند، ما جوان‌ها را به شهر آوردیم و در تلویزیون فوتبال نشان دادیم، این طور است که حالا اگر تحریم شد، شیر دو برابر می‌شود، اشکال از تحریم نیست، مدیریت‌مان صحیح نیست.
وی به قرائت حدیث امام علی(ع) که‌ «من وجد ماء و ترابا ثم افتقر، بعده‌الله» پرداخت و  ادامه داد: مگر ترکیه چقدر از ما غنی‌تر است؟ روستاهای ما می‌تواند کاملا علوفه را تأمین کند، اگر مدیریت نباشد، باید راهنمایی کرد، البته مبادا حرفی بزنیم که نظام آسیب بببیند باید کاری کنیم که هم کشور روی پای خودش بایستد و مدیریت صحیح شود و هم ذره‌ای حرفی نزنیم که خون‌های پاک شهدا از بین برود.....
 بقیه در ادامه مطلب.....

:: بازدید از این مطلب : 2345
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rayatelhoda
دوشنبه 10 مهر 1391

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام به تشریح خاطره‌ای بیان نشده از مقام معظم رهبری در سال دفاع مقدس که بنی‌صدر فرمانده کل قوا بود، پرداخت.

به گزارش فارس، محسن رضایی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در ‌جمع مردم قزوین در مسجد محمد رسول‌الله این شهر اظهار کرد: در ابتدای سال‌های پیروزی انقلاب و سال نخست دفاع مقدس بنی‌صدر که فرمانده کل قوا بود اجازه دفاع به نیروهای انقلابی نمی‌داد به طوری که شهید جهان‌آرا را از اتاق جنگ دزفول به این بهانه که اینها پاسدار است‌ ‌بیرون انداخت.

وی در ادامه به خاطره‌ منتشر نشده از حضور مقام معظم رهبری در سال‌های نخست دفاع مقدس اشاره و تشریح کرد: در ماه دوم جنگ تحمیلی بود که مقام معظم رهبری با من تماس گرفت و گفت که به اهواز برویم چند ساعت بعد در فرودگاه مهرآباد به یکدیگر ملحق شدیم و قرار بود با هواپیمای فالکون فرانسوی که قدرت مانور فراوانی داشت به سمت اهواز پرواز کنیم.

فرمانده سپاه در دروان دفاع مقدس افزود:‌ چند ساعتی گذشت و از هواپیمای فالکون خبری نشد که پس از پرس‌وجو متوجه شدیم بنی‌صدر گفته ‌به اینها فالکون ندهید.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام اضافه کرد: مقام معظم رهبری تأکید داشتند که چون ما قول داده‌ایم باید به سمت اهواز حرکت کنیم و با هزار زحمت با یک هواپیمای شبیه هواپیماهای جنگ جهانی دوم که حایلی بین مسافران و خلبان نداشت به سمت اهواز پرواز کردیم.

رضایی اضافه کرد: پس از یک ساعت و نیم پرواز به ارتفاعات زاگرس رسیده بودیم که خلبانان مضطرب و مشوش بودند وقتی علت را جویا شدیم گفتند قطب‌نما از کار افتاده و ممکن است به خاک دشمن برویم.

وی عنوان کرد:‌ در همین لحظات مقام معظم رهبری گفتند با بی‌سیم هواپیما با اهواز ارتباط برقرار کرده و مسیر را پیدا کنید که خلبان اعلام کرد بی‌سیم نیز از کار افتاده و هرچه فرکانس‌ها را عوض کردیم هیج ارتباط با اهواز و هیچ جای دیگر برقرار نشد.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام با تشریح این خاطره و اینکه هواپیما مشخص نبود به سمت کویت یا عراق می‌رود بیان کرد: در همین حین مقام معظم رهبری دستور بازگشت را صادر کردند‌‌ پس از مدتی ‌خلبانان دوباره دست و پاهایشان را گم کرده و حسابی مضطرب ‌شد‌ند.

رضایی خاطرنشان کرد: علت اضطراب ‌را که از خلبانان جویا شدیم اعلام کردند تا ۱۰ دقیقه دیگر سوخت نداریم و در همین حال بود که همه در هواپیمای قدیمی مشغول ذکر گفتن بودیم که یک شهر بزرگ زیر پایمان نمایان شد.

وی افزود: با دستور مقام معظم رهبری به سمت شهر حرکت کرده و پس از فرود متوجه شدیم آن شهر اصفهان است. به محض ورود به فرودگاه اصفهان خلبانان گفتند تا ۲ دقیقه دیگر بیشتر سوخت نداشتیم و فرودمان در این شهر معجزه الهی بود.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام یادآور شد: پس از برکناری بنی‌صدر ضد انقلاب که می‌دانست دیگر امیدی ندارد و مدیریت سیاسی دولت عوض شد رجایی را شهید کرد و سپس با مدیریت حکیمانه مقام معظم رهبری در دوران ریاست جمهوری دفاع مقدس به خوبی مدیریت و ملت ایران حماسه‌ساز شدند.

رضایی با اشاره به عملیات ثامن‌الائمه گفت: امسال که سالگرد عملیات ثامن‌الائمه با میلاد امام رضا (ع) مصادف شد‌ اتفاق نیکویی بود زیرا این عملیات نخستین عملیات موفق پس از اشغال ایران بود.

وی عنوان کرد: اگر یک شهر هم در زمان جنگ ۸ ساله در دست دشمن می‌ماند امروز نمی‌توانستیم سر بلند کنیم و آن حماسه و شور را رزمندگان، بسیجیان، سپاهیان و ارتشیان آفرید‌ند که سنگر به سنگر جنگیده و همه شهرها را آزاد کردند تا برای نخستین بار در تاریخ ایران چنین حماسه‌ای رقم بخورد.

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام ادامه داد: امنیتی که امروز از آن برخورداریم حاصل خون شهداست زیرا تا پیش از این و حتی همین ۵۰ سال قبل بحرین نیز از ایران جدا شده بود ولی دشمنان این مملکت اوضاع ایران را محاسبه نکرده و متوجه نبودند که نه تنها حکومت این کشور دیگر شاهنشاهی نیست بلکه ایمان الهی در دل رزمندگان موجب تحول شده بود.

رضایی اذعان کرد: فداکاری بدون ادا و خدمت بی‌منت تحول عظیمی بود که در سال‌های نخستین انقلاب ایجاد شده بود به طوری که رزمندگان اسلام دفاع در راه حفظ انقلاب و کشور را وظیفه خود دانسته و با گام‌ برداشتن در این مسیر احساس غرور می‌کردند.

وی تأکید کرد: دستاورد بزرگ این دفاع مقدس علاوه بر جدا نشدن قطعه‌ای از خاک کشور تقویت بنیه دفاعی و قدرت نظامی کشور است که این دفاع را بی‌نظیر می‌کند.


:: بازدید از این مطلب : 2166
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : rayatelhoda
دوشنبه 10 مهر 1391

به نقل از فارس ، رهبر معظم انقلاب عصر روز یکشنبه ضمن عیادت از  علامه حسن حسن‌زاده‌آملی بهبود ایشان را از خداوند متعال مسئلت کردند.

یکی از نزدیکان علامه حسن‌زاده درباره این دیدار گفت: این دیدار در ساعت 17 عصر روز گذشته انجام شد و رهبر معظم انقلاب ضمن یادآوری خاطره‌ای از دو دهه پیش و بستری شدنشان با علامه سخن گفتند.

وی افزود: ایشان از عیادت علامه حسن‌زاده‌آملی در آن زمان سخن به میان آورده و از اهدای نهج‌البلاغه‌ای خطی توسط علامه به معظم له به عنوان رویدادی شیرین و ماندگار یاد کردند.

وی یادآور شد: حضرت علامه در پاسخ به این خاطره شیرین به مطایبه عنوان کرد؛ پس آن نهج‌البلاغه باعث شده که به یاد ما باشید و رهبری معظم انقلاب نیز بلافاصله بیان داشتند؛ خیر، مسائل و موارد زیادی وجود دارد که ما به یاد شما هستیم.

این فرد نزدیک به بیت علامه حسن‌زاده بیان کرد: علامه حسن‌زاده‌آملی ضمن "انسانی الهی و فرزانه" نامیدن معظم له از اظهار لطف رهبر معظم انقلاب تشکّر کردند.

وی افزود: همچنین باقر لاریجانی داماد علامه نیز ضمن تشریح آخرین وضعیت جسمی ایشان، مراقبت بیشتر و دقیق‌تر و نیز پیشگیری از مشکلات بعدی آسیب‌دیدگی فعلی را علت بستری شدن مجدد ایشان عنوان و روند بهبودی ایشان را نیز بسیار خوب ارزیابی کرد.


:: بازدید از این مطلب : 1939
|
امتیاز مطلب : 3
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : rayatelhoda
دوشنبه 10 مهر 1391

آیت الله مكارم شیرازی در سال 1303 در شیراز به دنیا آمدند. ایشان سابقه ی سالها مبارزه علیه رژیم ستم شاهی را دارند. به همین علت بود كه ایشان بارها به مناطق مختلف از جمله چابهار تبعید شدند. تصاویر زیر از سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی آیت الله مکارم را دوران تبعید به چابهار نشان می دهد.


:: بازدید از این مطلب : 2263
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : rayatelhoda
شنبه 08 مهر 1391

مرحوم آیت‌الله العظمی بهجت(ره) در پاسخ به این سؤال که آیا امام زمان(عج) هم به مسجد جمکران می‌رود، گفت: یکی از سادات اخیرا نزدیک مسجد جمکران خانه گرفته و مکرر آن حضرت را دیده است که پس از بیرون آمدن از مسجد غایب می‌شود.

به نقل از فارس، آیت‌الله العظمی بهجت(ره) در کتاب «پرسش‌های شما، پاسخ‌های آیت‌الله بهجت» به سؤالاتی در خصوص مسجد مقدس جمکران پاسخ گفته است که مطالب آن به اختصار برای علاقه‌مندان بیان می‌شود.

1- اگر کسی حاجت و یا مشکلی داشته باشد آیا صحیح است که به مسجد مقدس جمکران برود و در این مکان به امام زمان علیه‌السلام متوسل شود؟

- عده‌ای از پاکان و نیاکان با حضرت صاحب(عج) سؤال و جواب می‌کنند و حاجت می‌طلبند و جواب می‌گیرند، و در مسجد جمکران صدای آن حضرت را نیز می‌شوند!

آقایی را که در بیداری دیده بودم، در خواب به من فرمود: چرا به مسجد جمکران نمی‌آیی؟!

2- آیا آن حضرت خودشان هم به مسجد مقدس جمکران تشریف می‌آورند؟!

- آقایی که زیاد به مسجد جمکران می‌رود، می‌گفت: آقا را در مسجد جمکران دیدم. به من فرمود: به دل سوخته‌گان ما بگو برای ما دعا کنند! بعد یک مرتبه از نظر غایب شد! نه این که راه برود و کم کم از نظرم غایب شود! همین آقا، هفته قبل از آن هم حضرت را در خواب دیده بود.

یکی از سادات که عمامه هم ندارد و روضه می‌خواند و مسئله می‌گوید، اخیرا هم نزدیک مسجد جمکران خانه گرفته و همان جا زندگی می‌کند، مکرر آن حضرت را دیده که پس از بیرون آمدن از مسجد جمکران غایب می‌شوند.

3- اگر خداوند توفیق داد و به مسجد مقدس جمکران رفتیم از خداوند و امام زمان(ع) چه بخواهیم؟ راهنمایی بفرمائید.

- افسوس که همه برای برآورده شدن حاجت شخصی خود به مسجد جمکران می‌روند و نمی‌دانند که آن حضرت چه التماس دعایی از آنها دارد که برای تعجیل فرج او دعا کنند!

چنانکه به آن آقا فرموده بود: اینها که به اینجا آمده‌اند، دوستان خوب ما هستند، و هر کدام حاجتی دارند: خانه، زن، مال، ادای دینٍ! ولی هیچ کس در فکر من نیست! آری! او هزار سال است که زندانی است، لذا هر کسی که برای حاجتی به مکان مقدس مانند مسجد جمکران می‌رود، باید که اعظم حاجت نزد او، واسطه فیض، یعنی فرج خود آن حضرت را از خدا بخواهد.

4- این حقیر مشتاق زیارت امام عصر حضرت حجت بن الحسن العسکری(عج) هستم، از حضرتعالی تقاضا دارم که مرا دعا کنید که به این سعادت نائل شوم؟

- زیاد صلوات اهدای وجود مقدسش کنید، مقرون با دعای تعجیل فرجش «اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم» و زیاد به مسجد جمکران مشرف شوید با ادای نمازهایش.

5- اگر درباره مسجد مقدس جمکران نظری دارید بفرمائید؟

- ما معتقدیم که این مشاهد مبارک و مساجدی مانند جمکران، بی‌نیاز از معرفی‌اند و اگر کسی بگوید: رفتیم و چیزی در آنجا نیافتیم به حسب ظاهر باید گفت: از روی اعتقاد صحیح نرفته است؛ یا برای امتحان رفته یا همین طوری رفته است به هر حال بهترین معرّف این مکان‌ها‌، خودشان هستند.


:: بازدید از این مطلب : 2720
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rayatelhoda
پنج‌شنبه 06 مهر 1391

 

 

1 تفسیر سوره حمد

امام رضا علیه السلام در حدیثی از پدران بزرگوار خود از امیرالمومنین علیه السلام نقل می کند که فرمود از پیامبر(ص) شنیدم که خداوند فرموده است من سوره حمد را میان خود و بنده ­ام تقسیم کرده ­ام نیمی از این سوره برای من و نیمی از آن برای بنده من است. و هر چه بخواهد اجابت می­شود هنگامی که بنده می­گوید: « بسم الله الرحمن الرحیم » خداوند بزرگ می­فرماید بنده ­ام به نام من آغاز کرد و بر من است که کارهای او را کامل نمایم. و برای او در همه حالاتش برکت قرار دهم و هنگامی که می­گوید « الحمدلله ربّ العالمین » خداوند بزرگ می­فرماید بنده ­ام مرا حمد و ستایش نمود و دانست نعمتهایش را که دارد از ناحیه من است و بلاهایی را که از او دور کردم با احسان من بوده است گواه باشید که من نعمتهای سرای آخرت را بر نعمتهای دنیایی او می­ افزایم و بلایی آن جهان را نیز از او دفع می­کنم.

همانگونه که بلاهای دنیا را از او دور کردم و هنگامی که می­گوید « مالک یوم الدّین » خدا می­فرماید : گواه باشید همانگونه که او حاکمیت و مالکیت روز جزا را از من دانست من در روز حساب، حسابش را آسان می­کنم. اعمال نیکش را می­پذیرم و از بدیهایش صرف نظر می­نمایم و هنگامی که می­گوید: « ایاک نعبد » خداوند بزرگ می گوید بنده ام راست می­گوید تنها مرا پرستش می­کند من شما را گواه می­گیرم که بر عبادتش ثوابی به او بدهم که همه مخالفان عبادت او به حالش حسرت بخورند و هنگامی که می­گوید : « ایاک نستعین » خدا می­گوید بنده ­ام از من یاری خواسته و تنها به من پناه آورده گواه باشید من او را در کارهایش کمک می­کنم و در سختیها یاریش می­نمایم و در روز پریشانی دستش را می گیرم و هنگامی که می­گوید « اهدنا الصراط المستقیم » خداوند می­گوید این خواسته بنده­ ام برآورده است و او هر چه می خواهد از من بخواهد که من اجابت خواهم کرد و آنچه را امید دارد به او می بخشم و از آنچه بیم دارد ایمنی اش می دهم.[2] علامه طباطبائ4 پس از نقل این روایت می­نویسد : این روایت همانطور که ملاحظه می­نمائید سوره فاتحة الکتاب را تفسیر می­کند و مؤید گفته قبلی ماست که گفتیم این سوره کلام خدای سبحان است امّا به نیابت از طرف بنده­ اش که در مقام عبادت و اظهار عبودیت بیان می­دارد و پروردگار خویش را ستایش می­کند و این سوره در اصل برای عبادت قرار داده شده و در قرآن هیچ سوره­ای نظیر آن دیده نمی شود.[3]

2ـ تفسیر بسم الله

شیخ صدوق، در کتاب عیون اخبار الرّضا و معانی الاخبار از حضرت رضا علیه السلام روایتی نقل کرده که در معنای جمله بسم الله فرمود:

معنایش این است که من خود را به علامتی از علامتهای خد نشاندار می­کنم.

« تا همه بدانند که من بنده خدا هستم » شخص پرسید ؟ سمه در کلمة بسم الله به چه معناست فرمود : به معنای علامت[4]

نویسنده المیزان، پس از نقل این حدیث می­نویسد : این معنا بر این اساس است که باء برای ابتدای است چون استعانت در سوره حمد ذکر شده و چون بنده خدا، عبادت خود را به علامتی از علامتهای خدا علامت می زند باید نفس خود را هم که عبادتش منشعب به آن است به آن علامت بزند.[5]

در نتیجه گوینده بسم اللّه علاوه بر اینکه در ظاهر کارهای خود را با نام خدا علامت گذاری می­کند، روح و حقیقت و جان خویش را نیز مظهر فناء فی الله قرار می­دهد. چنانکه قرآن کریم می­فرماید : قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله ربّ العالمین.[6]

3 ـ اعجاز عملی قرآن

حسین بن خالد می­گوید از امام ابی الحسن الرضا علیه السلام پرسیدم اینکه خداوند فرموده ( و السّماء ذات الحبک ) « سوگند به آسمان که دارای راههاست » یعنی چه ؟ فرمود : این آسمان راههایی به سوی زمین دارد . حسین بن خالد می­گوید: عرض کردم چگونه می­تواند آسمان راه ارتباطی به زمین داشته باشد در حالی که خداوند می­فرماید: آسمانه بی ستون است امام فرمود : سبحان الله الیس الله یقول بغیر عمد ترونها . قلت بلی فقال : ثمّ عمد ولکن لا ترونها : ایا خداوند می­فرماید بدون ستون است که قابل مشاهده باشد من عرض کردم آری فرمود پس ستونهایی هست ولکن شما آنرا نمی بینید.[7]

یکی از مفسرین پس از نقل این حدیث می­نویسد: این آیه با توجّه به حدیثی که در تفسیر آن وارد شده است پرده از روی یک حقیقت علمی برداشته که در زمان نزول ایات، بر کسی آشکار نبود چرا که در آن زمان هیئت بطلمیوس با قدرت هر چه تمامتر، بر محافل علمی جهان و بر افکار مردم حکومت می­کرد و طبق آن آسمانها به صورت کراتی تو در تو همانند طبقات پیاز روی هم قرار داشتند و طبعاً هیچکدام معلق و بی ستون نبود.بلکه هر کدام بر دیگری تکیه داشت ولی حدود هزار سال بعد از نزول این ایات، علم و دانش بشر به اینجا رسید که افلاک پوست پیازی، به کلّی موهوم است و آنچه واقعیت دارد، این است که کرات آسمان هر کدام در مدار و جایگاه خود، معلّق و ثابت اند، بی آنکه تکیه گاهی داشته باشند و تنها چیزی که آنها را در جای خود ثابت می­دارد، تعادل قوّة جاذبه و دافعه است که یکی ارتباط با جرم این کرات دارد و دیگری مربوط به حرکت آنهاست این تعادل جاذبه و دافعه به صورت یک ستون نامرئی، کرات آسمان را در جای خود نگه داشته است حدیثی که از امیر المؤمنان علیه السلام در این زمینه نقل شده بسیار جالب است طبق این حدیث امام فرمود: « این ستارگانی که در آسمانند، شهرهایی هستند همچون شهرهای روی زمین که هر شهری با شهر دیگر ( هر ستاره­ای با ستاره دیگر ) با ستونی از نور مربوط است.

ایا تعبیری روشن تر و رساتر از ستون نامرئی یا ( ستونی از نور ) در افق ادبیات آن روز برای ذکر امواج جاذبه و تعادل آن با نیروی دافعه پیدا می­شد.[8]

در قرآن کریم از خداوند متعال با صفت « لطیف » یاد شده است.[9]

امام علی ابن موسی الرّضا می­فرماید : اینکه می­گوئیم خداوند لطیف است به خاطر آن است که مخلوقات و آفریدهای لطیف آفرید و بدین جهت است که از اشیاء ظریف و ناپیدا آگاه است ایا آثار صنع او را در گیاهان لطیف و غیر لطیف  نمی­ بینی و آیا نمی ­بینی که مخلوقات و حیوانات کوچک و حشرات ریز و چیزهایی که از آن هم کوچکتر از آثار صنع اوست موجوداتی که به چشم نمی­ایند و به قدری کوچک اند که نر و ماده و تازه و کهنه آنها نیز شناخته نمی شود.[10]

امام علیه السلام در این حدیث با تفسیر معنای لطیف یکی از معجزات علمی قرآن را بیان می­دارد زیرا این حدیث اشاره به میکروبها و حیوانات ذرّه ­بینی نموده که قرنها قبل از پاستور بیان شده است.[11]

 

پی نوشت ها در ادامه مطلب...

 

 


:: بازدید از این مطلب : 1975
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rayatelhoda
پنج‌شنبه 06 مهر 1391

ماجرای اول

پس از عملیات «والفجر 8»، دشمن بعثی، موقعیت لشکر «14 امام حسین(ع)» را در شهرک دارخوئین، نرسیده به شهر دارخوئین، در جادة اهواز آبادان شناسایی کرده و چندبار آن را بمباران کرده بود. بنابراین مسئولان لشکر، روبه روی شهرک در آن طرف جاده، موقعیتی درست کردند که به مناسبت شهادت معاون لشکر، شهید «قربان علی عرب»، آن را شهید عرب نامیدند. این موقعیت، مشخصات جالبی داشت که متأسفانه مثل بسیاری از یادگاری های جنگ، بر اثر بی تدبیری مسئولان مربوط از بین رفته است. جاده ای به طول یازده کیلومتر، روبه روی شهرک کشیده شد. به فاصلة هر یک کیلومتر، با فاصلة صدمتر از جادة اصلی، خاکریز دایره ای شکل بسیار بزرگی به قطر تقریباً پانصدمتر زده شد. در هر یک از این خاکریزها، دست کم پانزده سنگر سی نفره درست شد که خاک روی آن ها را پوشانده بود. در مرکز هر خاکریز، مسجدی زیبا با ظرفیت سیصد تا چهارصد نفر با سرویس و حمام ساخته شد. سه وعده نماز جماعت در آن ها خوانده می شد. هر مسجد به نام یکی از گردان ها که عموماً نام یکی از اهل بیت(ع) بود، نام گذاری شد؛ مثلاً مسجد امام علی(ع) در مقر گردان «امام علی(ع)» و مسجد حضرت زهرا(س)، در مقر گردان «یازهرا(س)» بود.

گردان تا دو روز پیش از عملیات که در ادامة عملیات های «کربلای 5» بود صبح ها به تاکتیک و رزم می رفت که معمولاً تا ظهر طول می کشید و پس از نماز، ناهار و استراحت، تا غروب مشغول آماده کردن تجهیزات و تمیز کردن سلاح ها می شد. شب سه شنبه بود. پس از خواندن نماز مغرب و عشا، دعای توسل برگزار شد. با بچه های دسته به سنگر آمدیم. سنگر دستة یک گروهان «ذوالفقار» از گردان «یازهرا(س)». باید تجهیزاتمان را آماده می کردیم و زود می خوابیدیم تا فردا به موقعیت «المهدی(عج)»1 برویم. اسلحة آرپی جی کره ای ام را که پیش از نماز تمیز کرده بودم، بالای سر وسایلم به میخ آویزان کردم. شهردارها2 سفره را پهن کردند، نان خشک ها را وسط سفره گذاشتند و به هر کس یک کاسه عدسی دادند؛ چه غذای دلچسبی بود! سفره را جمع می کردند که «حسین»، تعزیه گردان سنگر گفت: «این دوره هم تمام شد. فردا عازم می شویم تا یک مرحلة دیگر از عملیات کربلای 5 را انجام دهیم و حال صدام را بگیریم. راستی بچه ها! دوست دارید فردا توی عملیات چه بلایی سرتان بیاید؟ شهید، مجروح، مفقود و اسیر شوید یا مثل من، سر و مر و گنده، دوباره به اسلام و مسلمین خدمت کنید؟»

هر کس چیزی گفت، ولی هیچ کس اسارت را طلب نکرد. یکی از بچه ها که چندبار مجروح شده بود و معتقد بود خدا تا پاشنه در، بیش تر راهش نمی دهد، گفت: «بچه ها! من که رکورددار شما هستم، می گویم، آدم مجروح بشود و ببرندش مشهد. آن وقت سه شنبه شب ها با همان لباس های بیمارستان ببرندش حرم. زائران برایش راه باز کنند و او برود جلو و بچسبد به ضریح. چه می شود پسر؟!»

پیش خودم گفتم: «با این اوصاف، مجروحیت هم چیز بدی نیست.»

فردا به موقعیت المهدی(عج) منتقل شدیم و در آن جا مأموریت گردان تشریح شد. معلوم شد که ما سه دستة گروهان ذوالفقار وظیفه داریم، برای تثبیت خط اول، پیش مرگ بقیة گردان شویم. وظیفه عملیات، گرفتن جادة آسفالتی بود که در این طرف اروند قرار داشت و تقریباً روبه رو و مسلط به شهر بصره بود. حدود پانصد متر از این جاده که منتهی به اروند می شد، دست نیروهای ایرانی بود و بقیة جاده به طول چندین کیلومتر در عمق خاک ایران، دست دشمن بود.....

 

بقیه در ادامه مطلب....

 


:: بازدید از این مطلب : 3407
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : rayatelhoda
پنج‌شنبه 06 مهر 1391

 

احترام به کرامت انسان

 

 

در نگاه مکتب، انسان شرافت خاص دارد. حرمت نهادن به جایگاه والای انسان در سیرة اولیای الهی جایگاه خاص دارد. نمونه هایی از سیرة حضرت رضا علیه السلام آورده می شود که این جایگاه را نشان می دهد:

مردی از اهالی بلخ می گوید: در سفر امام رضا به خراسان همراهش بودم. روزی سفرة غذا طلبید و همة خدمتکاران و غلامان را بر سر سفره نشاند. گفتم: جانم به فدایت، کاش برای اینان سفره ای جداگانه قرار می دادی! فرمود: دست بردار! خدا یکی است، پدر و مادر همه نیز یکی است، پاداش قیامت هم بسته به اعمال است.[4]

شبی کسی مهمان حضرت رضا علیه السلام بود و مشغول صحبت بودند که چراغ، خراب و خاموش شد. آن مرد دست دراز کرد که چراغ را درست کند، حضرت نگذاشت و خودش به اصلاح چراغ پرداخت، سپس فرمود: ما قومی هستیم که از مهمان خود کار نمی کشیم.[5]

روزی در مجلس حضرت رضا علیه السلامکه جمع بسیاری بودند و از حلال و حرام و مسائل دیگر می پرسیدند، مردی وارد شد و خود را از دوستان آن حضرت و پدرانش معرفی کرد و اظهار داشت که در بازگشت از حج، نفقه و پولش را گم کرده است و درخواست کمک کرد. پس از رفتن مردم و خلوت شدن مجلس، حضرت به اندرون رفت و پس از مدتی پشت درآمد و دستش را از بالای در بیرون آورد و پرسید: آن مرد خراسانی کجاست؟ گفت: من همینجایم. حضرت دویست دینار به او داد. پس از رفتن وی، یکی از حاضران پرسید:

ای پسر پیامبر! با آنکه هدیة شما زیاد بود، چرا خود را از او پنهان داشتید؟ فرمود: از ترس اینکه مبادا خفّت و خواری سؤال را در چهره اش ببینم![6] و اینگونه آبروی اشخاص را نزد دیگر حفظ می کرد تا آسیبی به شخصیت و کرامت آنان وارد نشود.

ابراهیم بن عباس نقل می کند: هرگز ندیدم حضرت رضا علیه السلامدر کلامش به احدی جفا کند. هیچ وقت سخن کسی را قطع نمی کرد، تا او از کلام خود فارغ شود. هرگز پیش همنشینان پای خود را دراز نمی کرد، تکیه نمی داد، غلامان و خدمتکاران را ناسزا نمی گفت.[7]

گاهی هر سه روز یک بار ختم قرآن می کرد و می فرمود: اگر بخواهم می توانم در مدّتی کمتر ختم کنم، ولی از هیچ ایه ای نمی گذرم مگر اینکه می اندیشم کجا و دربارة چه چیزی نازل شده است.[8]

نماز شب و نماز شفع و وتر و نافلة صبح را هیچ وقت چه در سفر و در چه در حضر ترک نمی کرد.[9]

اخلاق معاشرت

شیوة برخورد مناسب با مردم و داشتن حسن خلق و ادب و احترام و تواضع، از نقاط قوّت و الهام بخش در زندگی معصومین: است. در اینجا نمونه هایی سازنده و تربیتی از سلوک آن حضرت با دیگران آورده می شود:

ابراهیم بن عباس می گوید: هرگز ندیدم که حضرت در گفتارش به کسی جفا کند یا حرف کسی را قطع نماید. در حدّ توان حاجت نیازمند را بر می آورد، خندة بلند و صدادار نمی کرد بلکه لبخند می زد، کار نیک و صدقة پنهانی بخصوص در شب های تاریک زیاد انجام می داد.[10]

روزی وارد حمام شد. یکی از مردم که آن حضرت را نمی شناخت، از او خواست که بر او کیسه بکشد. حضرت رضا علیه السلامنیز پذیرفت و مشغول کیسه کشیدن او شد. مردم آن شخص را متوجه ساختند که این مرد، علی بن موسی الرضا علیه السلاماست. شروع کرد به عذر خواهی. اما حضرت کار خود را ادامه می داد و او را دلداری می داد تا ناراحت نباشد.[11]

برکار خادمان خویش نظارت داشت و اگر خلافی می دید، مشفقانه تذکّر می داد. روزی یکی از غلامان میوه ای را ناقص خورد و به دور انداخت. حضرت فرمود: سبحان الله! اگر شما از آن بی نیازید، کسانی هستند که به آن محتاجند. آن را به کسی بدهید که نیازمند آن است.[12]

یک بار هم هنگام غروب، در میان غلامانش که کار می کردند، سیاه پوستی را دید که به کار مشغول است. پرسید: او کیست؟ گفتند: ما را کمک می کند، ما هم در آخر کار چیزی به او می دهیم. پرسید: ایا اجرت و مزد او را معین کرده اید؟ گفتند: نه، هرچه بدهیم راضی می شود. حضرت با عتاب و عصبانیت فرمود: بارها گفته ام وقتی کسی را به کار می گیرید، قبل مزد و اجرت او را معین کنید و اگر چنین نکنید، سه برابر حقش هم به او بدهید، خیال می کند که کم داده اید.[13]

اخلاق والای آن حضرت سرشار از بزرگواری و کرامت بود. می فرمود: ما خاندان «عفو» را از آل یعقوب به ارث برده ایم، «شکر» را از آل داود و «صبر» را از آل ایوب.[14]

یکی از هاشمیان به نام علی بن عبدالله، خیلی دوست داشت خدمت حضرت برسد و به حضورش سلام عرض کند. اما هیبت و عظمت آن حضرت، سبب می شد اقدام نکند. یک بار حضرت رضا علیه السلاممختصر کسالتی داشت و مردم به عیادتش می رفتند. به علی بن عبدالله گفتند: اگر قصد دیدار و تشرّف داری، اکنون فرصت مناسبی است. وی به عیادت آن حضرت رفت. امام رضا علیه السلام خیلی به او احترام و ملاطفت کرد و خوشحالش نمود. چند وقت پس از آن، علی بن عبدالله مریض شد، حضرت رضا علیه السلامبه عیادت او رفت و آن قدر نشست تا افرادی که در خانة او بودند خارج شدند.[15] و این نهایت ادب و لطف و تکریم او را می رساند.

روزی مأمون به آن حضرت گفت: من فضیلت و علم و پارسایی و عبادت تو را می دانم و تو را به خلافت شایسته تر می شناسم. حضرت فرمود: افتخارم بندگی در آستان خداست، با زهد و پارسایی امید نجات از شرّ دنیا را دارم و با پرهیز از حرام ها به کامیابی و فوز اخروی امید وارم و با تواضع در دنیا، امید به رفعت و بزرگی نزد خداوند دارم.[16]

خادم او یاسر نقل می کند: وقتی حضرت رضا علیه السلام تنها بود (و دور از برنامه های حکومتی و تشریفات) همة همراهان و اطرافیان را از کوچک و بزرگ، دور خود جمع می کرد، با آنان حرف می زد و با ایشان انس می گرفت و همدم آنان می شد و هنگام غذا نیز همة آنان را از کوچک و بزرگ، حتی کار پردازخانه و حجامت کننده و... را هم صدا می کرد و با خودش سر سفره می نشاند و باهم غذا می خوردند.[1علیه السلام ]

به مهمان خویش بسیار عنایت داشت و خدمت می کرد. یکی از اصحابش به نام محمد بن عبیدالله قمی می گوید:

در خدمت حضرت بودم، بسیار تشنه ام بود، ولی نمی خواستم که از آن حضرت آب بطلبم. حضرت خودش آب طلبید و کمی نوشید و به من هم داد و فرمود: ای محمد! بنوش، آب خنک و گوارایی است.[18]

خواب و استراحت

خواب و استراحت اولیای الهی نیز، زمینه ای برای نشاط جهت عبادت و تلاش بود، نه خواب غافلانه و تن پرورانه.

آن حضرت شبها کم می خوابید، بسیار بیداری می کشید و چه بسیار شب ها که تا صبح بیدار بود. شب ها در رختخواب خویش، زیاد تلاوت قرآن می کرد، چون به ایه ای می رسید که در آن یادی از بهشت و دوزخ بود، از خداوند بهشت می طلبید و از دوزخ به او پناه می برد.[19]

رجاء بن ضحاک نقل می کند که در ثلث آخر شب از بستر بر می خاست و به تسبیح و حمد الهی و تکبیر و تهلیل و استغفار می پرداخت.

می فرمود: ما اهل بیت پیامبر، هنگام خواب، ده خصلت و رفتار داریم: با وضو می خوابیم، دست راست را زیر سر و صورت می گذاریم، سی و سه بار سبحان الله، سی و سه بار الحمد الله، سی و چهار بار الله اکبر می گوییم، رو به قبله می خوابیم، فاتحة الکتاب، و ایة الکرسی می خوانیم، ایة )شهد الله انّه لا اله الاّ هو...( می خوانیم نیز سورة توحید یا قدر.[20]

معمّر بن خلاد گوید: حضرت رضا علیه السلام با من کاری داشت. وقتی خدمتش رسیدم، فرمود: حالا برگرد، فردا بیا، آن هم پس از طلوع خورشید، چون من پس از نماز صبح، استراحت می کنم.[21]

این نشان می دهد که آن حضرت، علاوه بر تهجّد شبانه، بین الطلوعین را هم پس از نماز صبح به دعا و ذکر می پرداخته تا خورشید طلوع کند و پس از اندکی استراحت، برای کارهای عادی بر می خاسته است.

سیرة خواب اندک شب و پرداختن به راز و نیاز و انس با معبود، در زندگی حضرت رسول6و امیرمؤمنانعلیه السلام هم بوده و از آنان به نسل طیب و طاهرشان رسیده است.

خوراک و پوشاک

نعمت شناسی و سپاس از یک سو، تواضع و خاکساری از سوی دیگر، حرمت نهادن به بندگان خدا از دیگر سو در سیرة او نسبت به خوردن و نوشیدن و آداب سفره و غذا مشهور بود. هرگاه سر سفرة غذا می نشست، همة غلامان و کارپردازان و دربانان را هم بر سر همان سفره می نشاند و با آنان غذا می خورد.[22]

وقتی غذا برای حضرت می آوردند، یک سینی می طلبید و کنار سفره می گذاشت. آنگاه از بهترین طعام های سفره در آن می گذاشت و دستور می داد که آن را به مساکین بدهند.[23]

یاسر، خادم او نقل می کند: وقتی ما مشغول غذا بودیم، حضرت ما را احضار نمی کرد و در پی کاری نمی فرستاد، تا آنکه از غذا فارغ شویم، یا اگر سراغشان می رفت و سر سفرة غذا بودند، می فرمود: بلند نشوید تا غذایتان تمام شود.[24]

بدون شام، شب را سپری نمی کرد، هرچند خیلی مختصر باشد، می فرمود: این برای قوّت جسم مفید است.[25]

آن حضرت به خرما علاقة زیاد داشت و با اشتیاق می خورد و می فرمود: جدم رسول خدا6و اجداد و نیاکانم همه خرما دوست بودند. شیعیان ما هم چون از سرشت ما آفریده شده اند، خرما دوست دارند.[26]

وقتی از آب زمزم می نوشید، می گفت: بسم الله والحمدلله والشکر لله.

حضرت رضا علیه السلامهمواره لباس را از طرف راست می پوشید و آن را سبب عافیت و وفور نعمت می دانست.[2علیه السلام ]

جامة حضرت، اغلب زبر و خشن بود، اما هنگامی که می خواست نزد مردم اید، خود را آراسته می کرد.[28]

نقش نگین آن حضرت عبارت بود از «ماشاءالله، ولا قوّة الاّ بالله»[29]

نظافت و بهداشت

به روایت معمر بن خلاّد، در دورانی که حضرت در خراسان بود، پس از نماز صبح در مصلای خویش می نشست و به ذکر می پرداخت تا خورشید طلوع کند. آنگاه پارچه ای می آوردند که در آن چند مسواک بود، با یکایک آنها مسواک می کرد، آنگاه برای حضرتش کُندر می آوردند و می جوید، سپس قرآن تلاوت می فرمود.[30]

نظم آن حضرت در این زمینه هم مشهور بود. مسواک دانی داشت که پنج مسواک در آن بود و بر هریک نام یکی از نمازهای پنجگانه نوشته شده بود و هنگام هر نماز با یکی از آنها مسواک می زد.[31]

وقتی در ثلث آخر شب برای نماز شب بر می خاست، پس از ذکر تسبیح و حمد و استغفار، مسواک می زد. و این به خاطر آن است که یکی از مستحبات قبل از وضو، مسواک هنگام سحر است.[32]

آن حضرت شیعیان را به آداب و سننی در روز جمعه فرا می خواند، از جمله شستشوی سر و صورت با خطمی، ناخن گرفتن، کوتاه کردن شارب، عطر زدن.[33]

نهی از منکر

از آنجا که نحوة رفتار و برخورد امام، حجّت است و مورد استناد قرار می گیرد، در مواقع مختلف و متعدد نسبت به ناهنجاری ها و خلاف ها حتی از بستگان نزدیک خویش اعتراض می کرد تا از انتساب به حضرت سوء استفاده نکنند و خلاف های آنان را به حساب او نگذارند.

برادر امام به نام زید بن موسی در مدینه دست به خروج زد و کشتار و آتش سوزی در خانه های عباسیان راه انداخت. او را دستگیر کرده نزد مأمون فرستادند. حضرت رضا هم در برخورد با او زبان به عتاب و ملامت گشود. وقتی زید گفت: من برادر تو و فرزند پدرت هستم. حضرت فرمود: تو تا وقتی برادر منی که در اطاعت خداباشی.[34]

در نوبتی دیگر وقتی دید برادرش زید، به ناروا فخر می فروشد و خود را به خاندان پیامبر منتسب می دارد، فرمود: ای زید! از خدا بترس، ما به هر مقامی که رسیده ایم در سایة تقوا بوده است. هرکس تقوا نداشته باشد و از خداوند پروا و محاسبه نداشته باشد از ما نیست، ما هم از او نیستیم. ای زید! بپرهیز از اینکه به برخی شیعیان ما توهین کنی و خوارشان سازی...[35]

روزی در حضور آن حضرت، سخن از عمویش (محمد بن جعفر) به میان آمد. حضرت فرمود: عهد کرده ام بر من و او سقف خانه سایه نیندازد (یعنی با او دیدار نکنم). عمیر بن یزید می گوید: پیش خود گفتم: او ما را به صلة رحم دعوت می کند، ولی خودش دربارة عمویش چنین می گوید: حضرت که با طن مر خوانده بود، نگاهی به من کرد و فرمود: این از نیکی و «صله» است. اگر با او رفت و آمد داشته باشیم، مردم او را به خاطر این دیدارها تصدیق می کنند و حرف هایش را می پذیرند، ولی اگر پیش من نیاید و من به خانه اش نروم، مردم حرف هایش را نخواهند پذیرفت.[36] این حدیث نشان می دهد که موضع و جایگاه آن شخص نادرست بوده و حضرت با چنین برخوردی نمی خواسته او و حرف هایش را مورد تایید قرار دهد و از ارتباطات او سوء استفاده یا سوء برداشت شود و این هم مرحله ای از نهی از منکر است.

حتی نسبت به رفتار مأمون عباسی هم ایراد می گرفت و اندرز می داد.

شیخ مفید چنین نقل می کند: حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام وقتی که با مأمون خلوت می کرد و کسی در حضورشان نبود. مأمون را بسیار موعظه می کرد و او را از خدا می ترساند و کارهای خلاف او را تقبیح می کرد: «کان الرضا علی بن موسی یکثر وعظ المأمون اذا خلا به و یخوّفه و یقبّحُ له ماکان یرکبُه من خلافه.»[3علیه السلام ]. مأمون نیز گرچه ظاهراً وانمود می کرد که نصایح و تذکرات حضرت را پذیرفته است، اما در دل و باطن ناراحت می شد و سخنان امام بر او سنگین می آمد.

سیره عبادی

امام رضا علیه السلام همچون پدران بزرگوارش با الهام از سیرة حضرت رسول، اهل دعا و نیایش و عبادت و نماز بود و از آن لذّت می برد. حالات عبادی او بر محبوبیتش در دلها می افزود. روزی مأمون از رجاء بن ضحّاک پرسید که حال و رفتار حضرت رضا در طول راه (مدینه تا طوس) چگونه بود؟ وی وقتی به دعاها، عبادت ها و نمازهای حضرت در طول راه اشاره کرد، مأمون گفت: ای پسر ضحاک! او بهترین، داناترین و عابد ترین مردم روی زمین است، مبادا آنچه را در طول راه از او مشاهده کرده ای برای دیگران بازگو کنی، چون می خواهم فضل او جز از زبان من آشکار نشود.[38]

به نقل ابراهیم بن عباس، حضرت رضا شب ها کم می خوابید، بسیار روزه می گرفت و هرگز روزة سه روز در ماه از ایشان فوت نمی شد و می فرمود: این معادل است با روزة همة دهر.[39]

عبدالسلام بن صالح می گوید: در سرخس، سراغ خانه ای رفتم که حضرت رضا در آن ایام در آن محبوس بود. خواستم خدمتش برسم، گفتند: نمی توانی. گفتم: چرا؟ گفته شد: چون وی در شبانه روز هزار رکعت نماز می خواند، ساعتی را در اول روز و قبل از زوال و هنگام غروب به نماز مشغول است. در این ساعات وی در مصلای خویش نشسته و به مناجات با پروردگارش مشغول است. گفتم: در یکی از همین اوقات برایم اذن ورود بگیر. برایم اجازه گرفت. وقتی خدمتش رسیدم، در مصلای خود نشسته و به تفکر مشغول بود.[40]

هنگام تلاوت قرآن، هرگاه به ایه های )یا ایهاالذین آمنوا( می رسید، آهسته می گفت: «اللهم لبیک».[41]

وقتی می خواست وضو بگیرد، نمی گذاشت کسی به او کمک کند یا آب به دستانش بریزد و می فرمود: وضو گرفتن هم عبادت است، دوست ندارم در آن کسی با من مشارکت کند.[42]

چنان خود را در بندگی، خالص ساخته بود و محتاج به عبودیت که قسم خورده بود هرگاه به خیالش خطور کند که بهتر از فلان غلام سیاه است، برده ای آزاد کند و ثروتش را انفاق نماید، مگر آنکه عمل صالحی انجام داده باشد که به خاطر آن برتری بر آن غلام بیابد.[43]

هنگام دعا، نیایش خود را با صلوات بر محمد و آل محمد آغاز می کرد و صلوات بر آن حضرت را مایة رحمت و تقرّب برای خود می دانست. اغلب اوقات او همراه با ذکر خدا بود.[44]

 

پی نوشت ها در ادامه مطلب....



:: بازدید از این مطلب : 2264
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2

.:: This Template By : LoxBlog.Com ::.
درباره ما
شکر ،خدارا که درپناه حسینم(ع)،گیتی ازاین خوبتر،پناه ندارد........................... ....هرکسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت/ زان میان پروانه را در اضطراب انداختی / گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما / سایه دولت بر این کنج خراب انداختی.../ اللّهم عجّل لولیّک الفرج........ ...با عرض سلام و تحیّت خدمت شما بازدید کننده گرامی به اطلاع می رساند که """برنامه ی هفتگی هیئت کربلا (محمدشهر- عباس آباد - کرج ) به شرح ذیل می باشد: پنجشنبه شب ها ساعت21 با مداحی " حاج رحمــــــــان نـوازنـــــــی "/ لازم به توضیح است مراسماتی که بصورت مناسبتی برگزار می گردد از طریق سامانه پیام کوتاه به اطلاع عموم بزرگواران می رسد. سامانه پیام کوتـــــــــاه این هیئت نیز با شماره 30008191000002 پل ارتباطی بین ما و شما می باشد.لطفا نقدها و پیشنهاد های خود را و همچنین پیامک های مهـــــــــدوی و دلنوشته هایتان را جهت انعکاس در این تارنما برای ما ارسال نمایید.ضمنا جهت عضویت در این سامانه عبارت * یازهرا * را به شماره فوق پیامک نمایید. التماس دعا.
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
محصولات تصادفی
مطالب پربازدید
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران