به عمل کار برآید. به سخن دانی نیست. اگر آدم یک سحری بلند شد و در خانه خدا توبه و استغفار کرد ممکن است برایش کاری کند. صد جلسه حرف بشنوید بدون عمل بی فایده است.
تا تربیت انسان به دست خدای متعال و امام زمان (علیه السلام) که ولیّ کل هستند، نیفتد معلوم نیست چه می شود. معلوم نیست به کجا می رسد. اصلا به جایی می رسد؟ عاقبتش خوب می شود؟ به خیر می شود؟ تا تربیت انسان به دست خدای تبارک و تعالی و امام زمان (علیه السلام) نیفتد و تربیت انسان در دست ایشان نباشد و امور انسان در دست ایشان نباشد، و ایشان برای انسان تدبیر نکند، معلوم نیست چه می شود؟
اینکه برای انسان تدبیر کنند یعنی چه؟ قبلا برایتان عرض کرده بودم. یک زمانی علمای بزرگ قم برای مرحوم آیت الله بروجردی جمع شدند و از ایشان درخواست کردند که آقا برای مرجعیت کل در قم بمانید. آن زمان سه مرجع در قم بود. با کمک یکدیگر حوزه را اداره می کردند و بسیار هم در زحمت بودند. زیرا هیچ کدام مرجع کل نبودند. مرحوم آقای بروجردی یک ناراحتی پیدا کرده بودند و ناگزیر شده بودند از بروجرد به سمت تهران حرکت کنند. در راه که به سوی تهران می آمدند، در آن حال درد و رنج و ناراحتی عرض کردند که اگر من انشاء الله از این مریضی به سلامت نجات پیدا کنم به زیارت حضرت رضا (علیه السلام) بروم. این را نذر کردند و به تهران رفتند و در بیمارستان فیروز آبادی عمل کردند و عملشان موفق بود. همانجا آقایان خدمتشان آمدند و از ایشان درخواست کردند که به قم بیایند. فکر می کنم ایشان آنجا استخاره کردند و جواب به قم آمدن خیلی خوب آمد. بنابراین تصمیم گرفتند به قم بیایند. به قم آمدند و بسیار از ایشان استقبال کردند و علما آمدند و حوزه تعطیل شد و همه به استقبال ایشان آمدند. ایشان وارد قم شدند و بساط درس و بحث و مرجعیت برپا شد. خب بنابراین اوائل مرجعیت ایشان است. گذشت و به اوایل تابستان رسید. ایشان به خاطر آوردند که یک نذری کرده اند یا احتمالا یک نذری کرده اند. خب فرمودند که من می خواهم بروم نذرم را ادا کنم. آقایانی که اطراف ایشان بودند گفتند آقا حالا صبر کنید یک چند سالی بگذرد و بعد بروید. اما دلیلشان را نمی گفتند و فقط می گفتند عجله نکنید و نذرتان هم که حتمی نیست. حالا کمی صبر کنید. ایشان هم می گفتند شما چرا این حرف را می زنید؟ خب می خواهم به زیارت حضرت رضا ( علیه السلام) بروم. آن زمان هم زیارت به راحتی الان که مثلا یک قطار سوار می شویم و صبح به مشهد می رسیم نبود و کمی زحمت داشت. بعد یکی از دهانش در رفت که آقا شما اوایل مرجعیتتان است. اگر الان به مشهد بروید شاید آنقدر که شایسته شماست به استقبال نیایند. زیرا هنوز مردم زیاد شما را نمی شناسند. پس باشد سال های بعد بروید که شما شناخته شدید. عجب! فرمود که من هفتاد سال است که برای دنیای خودم نقشه نکشیده ام. هفتاد سال است برای دنیای خودم نقشه نکشیده ام. حرف بسیار بزرگی است. آن زمان که ما این حرف را شنیدیم و به آن فکر می کردیم، مدت های زیادی گیج بودیم که چطور می شود چنین بود. هفتاد سال است برای دنیای خودم نقشه نکشیده ام. پس چه کسی برایم نقشه می کشد؟ یک کس دیگری برایم نقشه می کشید. بنابراین حتما امسال به مشهد می رویم. ما بر خلاف نقشه های شما حتما می رویم. اتفاقا ایشان مشرف شدند و بسیار هم از ایشان تجلیل شد....

بقیه در ادامه مطلب....






