میعادگاه : کـــرج . محمدشهر . ابتدای عباس آباد.بیت المهــــــــدی (عج

منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 646
بازدید دیروز : 807
بازدید هفته : 1453
بازدید ماه : 3982
بازدید کل : 329001
تعداد مطالب : 3370
تعداد نظرات : 51
تعداد آنلاین : 7

آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 3370
:: کل نظرات : 51

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 7
:: تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 646
:: باردید دیروز : 807
:: بازدید هفته : 1453
:: بازدید ماه : 3982
:: بازدید سال : 329001
:: بازدید کلی : 329001
نویسنده : گمنام
جمعه 13 دی 1392
 عکسی که مشاهده می کنید، تصویری از سنگ مزار یکی از شهدای مدافع حرم حضرت رینب(س) در گلزار شهدای شهر اهواز می باشد. قطعه شعر زیبایی بر این سنگ مزار حک شده است که به یاد آن شهید عزیز، می خوانیم:

خفته در سینه خاک، آینه هستی یا ماه؟

کیستی؟ خادم درگاه اباعبدالله !

کربلایی ست تنت، از چه در این جایی تو؟!

پاسبان حرم دختر زهرایی تو

بوی خون شهدا می وزد از پیکر تو

سایه زینب کبراست کنون بر سر تو …

شادی روح بلندش صلوات

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1463
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : گمنام
جمعه 13 دی 1392
پيکر شهيد حسين صلاح حبيب در روزهاي اول عمليات آزادسازي منطقه القصير به دست گروه هاي تکفيري افتاده بود.

این شهید در نیمه های شب با یک گروه از نیروهای جبهه النصر برخورد نموده که طی آن 5 نفر از تروریستها به درک واصل شده حسین صلاح هم شربت شهادت را نوشانده وجسد وی بدست تروریستها می افتد.

هنگام شهادت وی تصاویر جسد این عزیز توسط رسانه های مخالف بشار اسد پخش شد و در ادعایی دروغین  اعلام کردند که این جسد متعلق به  فرمانده نیروهای ویژه حزب الله می باشد.


 

منبع:مشرق

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1289
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : گمنام
سه شنبه 5 آذر 1392

از خدا می‌خواهم این قربانی را در راه خود بپذیرد / اگر دلتان گرفت روضه ارباب را بخوانید

 روزهای پس از عاشورا همواره یادآور نقش بی همتا حضرت زینب (س) در طول تاریخ است، او که در تمام  سالیان عمرش نبوت همراه با رافت، امامت توام با عدالت، مظلومیت آمیخته با کرامت و در آخر شهادت همراه با عزت را به چشم دید تا روزگار او را بسازد برای روزهای سخت تنهایی؛ که از ورای کوه‌های درد، عزتمندانه و پیروز «ما رایت الا جمیلا» را در گوش تاریخ فریاد بزند.

بانو مدفون دمشق است و برکت آن شهر و دیاری که امروز فتنه‌ها میانش برافروخته‌اند تا مردمانش اسلامی را که یک‌هزار و ۳۷۴ سال پیش آل‌رسول مصیبت‌ها را برایش متحمل شدند، به صندوقچه خاک‌گرفته تاریخ بسپارند.
 
 
 
اما مثل همیشه کسانی هستند که در مسیر پیشوایشان اباعبدالله‌الحسین (ع) گام بردارند و از دین خدا دفاع کنند؛ مانند آن‌هایی که مدافعان حرم نام گرفته‌اند و ندای «هل من ناصر ینصرنی» را لبیک گفته‌اند.
 
شهید رسول خلیلی یکی از همین انصار بود که به صورت داوطلبانه مدافع حرم بانوی دمشق شد و جنگید تا انجا که در چهاردهم محرم به دست گروهک تکفیری در سوریه با ضرب گلوله به شهادت رسید.
 
اواسط شهریور ماه بود که تصمیم به رفتن گرفت، وصیتنامه اش را هم نوشت و به رسم امانت به پدر سپرد تا اگر دیگر برنگشت دستخطی برای ان ها به یادگار گذاشته باشد. از زیر قران رد شد و رفت و از همه چیز دل کند و مادر و پدر و برادر برایش آروزهای خوب کردند.
 
 
شب سیزدهم محرم با خانواده اش تماس می گیرد و از برگشتش خبر می دهد. مادر خانه را اب و جارو می کند و به همه خبر می دهد که فردا رسولم بر می گردد ولی درست یک روز مانده به برگشت در نزدیکی حرم حضرت رقیه (س) به درجه رفيع شهادت نائل می شود.
 
حالا هفت روز از شهادت رسول خلیلی این جوان 25 ساله گذشته و پدر و مادرش بنا به وصیت او لباس مشکی به تن نکرده اند و "الحمدالله" ورد زبانشان شده است. خوشا به سعادتشان که در این روزهای ایام عزاداری اباعبدالله پسرشان شهیدِ دفاع از حرم عقیله بنی هاشم شد.
 
آنچه در ادامه می آید متن وصیت نامه شهید رسول خلیلی است که توسط خانواده او در اختیار رجانیوز گذاشته شده است.
 
بسم الله الرحمن الرحیم
 
سوره آل عمران آیه 195 
"فَالَّذِينَ هَاجَرُوا وَأُخْرِجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَأُوذُوا فِي سَبِيلِي وَقَاتَلُوا وَقُتِلُوا لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ثَوَابًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَاللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الثَّوَابِ"
 
آنان که از وطن خود هجرت کردند و از دیار خود بیرون رانده شدند و در راه خدا رنج کشیدند جهاد کردند و کشته شدند، همانجا بدی های آنان را می پوشانیم و آنان را به بهشت هایی که زیر درختان آن نهرهای اب جاری و روان است، داخل می کنیم و این پاداشی است از جانب خدا.
 
با نام و یاد خداوند رحمان و رحیم و مهربان که در حق بنده حقیر از هیچ چیزی کم نگذاشته است و سلام و دورد به محضر صاحب العصر و الزمان (عج) و روح پاک امام راحل (ره) و رهبر عالم تشیع و اسلام قائدنا آیت الله سید علی خامنه ای (مدظله العالی) و روح پاک تمامی شهدای اسلام به خصوص سیدالشهداء ابا عبدالله الحسین (ع) که جان ها همه فدای آن بزرگوار.
 
به موجب آیه شریفه "کل نفس ذائقه الموت" تمامی موجودات از چشیدن شربت مرگ ناگزیر بوده و حیات ابدی منحصر به ذات اقدس باری تعالی می باشد.
 
این دنیا با تمامی زیبایی ها و انسان های خوب و نیکوی آن محل گذر است نه وقوف و ماندن! و تمامی ما باید برویم و راه این است. دیر یا زود فرقی نمی کند؛ اما چه بهتر که زیبا برویم.
 
پدر و مادر عزیزم که سلام و درود خداوند بر شما باد
 
از شما کمال قدردانی را دارم که مرا با محبت اهل بیت (ع) و راه ایشان و در کمال صبر و عاشقانه بزرگ کردید و همیشه کمک حال من بوده اید. از شما عذرخواهی می کنم و سرافکنده ام که فرزندی خوب برای شما نبودم و در حق شما آنچنان که باید خوبی نکرده ام. از شما می خواهم که مرا حلال کنید.
 
در حق این فرزند حقیرتان دعا کرده و از خداوند بخواهید که او را ببخشد و این قربانی را در راه خود بپذیرد. می دانم که شما ناراحت نیستید؛ زیرا هیچ راهی بهتر از این نیست و این را شما به من آموخته اید و این همیشه آروزی دیرینه من بوده که خدا عاقبت مرا با شهادت در راهش ختم به خیر گرداند.
 
خوش ندارم که این شادمانی را با لباس های سیاه و غمگین ببینم، غم اگر هست برای بی بی جان حضرت زینب (س) باید باشد، اشک و اه و ناله اگر هست برای اربابمان ابا عبدالله الحسین (ع) باید باشد و اگر دلتان گرفته روضه ایشان را بخوانید که منم دلم برای روضه ارباب و خانم جان تنگ است.
 
اما چه خوشحالی بالاتر از اینکه فدایی راه این بزرگواران شویم. پس غمگین نباشد.
 
برادر عزیزم
 
مرا حلال کن و ببخش ، می دانم که در حق تو هم کوتاهی کردم، برایم دعا کن و مرا نیز حلال کن، خدا را سرلوحه کارهای خود قرار بده. از خداوند می خواهم همیشه کمک حال تو برادر عزیزم باشد. دعا برایم یادت نرود.
 
از فامیل، همبستگان نیز می خواهم که مرا حلال کنند و ببخشند و برایم دعا کنند.
 
رفقا، دوستان و همکاران و همنشینان عزیرم 
 
که شاید بیشترین اوقات زندگیم را در کنار شما بوده ام، خداوند را شاکرم که در رفاقت هم به من لطف عطا کرده که دوستان و هم نشینانی به خوبی شما دارم تا تکمیل کننده و یاری دهنده من باشید.
 
شما همگی می دانید من راه خود را انتخاب کردم و این راه را دوست داشته و دارم و خیلی از شماها هم کمک کننده من بودید از تمامی شما عذر می خواهم که رفاقت را در حق شما تمام نکرده و ملتمسانه خواهانم که مرا عفو کنید و حلالم کنید.
 
مرا ببخشید، برایم بسیار دعا کنید و در روضه های ارباب و مجالس عزاداری اهل بیت (ع) مرا فراموش نکنید.
 
من خود را در حد و اندازه ای نمی بینم که برای کسی نصیحت و پندی داشته باشم و اگر ما دنبال پند و نصیحت باشیم چه بسیار است. فقط می خواهد چشم بینا و گوش شنوا.
 
خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به امید سر کویش پر و بالی بزنم
من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد تا وطنم 
مرغ بال ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
 
پناه می برم به خداوند مهربان و از او می خواهم که بر من سخت نگیرد.
 
شب اول قبر دعا برایم را فراموش نکنید رفقا
 
و من الله التوفیق
العبد الحقیر محمد حسن خلیلی (رسول)
 
لازم به ذکر است مراسم هفتم این شهید بزرگوار عصر سه شنبه 5 آذر ماه از ساعت 15 الی 17 در مسجد پیامبر اعظم (ص) واقع در شهید محلاتی برگزار می شود.
 
 
 
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: مدافعان حرم , محمدحسن خلیلی ,
:: بازدید از این مطلب : 1996
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : گمنام
سه شنبه 28 آبان 1392

عقیق: محمد حسن خلیلی معروف به رسول؛ از بچه هیاتی های فعال و خوش نام و از مدافعان حرم حضرت زینب و حضرت رقیه (علیهما السلام) عصر دوشنبه در نزدیکی حرم حضرت رقیه به دست وهابیون تکفیری به آرزوی دیرینه خود رسید و شهد شیرین شهادت را از دست مادر سادات(س) نوشید.

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: مدافعان حرم , محمدحسن خلیلی ,
:: بازدید از این مطلب : 1765
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : گمنام
یک شنبه 26 آبان 1392

شهید علی شبیب محمود یکی از برجسته‌ترین رهبران مدافع حرم حضرت زینب(س) بود که هنگام حمله خمپاره‌ای تروریست‌های سوریه به حرم حضرت زینب(س) پرچم یا زینب (س) را بر فراز گنبد عقیله قمر بنی هاشم حضرت زینب کبری(س) به اهتزار درآورد.

 

به نقل از ابنا، حزب الله و مقاومت اسلامی لبنان امروز پیکر شهید «علی شبیب محمود» با کنیه "ابوتراب" را که طی یک عملیات جهادی در منطقه حجیره سیده زینب(س) و در نبرد با تروریست‌های تکفیری به شهادت رسید تشییع کردند.

مراسم تشییع پیکر این شهید مجاهد با حضور خیل عظیم مردم منطقه، سران حزبی و کشوری و حزب الله و مقاومت اسلامی در حرم مطهر حضرت زینب(س) برگزار شد.

پس از انتقال پیکر این شهید به لبنان و اقامه نماز، پیکر این فرمانده مدافعان حرم در گلزار شهدای منطقه "جنانه" لبنان به خاک سپرده شد.

اهتزار پرچم  یا زینب (س) بر فراز گنبد حرم حضرت زینب توسط علی شبیب محمود

 

 

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: مدافعان حرم ,
:: بازدید از این مطلب : 1847
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : گمنام
چهار شنبه 15 آبان 1392
 به نقل از مهر، حادثه ترور موسی نوری قلعه‌نو زمانی رخ داد که او حوالی ساعت 7:30 دقیقه صبح امروز، به محل کار خود می رفت. مهاجمان که هنوز هویت آنها مشخص نشده است، خودروی دادستان عمومی و انقلاب شهرستان زابل را مقابل بیمارستان «امیرالمومنین(ع)» این شهر متوقف کردند و سپس آنها را با اسلحه کلاشنیکف به رگبار گلوله بستند که باعث شهادت دادستان و راننده اش شد. 

بلافاصله بعد از این حادثه جلسه اضطراری شورای تامین سیستان برای شناسایی و دستگیری عوامل ترور ، تشکیل شد و از طرفی دیگر سید حسین نقوی‌حسینی سخنگوی کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی هم از پیگیری این حادثه در این کمیسیون خبر داد.

او درباره این حادثه گفت:‌ ترور ناجوانمردانه دادستان متدین، متعصب و دلسوز شهرستان زابل را قویاً محکوم و آن را پیگیری می‌کنیم. قطعاً این قبیل جنایت‌ها از سوی یک‌سری افراد خودفروخته و عامل دست بیگانه با توجه به شروع ماه محرم، به وقوع می‌پیوندد تا در جامعه به‌قول خود ایجاد شکاف کنند که خوشبختانه دست آنان برای همگان رو شده است.

خودروی دادستان زابل بعد از ترور

بسیاری پس از انتشار این خبر، ترور به به حادثه سراوان و اعدام هایی که بلافاصله بعد از آن در زندان زاهدان انجام شد، ربط دادند. اما حجت‌الاسلام و المسلمین ابراهیم حمیدی رییس کل دادگستری سیستان و بلوچستان این موضوع را رد کرد و گفت: این موضوع هیچ ارتباطی با اعدام‌های اخیر ندارد. این حادثه در منطقه سیستان و زابل توسط اشرار این منطقه اتفاق افتاده و ماهیت آن با اشرار منطقه بلوچستان متفاوت است.

از سوی دیگر معاون سیاسی- امنیتی استاندار سیستان و بلوچستان درباره دلیل احتمالی این ترور گفته است: شهادت دادستان زابل متاثر از اقدامات قضایی و اجرای عدالت در حوزه سیستان است که قانون‌گریزان اجرای عدالت را برنمی‌تابند.

موسی نوری قلعه‌نو متولد 1355 در زاهدان بود و فوق لیسانسش را در رشته جزا و جرم شناسی گرفته بود. پیش از سمت دادستانی زابل،  دادستان شهرستان هیرمند بود و بازپرسی دادگستری شهرستان زابل را برعهده داشت. 

از شهید نوری یک فرزند پسر یکساله به یادگار مانده است.

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1239
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : گمنام
دو شنبه 13 آبان 1392

 به نقل از دانا، سردار محمد جمالی‌زاده پاقلعه از بسیجیان و فرماندهان گردان و محورهای عملیاتی لشکر ۴۱ ثارالله در سوریه و بدست تکفیری‌های وهابی به شهادت رسید.

وی در لشکر ۴۱ ثارالله -تیپ دوم صاحب الزمان و قرارگاه قدس جنوب شرق ،پر تلاش ،سختکوش در مسئو لیت‌های گوناگون انجام وظیفه می‌کرد.

سردار جمالی بعد از بازنشستگی مدتی در ستاد مبارزه با قاچاق استانداری کرمان خدمت کرد و اخیرا هم با توجه به هجوم دشمنان اسلام خصوصا آمریکای جنایتکار در کشورهای مسلمان و هجوم همه جانبه وهابیون ،سلفی ها و تکفیری ها به حرم اهل بیت علیه السلام داوطلبانه به دفاع از حریم مقدس حضرت زینب سلام الله علیها پرداخت و در این راه مقدس به فیض عظیم شهادت نائل شد.

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1152
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : گمنام
سه شنبه 7 آبان 1392
مادر شهید مجید ابوطالبی پس از دیدن خواب چندین باره فرزند، با مرکز تحقیقات ژنتیک بقیه الله تماس گرفت و پس از تطبیق ژنتیک مشخص شد شهید در کهف الشهدای تهران به خاک سپرده شده است.
خبرگزاری فارس: بررسی ژنتیک، هویت یکی از شهدای گمنام کهف الشهدا را مشخص کرد+جزئیات

به گزارش  خبرگزاری فارس، هویت یکی از شهدای گمنام  که در کهف الشهدای ولنجک به خاک سپرده شد مشخص شد.

ابراهیم رنگین، مسئول ستاد معراج الشهدای مرکز در گفتگو با فارس گفت: «با اصرار مادر این شهید که چندین بار خواب فرزند شهیدش را دیده بود و از طریق آزمایش DNA هویت یکی از شهدای گمنام دفن شده در کهف‌الشهدای ولنجک تهران مشخص شد».

وی افزود، نام این شهید «مجید ابوطالبی» بوده و  سال 61 در عملیات مسلم بن عقیل در منطقه سومار به شهادت رسیده است. برادر دیگر این شهید فرید ابوطالبی نیز جزو شهدای سال‌های دفاع مقدس است.

 

دکتر محمود تولایی رئیس مرکز تحقیقات ژنتیک دانشگاه علوم پزشکی بقیه الله درباره نحوه شناسایی این شهید به خبرنگار فارس گفت: «مادر شهید ابوطالبی پس از دیدن خواب فرزندشان مبنی بر اینکه ایشان برگشته اند، با مرکز تحقیقات ژنتیک تماس گرفته و از ما خواستند موضوع را بررسی کنیم. شهید بارها به خواب ایشان آمده و گفته بودند، من برگشته ام،‌چرا سراغ من نمی آئید».

تمامی شهدای گمنام پس از تفحص برای بررسی آناتومیک و نمونه برداری به مرکز تحقیقات ژنتیک تحویل داده می شوند و مرکز، پس از انجام آزمایشات، یک شناسنامه ژنتیکی برای شهید گمنام صادر می کند. خانواده هایی که احتمال می دهند فرزندانشان جزو شهدای گمنام جنگ تحمیلی هستند نیز به مرکز مراجعه می کنند تا بررسی ژنتیک انجام شده و با تطبیق کدها، شهدا شناسایی شوند.

تولایی اضافه کرد:‌«در پی خواب مادر شهید ابوطالبی و تماس ایشان با مرکز، از مادر و بردار شهید نمونه ژنتیکی گرفته شده و اطلاعات به دست آمده با اطلاعات حاصل از شناسایی شهدای گمنام تطبیق داده شد. بر اساس بررسی ها مشخص شد پیکر مطهر شهید ابوطالبی جزو شهدای تفحص شده است و با اعلام کد به معراج شهدا، روشن شد محل دفن شهید ابوطالبی کهف الشهدای ولنجک تهران است».

مادر شهید ابوطالبی در گفتگویی با خبرگزاری بسیج در کهف الشهدای ولنجک گفت: «در حین انجام آزمایشات، مکرر فرزندم در رویا به خوابم می آمد و هر بار وی را در یک اتاق سنگی مشاهده می کردم. زمانی که ساعتی پیش برای دیدن بارگاه فرزندم به اینجا آمدم همه صحنه های قبلی برایم تداعی شد و از خدا ممنونم که به چشم انتظاریم پایان داد».

غار کهف الشهدای تهران مدفن 5 شهید گمنام می باشد که روزانه پذیرای عاشقانی است که برای زیارت به این منطقه کوهستانی رهسپار می شوند. این غار در انتهای بلوار دانشجو خیابان ولنجک قرار دارد.

درباره کهف الشهدا

سردار سیّد محمّد باقرزاده رئیس وقت بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس درباره چگونگی به خاک سپاری شهدای کهف الشهدا نوشته است:‌«بر آن بودیم که شهیدان را در این اطراف و در نقطه­ای از شهر به خاک بسپاریم، عدّه­ای در پی مخالفت برآمده و از مصاحبت با بهترین جوانان روزگار دریغ نمودند، چون این عدم مرافقت و موافقت دیده شد پژمرده و غمناک از این دوری و مهجوری، عزم جزم نموده تا با بهره جستن از کلام نورانی خدای رحمان، مزارشان را معین که تا قیامت محل رحمتی باشد برای بندگان، به قرآن پناه بردم، تفألی زدم که چنین هدایت فرمودند:

«وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّـهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَیُهَیِّئْ لَکُم مِّنْ أَمْرِکُم مِّرْفَقًا(16)» سوره کهف

« و آنگاه که از آنان و آنچه غیر از خدا می­پرستند کناره گرفتید پس به غار پناهنده شوید تا پروردگارتان از رحمت خودش برای شما منتشر کند و برای شما از کارتان وسیله راحتی فراهم می­سازد!»

 

بار دیگر سرّ آن را در تفألی به دیوان حافظ، این گونه دریافتم:

پس تقدیر الهی بر آن بود تا جوانمردان مخلص روزگار، در این غار که به اذن خدا از دوران کهن در دل کوه گشوده شده بود، بیارامند!

و آن هنگام که برای آرامش دل مومنان دل شکسته از هجرت شهیدان به کوه، رجوعی دوباره به قرآن شد، این چنین هدایت فرمودند:

«…وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِیِّ…(44)» سوره هود

« و کشتی بر کوه آرام گرفت»

و آنگاه سید و مقتدایمان درلیلة الرغائب(1428هجری قمری/ 1386 هجری شمسی) به زیارت آسمانی­ها شتافت».

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1309
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : گمنام
یک شنبه 21 مهر 1392

 یکی از معضلات عمده شهید همت در جایگاه فرمانده جدید تیپ ۲۷ محمدرسول‌الله(ص) طی عملیات رمضان، جوسازی‌های جدید جریان مرموز مسلط بر سپاه منطقه ۱۰ تهران در آن برهه علیه وی بود. در جریان گپ‌وگفتی خودمانی، سید محمدرضا دستواره و تنی چند از کادرهای عملیاتی ارشد تیپ ۲۷ در این باره نزد همت گلایه کردند؛ صحبت‌های شهید همت در پاسخ به این گلایه‌ها در ادامه می‌آید:


«امام صحبتی دارند که آن را نوشته‌ام و همیشه در جیب خودم دارم؛ دوست دارم حرف‌های امام همیشه در ذهنم باشد، حالا من آن را برای شما می‌خوانم، این دیگر یک شعار باید برای ما باشد!

امام صراحتاً اعلام می‌کنند هرکس که بیشتر برای خدا کار کرد بیشتر باید فحش بشنود و شما پاسدارها چون بیشتر برای خدا کار کردید بیشتر فحش شنیده و می‌شنوید.

ما باید برای فحش‌ شنیدن ساخته بشویم! برای تحمل تهمت‌ها، افتراء و دروغ، چون ما اگر تحمل نکنیم باید میدان را خالی کنیم. فکر نکنید افرادی مثل خوارج دوران حکومت امام علی(ع) الان در اطراف ما وجود ندارند؛ وجود دارند! خوارج چه کسانی بودند؟ خوارج آمدند ابتدا به حضرت علی(ع) گفتند: یا علی ما با تو هستیم؛ بعد همین‌ها از پشت به علی(ع) ضربه زدند. این نیست که ما هم در اطراف خودمان چنین آدم‌هایی نداشته باشیم، الان هم مثل حکومت حضرت علی(ع) خوارجی هستند که دارند اذیت می‌کنند، داریم دیگر. انجمن حجتیه می‌بینید که این‌ور و آن‌ور نفوذ کرده و اینها هزار کانال دارند».

شهید همت در ادامه با اشاره به شهید «محمدرضا دستواره» می‌گوید: «حالا خدا را شکر خودت الان در تیپ، روی آدم‌ها شناخت دارید. اگر تو در وضعیت مبهم و فاقد شناسایی قبلی از آدم‌ها قرار گرفته بودی؛ بله این مسائل برای تو ضربه روحی درست می‌کرد اما حالا نباید این طور باشد چون تو خودت هم فهمیده‌ای که در سپاه تهران و کلاً در سپاه منطقه ۱۰ یک جریانی وجود دارد که من اسم آن را گذاشته‌ام جریان سوم، یک خط سوم آنجا وجود دارد که حتی خود حاج داود [کریمی فرمانده سپاه منطقه ۱۰] را هم قبول ندارند. ملاک رسیدن به درجات بالای شهادت برای یک شهید همین مظلومیت است». 

فارس

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: شهیدهمت , رایه الهدی ,
:: بازدید از این مطلب : 2100
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : گمنام
شنبه 20 مهر 1392

سيد مصطفي يوسفي نذر کرده بود که تا جنگ وجود دارد، در جبهه حضور داشته باشد و دست از جبهه و جهاد و جنگ برندارد. آخرين باري که او را ديدم، براي سرکشي خانواده به شهر آمده بود. مي‌گفت: «من براي دنيا ساخته نشده‌ام، ديگر چيزي به پايان عمرم باقي نمانده و بايد بروم. مطمئن باش اين دفعه که بروم، ديگر برنمي‌گردم.»

سپس از خواب عجيبي که ديده بود، صحبت کرد: «خواب ديدم روز قيامت شده است. دوستم منصور فاتحي را خواب ديدم، در حالي که نامه اعمالش را در دست داشت و عازم بهشت برين بود. در اين رؤيا شهادت خود و تمامي لحظات پس از شهادتم را تا انتقال به قطعه شهدا مشاهده کردم».

عجيب اين بود که وقتي به شهادت رسيد، تمامي صحنه‌هايي که در خواب ديده و تعريف کرده بود، به واقعيت پيوست.

برگ‌هايي از بهشت، ص 45

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: سیدمصطفی یوسفی ,
:: بازدید از این مطلب : 1784
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : گمنام
چهار شنبه 3 مهر 1392

 نمی‌دانم تا به حال به غروب خورشید خیره شده‌اید یا نه؟ حس خاصی به آدم دست می دهد. آفتاب انگار موقع رفتن، حرف‌هایی می‌زند که اهل دل آن را به خوبی درک می‌کنند.

من در رفتار شهدا خیلی دقت می‌کردم. بعضی از کارهای شان به ما می‌فهماند که دیگر ماندنی نیستند. بسیاری از شهدا علاقه عجیبی به تماشای غروب خورشید داشتند. عصرها یک گوشه کز می‌کردند، به آفتاب خیره می‌شدند و در سکوتی پر معنا فرو می‌رفتند. انگار به آفتاب دل بسته بودند که با رفتنش، حس و حال شان عوض می‌شد، اما نه. شهدا و دلبستگی؟!

محمد هم از همین قبیله بود. با این که خیلی دوستش داشتم و همیشه با او شوخی می‌کردم اما غروب وقتی یک گوشه می‌نشست و به شفق خورشید نگاه می‌کرد، دیگر جرأت نزدیک شدن به او را نداشتم.

اگر قسم بخورم که نور صورت محمد را در نیمه شب، در تاریکی سنگر با چشمان خود دیدم، باور خواهید کرد؟

با تمام وجود یقین داشتم که محمدم رفتنی است. به خدا باور داشتم این نوجوان چهارده ساله ی نحیف و مُردنی که با تقلب در شناسنامه، خود را به جبهه رسانده، شیرمرد عاشق و عارفی است که فقط همین چند روز را در میهمانی دنیا می‌گذراند.

به خودش هم گفتم اما می‌گفت:

«من لیاقت شهادت را ندارم.»

یک شب به من گفت که دوست دارد مفقود شود. من از او بزرگ تر بودم. گفتم:

«نه، شهادت بهتر است. چون خون شهید و تشییع پیکر او در خیابان‌ها می‌تواند روی عده‌ای تأثیر بگذارد و ...»

سکوت کرد. چند روزی به عملیات مانده بود. آن شب‌ها با همه ی شب‌ها تفاوت داشت. همه داشتند با خودشان تصفیه حساب می‌کردند. یک شب محمد همین طور که دراز کشیده بود، نگاهش را به بالا دوخت و با صدایی ملایم گفت:

«رضا! دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلب ام درست همین جایی که این شعر را نوشته‌ام.»

کنجکاو شدم. سرم را بالا گرفتم. در تاریک روشن سنگر به پیراهنش نگاه کردم. این بیت نوشته بود:

 

 

 آن قدر غمت به جان پذیرم حسین

تا قبر تو را بغل بگیرم حسین


موقع عملیات، ما باید از هم جدا می‌شدیم. والفجر 8 با رمز مقدس یا فاطمه الزهرا(س) آغاز شد. چند روز از عملیات گذشت. در این مدت از فرزندان گمنام این آب و خاک حماسه‌هایی را دیدم که در هیچ شاهنامه‌ای نخوانده بودم.

وقتی به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچه‌های امدادگر. دلم برای محمد شور می‌زد. پرسیدم: «آیا کسی نوجوانی به نام محمد مصطفی‌پور را دیده یا نه؟» برای توضیح بیشتر گفتم: «روی سینه اش هم یک بیت شعر نوشته بود.» تا این را گفتم، یکی جواب داد: «آهان دیدمش برادر! او شهید شده...» منتظر جوابی غیر از این نبودم. گفتم: «الحمدالله... محمد هم رفت.»

دوباره پرسیدم: «شهادت او چه طور بود؟»

امدادگر گفت: «تیر خورد روی همان بیتی که روی سینه اش نوشته بود.»

هم تعجب کردم و هم خیال ام راحت شد. محمد آن طور شهید شد که خودش دوست می‌داشت.

* فرازی از وصیت نامه

خدایا ! تو می دانی که من در این بیابان سرد و خموش،  همچنان می گردم و برف های نشسته بر زمین را با دست هایم کنار می زنم تا لاله ای که شهادت است را پیدا کنم و بتوانم راهی به سوی آن پیدا نموده و پایم را از زنجیر زندگی دنیوی آزاد نمایم وحیات اخروی را برای خود بر گزینم...

برادران و خواهران ! شهدا بر اعمال ما ناظرند. نکند خدای نکرده اعمال و رفتار ما باعث افسردگی روح این عزیزان گردد. باید دقت کنیم و در خودمان بیشتر تجدید نظر نماییم. بیاییم خود را از تمامی آنچه که موجب عدم رضایت خداوند و ائمه اطهار و شهیدان خواهد شد شست و شو دهیم و مطیع خالص خداوند باشیم شهدا رفتند و ما باید خودمان را بسازیم تا بتوانم به آنها برسیم...

راوی: رضا دادپور «از رزمندگان لشکر ویژه 25 کربلا»

منبع: ابنا

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1926
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
نویسنده : گمنام
سه شنبه 2 مهر 1392
اكنون كه سال‌ها از اتمام دفاع مقدس مي‌گذرد، هرازگاهي برخي با بيان جملاتي مثل «ناگفته‌هاي جنگ» و تأكيد بر اين الفاظ موجب نوعي بي‌اعتمادي و تشويش اذهان مردم به خصوص جوانان مي‌شوند. به نظر شما علت طرح اين گونه مسائل چيست؟

جنگ فراوان ناگفته دارد، اگر بخواهيم ابزاري به جنگ نگاه كنيم همان بهره‌برداري سياسي از آن مي‌شود، اما ناگفته‌هاي جنگ به نظر من ناگفته‌هايي در معنويات جنگ، هنر تاكتيك، جنگاوري، ايثار، مجاهدت و ابتكار رزمندگان در عمليات‌هايي كه شايد به ذهن مادي خيلي از انسان‌ها خطور نمي‌كند، است. به عنوان مثال در عبور از رودخانه اروند، هنوز هم نظاميان در سراسر گيتي متحيرند از اينكه چگونه رزمندگان اسلام از اين رودخانه با عرض 300 تا 1300 متر، خروشان و با جزر و مد غيرقابل پيش‌بيني عبور كردند، اينها ناگفته‌هاي جنگ است. حتي در عمليات بيت‌المقدس دو سراغ دارم يك لشكر در 16 روز كه برف و باران توأمان لحظه‌اي قطع نمي‌شود از روي رودخانه قلعه چولان، روخانه‌اي وحشي و پرآب با ديواره صخره‌اي، عبور مي‌كند و قريب به 20 كيلومتر اهداف را روي ارتفاعات قميش و قاميش و تنگه دولبشك تصرف مي‌كند و پاتك‌هاي دشمنان را جواب مي‌دهد. همه اين فداكاري‌ها ‌و حماسه‌ها از عرض يك پل 70 سانتيمتري و به طول 144 متر صورت مي‌گيرد؛ كاري كه شايد الان براي برخي حتي قابل تصور هم نباشد. فرماندهان و رزمندگان آن عمليات‌ها و آن حماسه‌ها زنده هستند و به راحتي مي‌توانند آن ناگفته‌هاي واقعي را روايت كنند، زيرا اينها جزو ناگفته‌هاي جنگ است كه بايد به استحضار مردم برسد. ناگفته‌هاي جنگ فقط‌ناگفته‌هايي نيستند كه در ابعاد سياسي و استفاده ابزاري از آن باشد. نمي‌دانم اهداف آنها از طرح چنين حرف‌هايي در قالب ناگفته‌ها چه مي‌تواند باشد، اما شايد براي كسب وجهه باشد، نمي‌دانم ولي حقيقتاً رسالت رسانه هم همين است و بايد از افرادي كه مطرح مي‌كنند سؤال كند، علت و دلايل آنها و نقطه نظرات آنها را بپرسد. دفاع مقدس ما با اين زوايا و ابعاد وسيعي كه دارد، حتماً و همگي به‌طور مطلق نمي‌توانيم از همه زواياي آن مانند هم برداشت داشته باشيم، بعضي از قطعه‌هاي آن را شايد يك مجموعه خاص ديده باشند و روايت آن هم به عهده همان‌هاست، لذا اين احتمال را هم به قدري مي‌توان داد.
 
منبع : روزنامه جوان
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1572
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : گمنام
شنبه 30 شهريور 1392
به نقل از ابنا، اخیراً در نبرد سهمگینی که مدافعان حرم حضرت زینب(س) با تروریست های سوریه داشتند، دو تن از نیروهای کلیدی "لواء ذوالفقار" به درجه رفیع شهادت نایل شدند و این دلیلی شد تا در راستای پوشش اخبار مدافعان حرم حضرت زینب(س) نهیبی به خود بزنیم.

این درحالی است که تروریست های سوریه با به خدمت گرفتن چندین شبکه و پایگاه خبری سعی در منحرف کردن اذهان عمومی دارند ولی نسبت به پوشش رشادتهای مدافعان غیور بارگاه دخت امیرالمومنین(ع) کم لطفی شده است.

به درخواست فرمانده کل لواء ذوالفقار از فاش کردن نام اصلی وی معذوریم و این مقام مدافع حرم حضرت زینب(س) را با نام "ابوشهد" ـ همانطور که رسانه های عربی نیز ذکر کرده‏اند ـ معرفی می نماییم.

فرمانده کل لواء ذوالفقار اظهار داشت: برای اینکه گروه های مختلفی را در راستای حفاظت از حرم حضرت زینب(س) و مناطق شیعه نشین تشکیل دهیم، من و چند تن از مدافعان، شش ماه گذشته در کنار لواء ابوالفضل العباس؛ لواء ذوالفقار را تشکیل دادیم.

 

«ابو شهد» افزود: پس از اینکه گروه های مختلف مدافع حرم تشکیل شد؛ تروریست ها جرات حمله به بارگاه ملکوتی حضرت زینب(س) را نمی کنند و زینبیه(س) امن و امان است. در همین راستا، حفاظت از مناطق شیعه را دستور کار خود قرار دادیم.

وی که با خبرنگار ابنا گفتگو می‏کرد خاطرنشان ساخت: سه ماه پیش با 200 تن از مدافعان به شهر درعا اعزام شدیم تا تروریست ها را از این کشور که مناطق شیعه نشین بسیاری دارد خارج نماییم.

فرمانده کللواء ذوالفقار گفت: در همین راستا، درگیری شدیدی در مناطق "مخیّم"، "سحاری"، "المنشیه" و "عتمان" با تکفیری ها صورت گرفت.


ابوشهد فرمانده کل لواء ذوالفقار

ابوشهد در مورد این عملیات اظهار داشت: عملیات آزاد سازی منطقه "عتمان" را در روز دوشنبه 16 سپتامبر ـ 25 شهریور ماه ـ از ساعت 4 بامداد (به وقت محلی) آغاز کردیم. درگیری شدید شد و ضربات مهلکی را بر پیکره دشمن وارد کردیم.

 

وی ابوهاجر را جانشین خود نام برد و درباره نحوه شهادتش توضیح داد: ظهر شده بود و ما حدداً 200 متر از اراضی منطقه "عتمان" را از چنگ دشمنان خارج کردیم. حوالی ساعت 14:30 (به وقت محلی) در حالی که برای رفع خستگی در حال بازگشت بودیم؛ یکی از تک تیراندازهای تکفیری به صورت غافلگیرانه، «فاضل صبحی» که مشهور به "ابوهاجر" بود را با گلوله قناسه هدف قرار داد.

ابوشهد افزود: تک تیرانداز از فاصله 500 متری ابوهاجر را نشانه رفت و گلوله اول به کمر وی اصابت کرد و وقتی به طرف دشمن برگشت، گلوله دوم به سینه اش برخورد کرد.

این مقام بلندپایه مدافع حرم حضرت زینب(س) تاکید کرد: «عیسی الرفیعی» مشهور به "ابونوح" وقتی صحنه شهادت ابوهاجر را دید؛ شتابان به سوی وی رفت تا پیکر مطهرش را از تیررس دشمن خارج کند تا پیکر مطهر این شهید به دست تکفیریها نیفتد. در همین حال بود که قناسه‏زن با یک گلوله ابونوح را نیز به شهادت رساند.

 

وی در توضیح فعالیت های ابونوح به عراقی الاصل بودن وی بسنده کرد و گفت: عیسی الرفیعی از شهر "ناصریه" مرکز استان ذی قار، به دمشق برای حفاظت از بارگاه حضرت زینب(س) اعزام شد.

ابوشهد خاطرنشان کرد: با مشاهده این صحنه، سربازان به سوی قناسه‏زن حمله کردند ولی این تروریست به سرعت پا به فرار گذاشت و موفق به دستگیری وی نشدیم.

 

فرمانده کل لواء ذوالفقار ادامه داد: لکن در روند تعقیب و گریز این تروریست تک تیرانداز، سه نفر از تکفیری های مزدور را به درک واصل کردیم. 

وی در مورد وضعیت فعلی منطقه زینبیه گفت: در حال حاضر منطقه امن بوده و هیچ گونه درگیری صورت نگرفته است.


این فرمانده نظامی همچنین درباره آخرین تحولات سوریه گفت: مدافعان حرم در روز یکشنبه 24 شهریور به منطقه "شعبا" اعزام شدند تا این منطقه را از وجود تک تیر اندازهایی که راه را برای ورود به فرودگاه دمشق نا امن کرده بودند؛ پاکسازی کنند. سربازان مدافع روز سه شنبه 26 شهریور درحالی به منطقه زینبیه بازگشتند که 15 نفر از تروریست ها را زنده دستگیر و سلاح های آنها ضبط کرده بودند.به گفته وی، در این عملیات دو نفر از سربازان مدافع به شهادت رسیدند.

فرمانده کل لواء ذوالفقار در پاسخ به سوال خبرنگار ابنا مبنی بر پایبندی مدافعان به مسوولیت خطیر خود تاکید کرد: ما تا آخرین قطره خون خود را فدای حضرت زینب سلام الله علیها و امام خامنه ای خواهیم کرد و اعلام می‏کنیم که هیچ ضعفی از لحاظ قوای نظامی نداریم چرا که کاملا مستحکم ایستاده ایم.

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1944
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : گمنام
چهار شنبه 27 شهريور 1392

ابوهاجر در روز دوشنبه 25 شهریور توسط دو گلوله اسلحه قناسه که یکی به ناحیه کمر و دیگری به قفسه سینه اش اصابت کرد به مقام رفیع شهادت نایل شد. پیکر این مدافع حرم حضرت زینب(س) در روزهای آینده به ایران منتقل و سپس از آنجا به شهر نجف فرستاده می‏شود تا در خیل عظیم مردم این کشور تشییع شود.

 

 به نقل از ابنا، اخیرا خبری در رسانه های داخلی و خارجی مبنی بر شهادت «فاضل صبحی» جانشین فرمانده تیپ ذوالفقار منتشر شد که هیچ منبع موثقی آن تایید نکرد و توضیحاتی در مورد شهادت این فرمانده ارائه نشد.

فاضل صبحی در سوریه به "ابوهاجر" مشهور بود که رشادت های زیادی در راستای حفاظت از حرم حضرت زینب(س) انجام داده و خبر شهادتش شیعیان را متاثر کرد.

به همین دلیل در صدد آن شدیم که صحت و سقم این خبر را مشخص کنیم که در همین راستا با «ابوغدیر» یکی از فرماندهان مدافع حرم حضرت زینب(س) به گفتگو پرداختیم.

این مسوول مدافع حرم در این گفتگو اختصاصی با خبرنگار ابنا، ضمن تایید خبر شهادت ابوهاجر اظهار داشت: مدافعان حرم حضرت زینب(س) علاوه بر اینکه حفاظت از حرم دخت امیرالمومنین را بر عهده دارند، در مناطق شیعه نشین سوریه که هدف حمله و تجاوز تروریست ها است نیز انجام وظیفه می‏کنند.

وی ادامه داد: ابو هاجر نیز به دلیل شجاعت و رشادت هایش، به عنوان فرمانده به شهر "درعا" که از جنوب سوریه با اردن هم مرز است، اعزام شد تا حافظ جان شیعیان این شهر باشد.

ابوغدیر با بیان اینکه "درگیری شدیدی در آن منطقه رخ داده بود" اظهار داشت: در میان این درگیری، متاسفانه در روز دوشنبه 25 شهریور ابو هاجر توسط دو گلوله اسلحه قناسه که یکی به ناحیه کمر و دیگری به قفسه سینه اش اصابت کرد به مقام رفیع شهادت نایل شد.

وی در ادامه تصریح کرد: هنگامی که ابو هاجر با گلوله قناسه شهید و بر زمین افتاد، «عیسی ابو نوح» همرزم ابوهاجر، به کمک او شتافت تا پیکرش را از تیر رس تروریست ها خارج کند که وی نیز با گلوله قناسه به شهادت رسید.

این مقام بلندپایه مدافع حرم در پاسخ به سوال خبرنگار ابنا مبنی بر اینکه "در حال حاضر پیکر مطهر این دو شهید در کجا قرار دارد" گفت: پیکر مطهر ابو هاجر و ابو نوح را اکنون به حرم بی بی حضرت زینب(س) منتقل کرده اند و مردم همراه با سربازان مدافع به سوگواری پرداخته اند.

ابو غدیر در مورد تشییع پیکر ابو هاجر اظهار داشت: پیکر این غلام حضرت زینب(س) فردا پنج شنبه و یا جمعه به ایران منتقل و سپس از آنجا به شهر نجف فرستاده می‏شود تا در خیل عظیم مردم این کشور تشییع شود.

وی در ادامه این گفتگو در مورد وضعیت فعلی منطقه زینبیه گفت: در حال حاضر منطقه امن بوده و هیچ گونه درگیری صورت نگرفته است.

این مسوول همچنین درباره آخرین تحولات سوریه گفت: مدافعان حرم در روز یکشنبه 24 شهریور به منطقه "شعبا" اعزام شدند تا این منطقه را از وجود تک تیر اندازهایی که راه را برای ورود به فرودگاه دمشق نا امن کرده بودند؛ پاکسازی کنند.

ابو غدیر تاکید کرد: سربازان مدافع روز سه شنبه 26 شهریور درحالی به منطقه زینبیه بازگشتند که 15 نفر از تروریست ها را زنده دستگیر و سلاح های آنها ضبط کرده بودند.

به گفته وی، در این عملیات دو نفر از سربازان مدافع به شهادت رسیدند.

گفتنی است، ابوهاجر که از کشور عراق عازم سوریه شده بود، در گفتگویی قبل از شهادتش اظهار داشت: ما در اینجا تیپ حضرت ابوالفضل العباس و تیپ ذوالفقار را تشکیل دادیم که متشکل از شیعیان عراق، سوریه و دیگر کشورهاست.

وی در ادامه گفته بود: زمانی که مبارزات در منطقه ما آغاز شد، به همراه ارتش سوریه وارد عملیات نظامی شدیم تا مناطقی را که توسط شورشیان گرفته شده بود پاکسازی کنیم.

این شیعه عراقی همچنین تاکید کرده بود: گروه ما وظیفه مراقبت از حرم حضرت زینب(س) و مناطق شیعه نشین اطراف دمشق را برعهده دارد

 

ابو هاجر در حرم حضرت معصومه(س) 

 چهار یادگار ابوهاجر

 

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: مدافعان حرم , ابوهاجر ,
:: بازدید از این مطلب : 2002
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : گمنام
دو شنبه 18 شهريور 1392

به نقل از مهر، یک عروس و داماد انقلابی.«محبوبه» و «حسن» نامزد کرده بودند و قرار بود عروسی بگیرند و بروند زیر یک سقف. اما مبارزه، آنها را از هم جدا کرد و حدود ۳ سال بعدف دوباره عروس و داماد را به هم رساند. حتی این بار پیشوند اسم هردوتایشان هم، یک کلمه شده بود:«شهید.»

حالا انقلاب اسلامی ایران، نامشان را در تاریخ خود ثبت کرده است. یکی به عنوان اولین زن شهید قیام ۱۷ شهریور و یکی دیگر به عنوان یکی از شهدای انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر

«محبوبه دانش آشتیانی» متولد سال ۱۳۴۰ در تهران بود. خانواده محبوبه از جمله خانواده های مذهبی تهران بودند. پدرش روحانی بود و محبوبه هم یکی از فعالان مذهبی محله. شاید به همین خاطر بود که پدر، او را در یکی از مذهبی ترین و معروف ترین مدارس تهران یعنی مدرسه «رفاه» ثبت نام کرد تا دخترش، دوره ابتدایی و راهنمایی را در آنجا بگذراند. تحصیل محبوبه در مدرسه رفاه، همزمان با اوج گرفتن مبارزات مردم علیه رژیم پهلوی، او را تحت تاثیر فضای مدرسه و معلمانش، به یک مبارز انقلابی تبدیل کرد. نوجوان ۱۷ ساله خانواده دانش آشتیانی، ان قدر به کار و هدفش اعتقاد داشت که اداره یک کتابخانه مردمی در حوالی خیابان سیروس تهران را بر عهده گرفت و درکنار آن برای بچه های محروم جنوب شهر کتاب می برد. برای آنها یک برنامه مطالعاتی دقیق را قرار داده بود، برایشان داستان های اسلامی را تعریف می کرد تا کاملا بی سروصدا اما دقیق و عمیق، هدف ها و اندیشه های انقلاب اسلامی را درمیان کوچکترها هم رواج دهد.

در کنار این حرکت های فرهنگی، محبوبه یک مبارز انقلابی تمام عیار هم بود. در همه تجمع ها و راهپیمایی ها شرکت می کرد و اطرافیانش را هم به قیام برای براندازی حکومت پهلوی تشویق می کرد. سال دوم دبيرستان آخرين سال تحصيلي بود كه نام محبوبه، در بین دانش آموزان دبیرستان هشترودی تهران دیده می شد. او صبح جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ با حضور در جمع مردم تظاهركننده در ميدان ژاله (شهدا) شرکت کرد و نامش را به عنوان اولین زن شهید این فاجعه خونین ثبت کرد.

محبوبه اما قبل از شهادت، مراسم نامزدی برگزار کرده بود. با حسن. «حسن اجاره دار» قرار بود داماد خانواده دانش آشتیانی شود. اما ۱۷ شهریور ۵۷، عروس آسمانی شد و داماد ماند. تا کمتر از ۳ سال بعد، داماد هم مهمان عروس شود.
۷ تیر ۱۳۶۰، وقتی دفتر حزب جمهوری اسلامی با انفجار یک بمب، به قتلگاه شهید بهشتی و ۷۲ تن از یارانش منجر شد، نام دونفر در لیست شهدای این واقعه، برای خانواده دانش آشتیانی آشنا تر از بقیه بود. حجت الاسلام «غلامرشا دانش آشتیانی» و «حسن اجاره دار» در میان شهدای واقعه هفتم تیر بودند. پدر اولین زن شهید واقعه ۱۷ شهریور که به همراه دامادش در دفتر حزب جمهوری اسلامی حضور داشتند، در انفجار هفتم تیر به شادت رسیدند تا نام خانواده دانش آشتیانی و عروس و داماد جوان این خانواده برای همیشه در خاطره انقلاب اسلامی بماند.

خانواده ای که نامشان در تاریخ انقلاب اسلامی ثبت شده است. 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: عروس وداماد , انقلابی , رایة الهدی ,
:: بازدید از این مطلب : 2253
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
نویسنده : گمنام
سه شنبه 12 شهريور 1392

جهت مشاهده وذخیره تصاویر در سایز اصلی بر روی آنها کلیک نمایید

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: 92شهیدگمنام ,
:: بازدید از این مطلب : 1328
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : گمنام
سه شنبه 5 شهريور 1392
 

 

یکی از همسایه‌ها گفت: «برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده، می‌ره جبهه!» وقتی به عبدالحسین گفتم، گفت: «باید یک صندلی توی کوچه بگذارم و همسایه‌ها را جمع کنم و بعد به همه‌شون بگم که بابا! من زن و بچه‌ام را خیلی دوست دارم اما جبهه واجب‌تره».

به گزارش فارس، احساس وظیفه کرده بودند، کاری با حرف‌‌های دور از منطق مردم نداشتند که درباره‌شان چه فکری می‌کنند؛ چون هدفشان را با معرفت دنبال می‌کردند. شهید «عبدالحسینن برونسی» نمونه‌ای از همین افراد بود که احساس وظیفه کرد و با داشتن خانواده‌‌‌ای نسبتاً پرجمعیت به فکر مردمی که بود در مرزها امنیت نداشتند.
 
«معصومه سبک‌خیر» همسر این شهید در آن ایام علاوه بر دوری از مرد زندگی‌اش حرف‌های مردم را هم تحمل می‌کرد، که خاطره او را در این رابطه می‌خوانیم.
 
                                                              *** 
 
تا بعد از شهادتش هیچ وقت نفهمیدم توی جبهه مسئولیت مهمی دارد؛ خیلی از فامیل و در و همسایه هم نفهمیدند؛ گاهی که صحبت منطقه رفتن او پیش می‌آمد، بعضی از آشناها می‌گفتند: «این شوهر تو از جبهه چی می‌خواد که این قدر می‌ره؟».
 
یک بار توی همسایه‌ها صحبت همین حرف‌ها بود؛ یکی از زن‌ها گفت: «من که می‌گم آقای برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده که می‌ره جبهه و پیش اونا نمی‌مونه». هیچ کس تحویلش نگرفت، تا دست و پای بیشتری بزند اما ادامه داد: «آخه آدم اگه از زن و زندگیش محبت ببینه، بالاخره ملاحظه اونا را هم حتماً می‌کنه، دیگه».
 
حرفش به دلم سنگینی کرد؛ نمی‌دانم غرض داشت یا مرض یا هر دو را باهم؟! هر چه بود چیزی نگفتم؛ سرم را انداختم پایین و با ناراحتی آمدم خانه.
 
همان موقع عبدالحسین در مرخصی بود؛ حرف آن زن را به‌اش گفتم؛ فهمید که خیلی ناراحت شده‌ام؛ شاید برای طبیعی جلوه دادن موضوع، خندید و گفت: «می‌دونی من باید چه کار کنم؟» گفتم: «نه» گفت: «باید یک صندلی توی کوچه بگذارم و همسایه‌ها را جمع کنم و بعد به همه‌شون بگم که بابا! من زن و بچه‌ام را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم اما جبهه واجب‌تره».
 
خنده از لبش رفت؛ توی چشم‌هام نگاه کرد؛ پی حرفش را گرفت و گفت: «اون خانمی که این حرف رو به تو زده، لابد نمی‌دونه زن و بچه من در اینجا در امن و امان هستند؛ ولی توی مرزها خیلی‌ها هستن که خونه و همه چیزشون از بین رفته و اصلاً امنیت ندارند».
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1317
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : گمنام
دو شنبه 4 شهريور 1392

فدایی زینب(س)

همان روز اول که آمدن هادي با ما قطعي شد، آمد که وسايل را تحويل بگيرد. وسواس داشت که زودتر به زير و بم «دوربین» جديد آشنا شود. فردايش آمد پرسيد: «سيد وقت داري»؟ مقابلم که نشست گفت: «سفارشي چيزي داري»؟ گفتم: «کفش خوب بردار و زنده برگرد». اين‌طور بود که براي اولين بار با هم همکلام شديم.

دو روز از رسيدن‌مان به سوريه نگذشته بود که با هم رفتيم حلب. سر نترسي داشت ولي بي‌ترسي‌اش از حماقت نبود. از اطمينان بود. انگار تکليفش را مي‌دانست. همين بود که هر شب که برمي‌گشتيم هتل، با اشتياق تصويرهاي آن روزش را نشانم مي‌داد و به بحثم مي‌کشيد سر قاب و زاويه و موضوع. مثل شکارچي‌ها چشم‌هايش برق مي‌زد وقتي از سوژه‌هايي که گرفته بود حرف مي‌زد... و اگر سوژه‌اي از دستش در رفته بود به‌وضوح کلافه مي‌شد.

يک هفته شده نشده، پلاني نشانم داد از دخترک سرايدار مدرسه‌اي که سر کارش مانده بود و مدرسه خالي را جارو مي‌زد. دخترک سرش را از پنجره درآورده بود و براي دوربين هادي شکلک در مي‌آورد. پلان که تمام شد ديدم چشمش نم دارد. گفت: «سيد! کار و اينا سر جاش، دلم واسه دخترم تنگ شده». برايم گفت که رضوانه‌اش سه‌ساله است و خيلي بابايي است و ...

هادي دو تفاوت عمده با بقيه مستندسازهايي که آمدند سوريه داشت. اول اينکه خيلي زود دلش براي خانه تنگ شد، و دوم اينکه تا کارش تمام نمي‌شد در لوکيشن مي‌ماند. رفته بوديم از مقاومت مردم سوريه در برابر يکي از عجيب‌ترين جنگ‌هاي تاريخ فيلم بسازيم. هادي بيشتر موضوع کارش نيروهاي "دفاع وطني" بودند که هسته‌هاي مقاومت تشکيل داده بودند و از محله‌ها و شهرهاي خود در مقابل تکفيري‌ها دفاع مي‌کردند. از زندگي، خانواده، کار، آموزش نظامي، تجهيز و نهايتاً عمليات اين نيروها تصوير مي‌گرفت. مستند «دسته ايمان، از گردان کميل» سيد مرتضي آويني را مدام مرور مي‌کرد و دنبال بهينه‌کردن مدل آن براي جنگ سوريه بود. ايده‌اش اين بود که هر کدام اين بچه‌هاي سوري، روايتي منحصر به فرد از يکي از نقاط عطف تاريخ بشر هستند.

يادم هست در بازگشت از حلب، يک شب که در لاذقيه منتظر هواپيما مانديم و بعد از دو هفته خاک و پشه و تير و ترکش، ساحل مديترانه خيلي به جان‌مان نشسته بود، آهي کشيد و گفت: «سيد! خوبه‌ها، ولي کاش مي‌شد با خانوم بچه‌ها ميومديم».

سفر بعدي که معلوم شد من راهي نيستم، زنگ زد و گفت: «ميومدي حالا، بي‌تو صفا نداره‌ها» و من گفتم که نمي‌شود و کار دارم و بايد خانه پيدا کنم و اسباب بکشم و ... سفارش دادم که برايم فلان چيز را از فلان جا بخرد و به راننده هميشگي‌مان سلام برساند و به آشپز خوش‌دست فلان هتل سلام برساند و سالم برود و سالم برگردد.

خبر شهادتش را که شنيدم فقط پرسيدم کجا؟ راوي گفت ريف دمشق. و من ذهنم رفت به ريف دمشق، کوچه‌هايي که با هم دويده بوديم، کفش خاکستري‌اش که روز اولِ بدو بدو زبان باز کرده بود، و کت و شلواري که آورده بود مخصوص اينکه اگر خواستيم برويم زيارت عمه بزرگ بپوشد و شيک باشد.

مي گويند مهم است به دست چه کسي کشته مي‌شوي. اصلاً درست و غلط بودن راهت را نشان مي‌دهد انگار. رضوانه‌ی هادي اگر از من چون و چراي رفتن بابايش را بپرسد، به او خواهم گفت که من و بابا شنيديم که آن‌طرف خط، بعد از اذان صبح فرياد مي‌زدند لبيک يا يزيد، لبيک يا معاويه...

                                  سید علی فاطمی
                                  مستندساز همرزم شهید

 
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1301
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : گمنام
جمعه 1 شهريور 1392

 به نقل از پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله‌ سیدعلی خامنه‌ای‌، دوم شهریور ماه سالروز شهادت مبارز نستوه شهید سید علی اندرزگو است. حجت‌الاسلام سید مهدی اندرزگو، فرزند این شهید بزرگوار خاطراتی را به نقل از رهبر انقلاب درباره‌ی آن شهید بازگو کرده است:

من در زمان مبارزات پدرم خیلی کوچک بودم و نکات چندانی در یادم نمانده است. هرچه می‌دانم، از مادرم یا از یاران پدر شنیده‌ام. بیشترین چیزی که در خاطرم مانده، مسافرت‌ها و سختی‌هایی است که در راه مبارزه تحمل می‌کردیم. دستگیری پدر ما برای ساواک بسیار اهمیت داشت و برای دستگیری او جایزه‌های سنگینی تعیین کرده بودند.

برداشت آنها این بود که اگر او را شهید یا دستگیر کنند، روند مبارزه‌ی مردم بسیار کندتر خواهد شد. به همین منظور در ساواک بخش ویژه‌ای را اختصاص داده بودند برای دستگیری این شهید بزرگوار. همه‌ی این‌ها نشان از اهمیت بسیار بالای حضور شهید اندرزگو در بهبود روند مبارزه‌ها دارد.

عمده‌ی فعالیت شهید اندرزگو در مبارزه با رژیم غاصب پهلوی عبارت بود از واردات اسلحه و تأمین اسلحه‌ی مورد نیاز مبارزان و نیز وارد کردن اعلامیه‌های امام رحمه‌الله به داخل کشور. حاج احمد قدیریان هم که اخیراً به رحمت خدا رفت، برای من نقل ‌کرد سلاح‌هایی که شهید اندرزگو از افغانستان وارد می‌کرد، در اوایل انقلاب بسیار به‌ درد خورد و همه‌ی آنها در کمیته و جاهای دیگر مورد استفاده قرار گرفت.



منزل ما در مشهد با منزل حضرت آقا چند کوچه بیشتر فاصله نداشت. در خاطر دارم که شهید اندرزگو برای این عزیزان کلاس آموزش اسلحه گذاشته بود؛ برای حضرت آقا، شهید هاشمی‌نژاد و آیت‌الله واعظ طبسی. البته من خاطر‌اتی را در این مورد از زبان رهبر معظم انقلاب شنیده‌ام. حضرت آقا می‌فرمودند: شهید اندرزگو شب‌ها دیروقت به منزل ما می‌آمدند و با هم جلسه داشتیم و در مورد مسائل مختلف با هم صحبت می‌کردیم.



** این خروس‌ها تخم‌گذارند!

یکی از خاطراتی که رهبر معظم انقلاب برایم تعریف کردند، این بود که بارها پدرم را در کوچه و خیابان دیده بودند و بعد از سلام و احوال‌پرسی متوجه شده بودند که در دست او زنبیلی پر از مهمات و اسلحه است و او با خونسردی کامل آنها را با خود جابه‌جا می‌کرد. پدرم بارها ما را هم هنگام جابه‌جایی مهمات با خود می‌برد تا این عملیات شکلی عادی‌تر به خود بگیرد. البته ما این‌ها را بعدها از زبان حضرت آقا شنیدیم و آن زمان متوجه نمی‌شدیم.

از حضرت آقا شنیدم که: یک روز آقای اندرزگو را در بازار «سرشور» مشهد دیدم که با یک موتور گازی می‌آمد. موتور را که نگهداشت، دیدم چند خروس در عقب موتور خود دارد. از او درباره‌ی خروس‌ها پرسیدم، جواب داد که این خروس‌ها استثنایی‌اند و تخم می‌گذارند! حضرت آقا فرمودند زنبیل را که کنار زدم، دیدم زیر پای خروس‌ها پر از نارنجک و اسلحه است.

شهید اندرزگو در شهریور ماه 1357 و در ماه مبارک رمضان به شهادت رسید، ولی ما تا زمان پیروزی انقلاب و ورود امام به ایران که بهمن ماه بود، از این حادثه خبر نداشتیم. روزی که امام وارد کشور می‌شدند، ما تلویزیون را نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم که ایشان هم همراه امام باشند و با ایشان وارد کشور شوند. حضرت امام به کشور آمدند و در مدرسه‌ی رفاه مستقر شدند، فرمودند خانواده‌ی آقای اندرزگو را پیدا کنید، من دوست دارم آنها را ببینم. ما به دلیل مبارزات پدر و تحت تعقیب بودنش همواره در حال نقل مکان از شهری به شهر دیگر بودیم. به همین دلیل هیچ‌کدام از اطرافیان امام نشانی ما را نداشتند، اما خود امام در آخرین دیدار پدر ما با ایشان، شنیده بودند که ما در مشهد ساکن هستیم. این شد که آیت‌الله طبسی و دیگر دوستان ما را پیدا کردند و خدمت امام بردند.

** خبر شهادت پدر را امام رحمه‌الله دادند

یاد دارم زمانی که در تهران و مدرسه‌ی رفاه خدمت امام رسیدیم، ایشان دو برادر کوچک‌تر من را -یکی هفت‌ماهه و دیگری دوساله- روی پاهای خودشان نشاندند و ما را مورد تفقد و مهربانی قرار دادند. ایشان پس از کمی مقدمه‌چینی خبر شهادت پدر را به ما دادند. بعد از شنیدن خبر شهادت پدر، مادرم طبیعتاً بسیار دگرگون و ناراحت شدند. حضرت امام هم برای مادر ما از حضرت زینب سلام‌الله‌علیها و صبر ایشان مثال زدند و او را به صبر و بردباری نصیحت فرمودند. سپس برای ما دعا کردند و من هنوز هم که هنوز است، تأثیرات دعای امام را در زندگی خودم می‌بینم.

امام به مادرم فرمودند برای این که راحت‌تر باشید، به تهران بیایید. ما همگی در تهران متولد شده بودیم و بعدها در دوران مبارزات پدر به شهرهای مختلف رفته بودیم. به هر ترتیب ما به تهران آمدیم و بعد از آن در مناسبت‌های مختلف خدمت امام می‌رسیدیم و از رهنمودهای ایشان استفاده می‌کردیم. امام می‌فرمودند: همان شبی که این روحانی مبارز به شهادت رسید، خبر شهادتش را برای من تلگراف کردند و من به‌شدت از این موضوع ناراحت شدم و غصه خوردم که ما محروم ماندیم از نعمت بزرگی مانند شهید اندرزگو که تجربه‌های گرانبهایی در مبارزات داشت.

در دوران ریاست‌جمهوری و رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای هم بارها با ایشان دیدار کردیم. عکسی که حضرت آقا در آن حضور دارند، مربوط به سالگرد شهادت شهید اندرزگو در سال 1361 یا 1362 است که خدمت ایشان رسیدیم. در عکس، آن پیرمرد پدربزرگ پدری من است که همراه ما آمده بود.

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1281
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : گمنام
جمعه 4 مرداد 1392

مادر مؤمنان، حضرت خدیجه که درود خدا بر او باد ثروتمندترین زن سرزمین خود بود و اعراب بر او به‌خاطر ثروت و قدرتش نام "ملکه بطحاء" نهاده بودند اما این بانوی گرامی از شدت عشق به پیامبر اسلام(ص)، تمام ثروت خود را در راه ترویج دین خاتم خرج کرد و سرانجام در "عام الحزن" در تنگدستی و گرسنگی درگذشت.

حضرت خدیجه(س) پانزده سال قبل از عام الفیل و شصت وهشت سال قبل از هجرت نبوی در شهر مکه دیده به جهان گشود. نام او خدیجه و کنیه‌اش "ام هند" بود و نام پدرش "خویلد ابن اسد" و نام مادرش "فاطمه دختر زائدة بن الاصم". پدر و مادر خدیجه با چند واسطه به "لویّ بن غالب" می رسد که جدّ اعلای پیامبر خداست و مادر مادر خدیجه "هاله" دختر عبدمناف از اجداد پیامبر اسلام است. بنابراین خدیجه هم از طرف پدر و هم از سوی مادرش با پیامبر اسلام هم‌نسب است.



 

***ماجرای ازدواج خدیجه

خدیجه به وسیله قرابت فامیلی با رسول خدا (صلی الله علیه و اله و سلم) از یک طرف و ملاحظه اخلاق حمیده او در بازرگانی از طرف دیگر، وشنیدن اخبار رسالت از علمای یهود و نصاری ازسوی سوم، عاشق دلباخته معنوی پیامبر بود و گاهی در این راه گریه می کرد و در شب هایی خواب به چشم او فرو نمی رفت. خدیجه(س) مشکل خود را با پسرعمویش که عالم برجسته نصارا بود در میان گذاشت؛ او دعایی نوشت و خدیجه آن را زیر بالشش نهاد و شبانه در عالم خواب پیامبر(ص) را دید و آینده برایش روشن شد. چون چشم برگشود دیگر به خواب نرفت و سرانجام کنیزش نفیسه، خواهرش را به سراغ محمد(ص) فرستاد و رسماً از او خواستگاری کرد.

خدیجه با تلاش پیگیر و تمهید مقدمات عاقلانه، به ویژه با تدبیر پسر عمویش، ورقة بن نوفل، سرانجام به مقصود خود رسید و فرزندان هاشم را که ستارگان حجاز بودند به خانه خود جذب کرد. آنان در حالی که رسول خدا را با تمام عزت و احترام در میان گرفته بودند، برای اجرای عقد به حضور خدیجه رسیدند، و خطبه عقد با یک برنامه جالب اجراشد و پس از مراسم، یادگار عبدالله در کنار عمویش ابوطالب عازم خانه پیشین گشت، ولی خدیجه همراه با مهر و محبت ویژه دامن محمد را گرفت و گفت "سیدی !إلی بیتک فبیتی بیتک و أنا جاریتک! ای مولایم! بیا به خانه خودت، خانه من خانه تواست، و من نیز کنیز تو هستم."

 


 



***مقام خدیجه(س) در بهشت


از فضیلت‏های حضرت خدیجه علیهاالسلام ، مقامی است در بهشت که از سوی خداوند به ایشان وعده داده شده است. پیامبراکرم (ص) نیز بارها این مسئله را به خدیجه بشارت می‌‏داد و می‏‌فرمود: در بهشت، خانه‏‌ای داری که در آن رنج و سختی نمی‏بینی. امام صادق علیه‏ السلام نیز می‏‌فرماید: هنگامی که خدیجه وفات یافت، فاطمه خردسال بی‏تابی می‏‌کرد و گرد پدرش می‏‌گشت و سراغ مادر را از او می‏‌گرفت. پیامبر از این حالت دخت کوچکش بیشتر محزون می‌‏شد و دنبال راهی بود تا او را آرام کند. فاطمه همچنان بی‏تابی می‌‏کرد تا اینکه جبرئیل بر پیامبر نازل شد و فرمود "به فاطمه سلام برسان و بگو مادرت در بهشت خانه‌‏ای کنار آسیه، همسر فرعون و مریم، دختر عمران نشسته است." هنگامی که فاطمه این سخن را شنید، آرام گرفت و دیگر بی‏تابی نکرد. 


***منزلت حضرت خدیجه(س) نزد پیامبر(ص)

پیامبر پس از خدیجه تا آخر عمر خدیجه را فراموش نکرد و هر از چند گاهی از او تقدیر و تمجید می‏‌کرد. عایشه گفته است: «رسول خدا (ص) از خانه بیرون نمی‌‏رفت مگر این که به نوعی از خدیجه یاد می‌‏کرد و از وی به نیکی ستایش می‌‏نمود. روزی او را به یاد آورد. رشک و حسد وجودم را فرا گرفت. گفتم آیا او بیش از یک پیرزن بود؟ خداوند زن بهتری به تو عطا فرموده است. پیغمبر خشمگین شد. آن گاه فرمود "سوگند به خدا، پروردگار بهتر از او را به من نداد. او به من ایمان آورد در هنگامی که مردمان به من کفر می‌‏ورزیدند. و از او به من فرزندانی عطا کرد در حالی که مرا از فرزندانِ دیگر زنان محروم نمود". عایشه گفت "با خود گفتم دیگر هرگز خدیجه را به بدی یاد نخواهم کرد." 


***فرزندان خدیجه

از حضرت خدیجه چهار فرزند متولد شدند. پسرى به نام قاسم به دنیا آمد كه طاهر و طیب لقب داشت، و كنیه‏ "ابوالقاسم" براى پیامبر اسلام، از نام همین فرزند عزیز گرفته شده است. قاسم دوران نوزادى و شیرخوارگى را مدتى طى كرد و حتى تا مرحله‏ پاگشودن و به راه افتادن هم زنده بود. اما هنوز از شیر گرفته نشده بود كه بنا بر تقدیر الهى از دنیا چشم پوشید و به سراى باقى شتافت.

غیر از این فرزند پسر، خدیجه داراى سه دختر نیز شد كه اسامى آنان زینب و ام‏‌كلثوم و فاطمه علیهن‌السلام بود. آرى شخصیت والایى همچون خدیجه است كه در دامان پاكش، پاكدامن‌‏ترین و پاكیزه گوهرترین بانوى جهان هستى، یعنى حضرت فاطمه زهرا سلام ‏اللَّه‏ علیها، پرورانده مى‏‌شود. آن خورشید تابانى كه بنا بر اراده و مشیت الهى، از میان تمام فرزندان پیامبر، براى پدر بزرگوارش باقى می‌ماند، تا براى مادرى انوار الهى و سادات جهان، انتخاب شود، و در دامان گهربارش فرزندان همچون ائمه‏ معصومین علیهم السلام را پرورش دهد كه خود، مشعل‌داران ارشاد و هدایت جهانیان باشند... آرى فاطمه سلام الله علیها این چنین مادرى داشت كه «خدیجه» نامور گشته بود...

آرى، چون خدیجه علیهاالسلام به ازدواج رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله درآمد زنان مكه رابطه خود را با خدیجه علیهاالسلام قطع كردند و دیگر به خانه‏ او نمى‌‏آمدند. و در هنگام ملاقات به او سلام نمى‌‏كردند. رفت و آمد دیگران به خانه خدیجه علیهاالسلام را مراقبت كرده، مانع رفتن آنان به خانه او مى‏شدند. زنان مكه، خدیجه را تنها گذاردند، دیگر با او دوستى نمى‏كردند. خدیجه علیهاالسلام از این موضوع غمگین و ناراحت بوده و وحشت او را فراگرفته بود.

این ترك رفت و آمد و محاصره‏ روحى خدیجه با مبعوث شدن پیامبر صلى اللَّه علیه و آله به رسالت شدیدتر شد. در این زمان چون رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله را دشمن خود مى‏‌دانستند هرگونه ارتباطى را با خدیجه علیهاالسلام كه حامى اصلى رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله بود قطع كردند و خدیجه علیهاالسلام را در آن شرایط سخت تنهاى تنها گذاردند.



***سخنان دانشمندان درباره خدیجه(س)


دانشمند عرب (سنیه قراعد): تاریخ در مقابل عظمت ام المومنین خدیجه(ع) سر فرود می آورد، و در برابرش متواضعانه دست بسته می ایستد، نمی داند نام این بانو را در كدام شناسنامه بزرگان ثبت نماید.»

سلیمان كتانی، نویسنده عرب:  خدیجه ثروتش را به محمد بخشید. ولی این احساس را نداشت كه می بخشد، بلكه این احساس را داشت كه از او هدایت را كه بر همه گنجهای سراسر جهان برتری دارد، كسب می نماید، او احساس میكرد محبت و دوستی را به حضرت محمد (ص) اهدا می كند، ولی در عوض همه ابعاد سعادت را از او كسب می كند.»

عالم بزرگ شیخ حرعاملی:
شیخ حرعاملی صاحب كتاب وسایل الشیعه شعری در وصف او سروده است:

زوجته خدیجه و فضلها
ابان عند قولها و فعلها

بنت خویلد الفتی المكرم

الماجد الموید المعظم

لها من الجنة بیت من قصب

لاصخب فیه ولالها نصب

و هذه مورة لفظ الخبر

عن النبی المصطفی المطهر

 
"همسر پیامبر، خدیجه كه فضل و برتری او از گفتار و رفتارش آشكار است، دختر خویلد آن جوانمرد بزرگوار، و ارجمند تأییدشده و بلندمقام برای خدیجه و در بهشت خانه ای از یك قطعه گوهر بلورین آماده شده است كه در ناآرامی و رنج نیست. این موضوع عین سخن پیامبر برگزیده پاك خدا است كه خدیجه در بهشت دارای چنین خانه ای است."
 


بنت الشاملی نویسنده عرب: آیا دیگری غیر از خدیجه را می شناسید كه با عشقی آتشین، و مهر و ایمانی استوار بی آن كه اندك تردیدی به دل راه دهد یا ذره ای از باورش به بزرگداشت همیشگی خدا و پیغمبر بكاهد، دعوت دین را از غار حرا پذیرا شود».(33)

زبیر بن بکّار گفته است: خدیجه، در عصر جاهلیّت «طاهره» خوانده می‏‌شد.

هشام بن محمّد: رسول خدا خدیجه را دوست داشت و به او احترام می‏گذارد و در بعضی کارها با او مشورت می‏کرد. او وزیر صدق و راستی بود و نخستین زنی است که به پیامبر ایمان آورد و پیامبر تا وقتی‏که خدیجه زنده بود، هرگز همسر دیگری برنگزید. تمام فرزندانش بجز ابراهیم از خدیجه بودند.


***غروب غمبار تنها غمگسار پيامبر صلى الله عليه وآله

25 سال تمام حضرت خديجه ستاره پرفروغ دودمان رسالت بود، نگاه هاى جاذب وغم زدايش تنها مايه تسلّى پيامبر رحمت در محيط خانه بود ولى هزار افسوس كه با ارتحال جانگدازش غم و اندوه فراوانى به وسعت درياها و سنگينى كوه ها بر دل پيامبر فرو ريخت. اين حادثه جانگداز و فاجعه توان فرسا، در دهم رمضان دهمين سال بعثت، سه سال پيش از هجرت اتفاق افتاد. در حجون دفن شد، پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله در قبر او وارد شد و به دست مبارك خود او را در قبر گذاشت. در آن هنگام هنوز نماز ميّت تشريع نشده بود. وفات حضرت خديجه سه ماه بعد از وفات حضرت ابوطالب اتفاق افتاد و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به شدت محزون شد. فاصله اين دو حادثه غمبار را از سه روز تا سه ماه گفته اند. پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله آن سال را «عام الحُزن»؛ سال غم و اندوه نام نهاد و در واقع يك سال اعلام عزاى عمومى نمود.


آثار برجای‌مانده از بارگاه حضرت خدیجه(س) پس از تخریب به دست وهابیون آل‌سعود


 

***وصيت‌هاى حضرت خديجه سلام الله عليها

حضرت خديجه در آخرين لحظات زندگى وصايايى به شرح زير به پيامبر اكرم نمود:
1. براى او دعاى خير كند.
2. او را با دست خود در خاك قرار دهد.
3. پيش از دفن در قبر او وارد شود.
4. عبايى را كه به هنگام نزول وحى بردوش داشت، روى كفن او قرار دهد.


*** ماجرای آوردن کفن از سوی خدا برای خدیجه(س)

در کتاب «الخصائص الفاطمیه» نقل شده طبق روایت مشهور هنگامی که حضرت خدیجه رحلت کرد، فرشتگان رحمت از جانب خداوند کفن مخصوصی برای خدیجه نزد رسول خدا آوردند و این علاوه بر اینکه مایه برکت برای خدیجه بود، مایه تسلی خاطر رسول خدا گردید و به این ترتیب، تقدیر و تجلیل جالبی از طرف خداوند برای حضرت خدیجه به عمل آمد.

پیامبر اکرم پیکر مطهر حضرت خدیجه را با آن کفن پوشانید.سپس جنازه او را با همراهان به سوی قبرستان معلی بردند تا در کنار مادرش حضرت آمنه به خاک بسپارند. در آنجا قبری برای حضرت خدیجه آماده کردند، رسول خدا درمیان آن قبر رفت و خوابید، سپس بیرون آمد وآن گوهر پاک را در آنجا به خاک سپرد.


***کتاب‌شناسی حضرت خدیجه سلام الله علیها


الف- کتب فارسی

نام : حضرت خديجه اسطوره ايثار و مقاومت
درباره نويسنده : محمد محمدي اشتهاردی
درباره اثر : نبوي تهران 1377

***
نام : فروغ آسمان حجاز خديجه
درباره نويسنده : علي كرمي فريدوني
درباره اثر : حاذق قم 1382
 
 ***
نام : جلوه هايي از فروغ آسمان حجاز حضرت خديجه
درباره نويسنده علي کرمي فريدوني
درباره اثر : دليل ما قم 1383

*** 
نام : في رحاب رسول الله و اهل بيته (ع) - ام المومنين الكبري خديجه بنت خويلد
درباره نويسنده هاشم الموسوي
درباره اثر : فرهنگ مشرق زمين تهران 1383

***

نام : خديجه
درباره نويسنده علي محمد علي دخيل ترجمه فيروز حريرچي
درباره اثر : اميركبير تهران1363

 
ب- کتب عربی
نام : خديجه ام المومنين
درباره نويسنده : عبدالحميد الزهراوي
درباره اثر : المكتب الاسلامي بيروت

***
نام : ام المومنين خديجه بنت خويلد
درباره نويسنده : ابراهيم محمد حسن الجمل
درباره اثر : دار الفضيله قاهره

*** 
نام : دثريني ... يا خديجه
درباره نويسنده : سلوي بالحاج صالح – العايب
درباره اثر : دار الطليعه بيروت 1999

***
 نام : خديجه ام المومنين
 درباره نويسنده : عبدالمنعم محمد عمر
 درباره اثر : الهيئه المصريه العامه قاهره

***
 نام : صحابيات حول الرسول - خديجه ام المومنين
 درباره نويسنده : زهير مصطفي يازجي
 درباره اثر : اين كتاب در زمينه سيره نبوي است دارالقلم حلب

***
نام : خديجه بنت خويلد
درباره نويسنده : علي محمد علي دخيل
درباره اثر : موسسه اهل البيت بيروت 1980

***
 نام : مثلهن الاعلي السيده خديجه
 درباره نويسنده : عبدالله العلايلي
 درباره اثر : اين كتاب در زمينه سيره نبوي است دارالجديد قاهره 1992

***
 نام : سيره ام المومنين السيده خديجه
 درباره نويسنده : واصف احمد فاضل كابلي
 درباره اثر : دار الكابلي جده 1998

***
 نام : السيده خديجه
 درباره نويسنده : عبدالحميد محمود طهماز
 درباره اثر : دارالقلم دمشق 1410


 
روضه خوانی حاج منصور ارضی در وفات حضرت خدیجه(س)



مزار حضرت خدیجه(س) - مستطیل کوچک سمت راست - در شعب ابی‌طالب در منطقه حجون


شعر وفات حضرت خدیجه (س) - غلامرضا سازگار
من کیستم یگانه امید محمّدم
ناموس وحی و همسر والای احمدم
ام‌الائمه مادر ام‌الائمه‌ام
یعنی خدیجه دختر پاک خویلدم
روح بزرگ خواجه اسراست در تنم
گلخانـه بهشت رسول است دامنم

من بین دشمنان زره مصطفی شدم
بر بانوان معلم درس وفا شدم
گشتم چو پیش روی رسول خدا سپر
از چارسو نشانه سنگ جفا شدم
بـر پیکـرم بـه شوق دفاع پیامبر
سنگ جفا ز شاخه گل بود خوب‌تر

من پاسدار اشرف خلق دو عالمم
اسلام متکی شده بر عزم محکمم
همچون علی کنار محمّد ستاده‌ام
در سایه رسول خدا فوق مریمم
مریم حضـور مریم من می‌کند قیام
عیسی به یازده پسرم می‌دهد سلام

شخص رسول برده به تجلیل نام من
گیرد ز اعتبار و شرف احترام من
خلقت اگر سلام دهندم عجیب نیست
حتی خدا رسانده به احمد سلام من
سرتا قدم اگر چه وجودم مقدس است
بر من مقام مادر زهرا شدن بس است

پیش از نزول وحی خدا خوانده‌ام نماز
بردم رخ نیاز به درگاه بی‌نیاز
قرآن فرود نامده گفتم شهادتین
اسلام شد ز من، من از اسلام سرفراز
روز ازل کـه یـار رسـول خـدا شدم
سر تا قدم خدایی و از خود جدا شدم

پیغمبر است شاهد پاکی و عصمتم
بر سر نهاده خواجه کل تاج عزّتم
روزی که خاک حضرت آدم نبود گل
شد همسری خواجه لولاک، قسمتم
تنها نه از نساء رسول خدا سرم
جز دخترم ز کلّ زنان نیز برترم

زن‌های مکه یکسره از من بریده‌اند
دیگر ز خانه‌ام ز حسد پا کشیده‌اند
بر قلب من ز نیش زبان‌ها زدند نیش
هرگز مقام و منزلتم را ندیده‌اند
هر جا به غیر خانه من پا گذاشتند
حتی به وضع حملم تنها گذاشتند

تنها به حجره مانده و مأیوس از همه
دائم لبم به ذکر خدا داشت زمزمه
دیدم یکی ز مهر مرا می‌زند صدا
مادر منم که هم سخنم با تو، فاطمه!
مادر چرا غریبی من یاور توام
ریحانه رسول خدا دختر توام

مادر ز بی وفایی زن‌ها مکن گله
قابل نییَند تا به تو گردند قابله
با نصِّ «لایمسه الا المطهرون»
بین زنان مکه و ما هست فاصله
لبخند زن که دست خداوند، یار توست
مریم صفیّه آسیـه هاجـر کنـار توست

این بود قدر و منزلت و اقتدار من
تا مادریِ فاطمه شد افتخار من
ممنونم از رسول خدا و خدای او
بر فاطمه سلام خداوندگار من
«میثم» قصیده تو قبول رسول باد
زیبا سروده‌ای صله‌ات با بتول باد



 
خدایا! به عظمت مقام خدیجه (علیها السلام) ما را از شیوه زندگی سراسر درخشان او بهره‌مند فرما و از شفاعتش در قیامت مسرور گردان.

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , امامت و ولایت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1823
|
امتیاز مطلب : 15
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : گمنام
جمعه 21 تير 1392

شهیدان محمد علی،  قاسم و حجت الله عبوری سه برادر بودند که در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند.

به گزارش رجانیوز، آنچه که در پی می‌آید ماجرای عجیب شهادت این سه برادر اهل ساری است که در فاصله چهل و به ترتیب سن، خون مبارک‌شان در راه حفظ نظام مقدس جمهوری اسلامی جاری می‌شود.

روایت شهادت آنها، توسط جانباز سرفراز "علی‏رضا علی‏پور" از هم‌رزمان این شهیدان بیان و توسط نویسنده دفاع مقدس برادر جانباز  "غلامعلی نسائی" قلمی شده است که متن کامل آن در ادامه می‌آید.

این همه شهید یکجا همه شهر را بهم می‌ریزد

عملیات «والفجرهشت» را پشت سرگذاشته، پس از استراحتی کوتاه، دوباره به منطقه بازگشته‌ایم، جاده فاو - بصره، حوالی کارخانه نمک، در عملیات «والفجر هشت» تا جاده شنی پیشروی کرده، اکنون اینجا برای دشمن بسیار ارزشمند و حیاتی است. نفوذ دشمن از این منطقه، می‌تواند کار فاو را یکسره کند.

این محور استراتژیک را به نیروهای «گردان مسلم بن عقیل(ع)» جمعی لشکر 25کربلا سپرده اند.

خط پدافند، بصورت مثلثی شکل، مقابل آن راه باریکی است، سمت مثلثی دیگر که ارتش بعث عراق، در آن محور پدافند هجومی‌دارد. این راه کوتاه و استراتژیک، معروف به «جاده شنی» است. به فاصله حدود یک کیلومتر، دشمن دو سوی این جاده شنی را آب بسته است. عرض جاده باریک، تنها یک خودرو جیب می‌تواند از آن عبور کند، جاده از کشته پشته است، دشمن بارها از این جاده بصورت گله‌ای هجوم آورده، به خاطر مقاومت سنگین بچه‌ها، زمین گیر شده، هرچه تلفات داشته، همه کشته‌ها را جاگذاشته و فرار می‌کند.

ابتدای جاده در حدود سیصد متر چند نقطه کمین کاشته‌ایم، ادامه جاده در دست دشمن است و هر چند متر، روی جاده یک کمین زده‌اند.

فاصله کمین ما با کمین‌های روی جاده شنی دشمن، حدود 150 متر است.

علی محسن پور معاون گردان مسلم ابن عقیل(ع) تصمیم می‌گیرد به همراه تعدادی از بچه‌ها خط را تثبیت کند، به نوعی یک عملیات استشهادی است، تا کار را به پایان برساند.

محسن پور به همراه حسن سعد نزد فرمانده وقت گردان مسلم ابن عقیل(ع) علی اکبرنژاد می‌رود، تا برای عملیاتی سنگین و استشهادی اجازه بگیرند.

علی اکبر نژاد موافقت نمی‌کند. محسن‌پور می‌گوید: خط باید تثبیت شود، جاده شنی باید صاف شود، خطرساز است این وضع سردرگم، فاو را بطور جدی به خطر می‌اندازد. این خط علی آقا، لنگ در هواست، ما هم که بزودی باید این خط را تحویل بدهیم، برگردیم عقب. بگذارید کاری کرده باشیم در این محور حساس «کارستان»! اگر خدای نکرده دشمن این خط ثبیت نشده را، به نفع خودشان تثبیت کنند، می‌دانی که فاو را از دست می‌دهیم.

اکبرنژاد بهانه آورد و می‌گوید: همه نیروها از ساری هستن؟! این همه شهید یکجا همه شهر را بهم می‌ریزد، نخیر، من نمی‌توانم اجازه بدهم.

محسن‌پور با دلایلی که می‌آورد، این که شما بارها رفته، دیگران رفته‌اند، نیروهای زیادی شهید شدن، ما هم تجربیات زیادی بدست آورده ایم، پس توکل بخدا که انشالله خدا یاری کند می‌زنیم به دل دشمن سیاه شب و کارشان را یک سره می‌کنیم. تازه از کجا علم غیب که ندارید، همه بچه‌ها شهید بشوند. انشالله شهادت قسمت هرکدام از ما باشد، سعادتی است.   

با اصرار زیاد از سوی حسن سعد و محسن پور و این صلابت درگفتارش، علی آقا اکبرنژاد نهایت موافقت می‌کند و لیکن یک شرط می‌گذارد، بچه‌هایی که بناست وارد معرکه بشوند، نباید از یک محله و شهر باشند.

محسن پور قبول می‌کند، از طرفی هم، فرمانده گردان علی اکبرنژاد با هماهنگی «لشکر عاشورا» بله را گفت، دعا کرد که بچه‌ها دست خالی برنگردند.

حسن سعد به همراه محسن پور نیروها را دست چین می‌کنند. محمد علی عبوری آمد سراغ من و گفت: رضاجان تو هم با ما می‌آیی؟

یعنی من می‌خوام که با هم باشیم.

بسم الله را گفتم و پیشانی محمد علی را بوسیدم. می‌دانستم که عملیات سخت و استشهادی، پیچیده و نامعلوم است. برنامه ریزی‌ها انجام شده بود، نیروها به خط، رسته‌ها مشخص، محمدعلی عبوری فرمانده دسته، من آرپیچی زن هستم و ته دسته قرار می‌گیرم. سر ستون، علی محسن پور معاون گردان مسلم ابن عقیل(ع)، حسن سعد، مهران جواهریان، سه برادر ساروی پشت سر هم به ترتیب سن، «محمد علی عبوری متولد: 1341 و قاسم عبوری متولد: 1343 و حجت الله عبوری متولد: 1344» بعدش، روحانی گردان، سیدمحمدرضوی جمالی، بهروز مستشرق! آی! این بهروز، بدجوری عاشق شهادت بود؟ از آن عاشق‌های دربدر! یک نوار روضه با خودش داشت، درمقام شهید از استاد انصاریان، همیشه بهروز به این نوار گوش می‌کرد، اشک می‌ریخت، ناله‌های فراوان، بیش از صدبار به این نوار گوش داده بود. چنان حسرتی می‌خورد در وادی شهادت، وقتی کسی شهید می‌شد این آدم زار زار گریه می‌کرد، به خدا التماس می‌کرد و مدام از روحانی گردان می‌پرسید که قیامت چگونه است، مقام شهید نزد خدا به چه شکلی است؟ برزخ چگونه است؟ عالم پس از مرگ، با عالم پس از شهادت چه فرقی دارد؟ غصه می‌خورد و گریه می‌کرد و برای شهادت به خدا التماس می‌کرد! دنیای غریبی داشت. بعد از بهروز که پشت سر من بود. ناصر سواد کوهی، ناصر معروف بود به «پسر شجاع» وقتی می‌خندید داندان‌های جلوئی اش، شبیه «شخصیت پسرشجاع» سریال کارتونی بود. شجاع و دلیر، هرجایی کار می‌پیچید، از عالم غیب می‌رسید، بچه‌ها می‌گفتند: «پسر شجاع آمد»  

در ادامه ستون، حسن زاهدیان، اصغر فیضی و...

از راست شهید بهروز مستشرق و شهید مهرداد بابائی- نشسته علیرضا علیپور

هر کسی بسته به حالش، حمایلش را بست. نیمه‌های شب حدود ساعت دوازده با ذکر دعا و تمنای قلبی خدا راه افتادیم. زدیم به جاده، قرار شد کمین‌های دشمن را که گرفتیم بچه‌های لشکر عاشورا در نبض نقطه تلاقی عملیات با ما دست بدهند، از عقبه هم نیروهای گردان مسلم وارد عملیات بشوند.

 

به یاری حق راه افتادیم، محسن پور و حسن سعد و مهران جواهریان جلوتر، پسر شجاع و حجت و قاسم عبوری و بقیه بچه‌ها، محمد علی عبوری.... عرض جاده حدود کمتر از 3 متر، تنها یک خودرو جیب می‌توانست از آن عبورکند. طول جاده تا خط راَس دشمن حدود یک کیلومتر، دویست متری که وارد جاده شنی شدیم، رسیدیم به کمین‌های دشمن، هر چند متری روی جاده، کمین زده‌اند.

 

دو سوی جاده شنی را دشمن آب بسته‌اند، هوا سرد و تاریک و ظلمانی، به اولین کمین می‌رسیم، دو عراقی قلچماق نگهبانی می‌دهند، آروم آروم نزدیک می‌شویم.

چسبیدیم به زمین و شروع کردیم به خواندن آیه مشهور وجعلنا: بسم الله الرحمن الرحیم، وَجَعَلْنَا مِن بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ، (دربرابرشان ديواری کشيديم و در پشت سرشان ديواری و بر چشمانشان، نيزپرده ای افکنديم تا نتوانند ديد.) اعتقاد قلبی ما این بود که دشمن دیگر«کر، کور، لال» خواهد شد.

 

نوبت اول برای دور زدن کمین دشمن رسید به حسن سعد و مهران جواهریان، آروم و بی صدا بلند شدن و خمیده خمیده رفتن نزدیک کمین، ما چسبیدیم به زمین، آماده به درگیری، وضعیت به طوری بود که تحت هیچ شرایطی تا رسیدن به خط مثلثی انتهای جاده شنی نباید درگیر بشویم.

صدای گلوله در بیاد، عراق آتش سنگینی روی سرمان خواهد ریخت، دل تو دل ما نبود. هوا سرد، بادگیر هم پوشیدیم، تجهیزات وکلاه آهنی، باکوچکترین حرکت در تاریکی شب می‌خوردیم به هم، باصدای بهم خوردن تفنگ، خوردن کلاه آهنی بچه‌ها به هم، سکوت شب می‌شکست، دشمن بیخیال خودش، دارد در سنگرکمین حال می‌کند.

مهران جواهریان و حسن سعد حالا کمین را دور زده اند، دو عراقی قلچماق گردن کلفت نشسته‌اند. مهران از پشت وارد کمین می‌شود. پشت سر نگهبان با نوک انگشت سبابه می‌زند به گردنش، نگهبان عراقی نگاهی به رفیق خودش کرد، جز رفیقش کسی دیگر نیست، سری تکان داد و پشت گردنش را خاراند، مهران دوباره زد، نگهبان برگشت، چشمش افتاد به مهران، کپ کرد و لرزید.‌ هاج واج ماند! قیافه مهران او را به وحشت انداخت.

شب قبل مهران خواسته بود سرو صورتش را اصلاح کند، یک لنج داخل گل فرو رفته بود. شده بود متروکه و من هم چون پدرم آرایشگر بود، وردست‌اش شده بودم، یک نیمچه آرایشگر، خیلی مهارت نداشتم، یک قیچی و شانه، چفیه شده بود پیش بند و کله بچه‌ها را ناکار می‌کردم. گاهی هم خوشگل از آب و گل در می‌آمدند.

مهران و محمد علی، حجت و قاسم و حسن سعد را شب قبل، اصلاح‌شان کرده بودم، مهران خیلی شوخی می‌کرد، می‌خواستم پشت سر و دور گردنش را بگیرم که کج در می‌آمد، می‌خواستم صاف کنم، همین طور می‌رفت بالاتر آخرش دور سرش تا بالای بنا گوش صاف شده و صورتش را هم صاف کرده بودم که ماسک شیمیائی بزند. مهران می‌خندید و می‌گفت: مگه می‌خواهی جاده شنی صاف کنی پسر علیپور، یک جوری خاص و ترسناک شده بود.

 

نگهبان قیافه عجیب و غریب مهران را که دید، نفهمید، این بعثی است، آمریکائی است، سرباز آلمانی است، بیچاره فکر کرد از بازرس‌های خاص حزب بعث است. دلش ریخت و داشت از ترس سکته را می‌زد.

مهران انگشت اشاره به بسوی عراقی کشید، با غیظ و غلیظ گفت: لاتحرک!

بعد یک صدایی عجیب از گلویش خارج کرد، دست اش را شبیه کارد، زیر گلوی خودش کشید، بهش فهماند تکان بخوری«پخ پخ» خیلی ترسناک، باز دوباره تکرار کرد «لاتحرک» بعد محکم یقه هر دو را گرفت و از جا بلندشان کرد، حسن هم پشت سرش «اربع سلاحک!» هردو بدون کوچکترین مقاومت اسلحه را انداختند.

به قول ما ساروی‌ها «کَتاقُوزهِ بی دَله» با آن هیکل غولش تو دست مهران شروع به لرزیدن کرد.

 مثل دو گربه بیجان، حسن و مهران این دو هیولا را کت بسته کشان کشان آوردن، تحویل دو تا دیگر از بچه‌ها دادن که به عقبه ببرند. کمین‌ها همه بدون  هیچ درگیری فتح، اسرا به عقبه منتقل شدند.

حدود ساعت سه و نیم نیمه شب به سه راهی می‌رسیم، شب است و تاریکی، هوای سرد، منتظر بچه‌های لشکر عاشوراییم که به ما الحاق، دست بدهیم و حمله را آغاز کنیم.

نفس‌ها در سینه حبس و لحظه شماری می‌کنیم، دقیقه‌ها سنگین و بی رمق می‌گذرند. خسته از انتظار، سرمان را روی زمین می‌گذاریم، لحظه‌ای چرت می‌زنیم. یک دقیقه خواب، یک دقیقه بیدار، از نیروهای کمکی هیچ خبری نیست. از گردان مسلم خبری نمی‌شود. لشکر عاشورا نیامد و صبح شد. نماز صبح را وسط سه راهی می‌خوانیم، هر یک از بچه‌ها آخرین لحظه‌های عمرشان را سپری می‌کنند، دیگر هوا رو به روشنایی رفت، منتظر درگیری سنگین هستیم. هوا روشن شد، بسم الله الرحمان الرحیم، نگهبان شیفت روز تلوتلوخوران و خواب آلوده می‌آید، کلاشینکف روی شانه‌اش می‌آید که با نگهبان‌های شیفت شب، که همه مهمان ما هستند تعویض بشوند. کمین دشمن پشت سرم، نگهبان می‌رسد و درگیر می‌شویم.

عراقی‌ها مثل مور ملخ می‌ریزند، آتش بازی شروع شد، ما چند نفر،آنها یک تیپ، میان آتش سنگین دشمن گم می‌شویم. درگیری سنگین می‌شود. من جلوی ستون، آرپیچی می‌زنم، گلوله پشت گلوله می‌آید، بچه‌ها آرام عقب نشینی تاکتیکی را آغاز می‌کنند.

محسن پور صدا می‌زنه که برگرد، محمدعلی عبوری پشت سرم، سه نگهبان که ابتدا آمده بودند، بیست متری من، جان پناه گرفته‌اند، به شدت تیراندازی می‌کنند. یا علی می‌گویم و یامهدی ادرکنی، آخرین آرپیچی را به سمت آنها شلیک می‌کنم، می‌نشینم روی زمین، هر سه در دم به درک واصل می‌شوند.

نفس نفس می‌زد و خون بالا می‌آورد

هنوز صدای شلیک از گوش ام خارج نشده، یکی از پشت سر با صدایی غریبانه که به سختی حروف را ادا می‌کنه، میگه: «هه‌ها، هه‌ها» احساس می‌کنم کسی از پشت سرم می‌خواد صدا بزنه«رضا» ولی نمی‌تواند، حروف را درست تلفظ کنه، برمی‌گردم! باتعجب محمد علی عبوری است، تیرخورده به پشت گردنش، از حنجره‌اش بیرون آمده، دو زانو افتاده، سرش پایین، نفس نفس می‌زند! خون بالا می‌آورد.

آرپیچی را انداختم. برای لحظه‌ای عاجز می‌مانم، خدایا چه کنم؟ تا دوردست روی جاده شنی هیچ کسی نیست!؟ حجت و قاسم و محسن پور و مهران کجا هستن، هیچکدام از بچه‌های شب نیستند.

محمد علی شروع می‌کند به سرفه زدن! حال غریبانه ای دارد.

آفتاب زده، هوای منطقه شب‌ها سرد، روزها گرم و سوزان! بادگیر توی تنم، خستگی شب، تشنگی اول صبح، شب را نخوابیدم، نگاه کردم به قد و قواره محمدعلی، هم وزن من است. زیر خم‌اش را گرفته، یک یا علی گفتم و انداختم روی کولم، بلند شدم راه افتادم. گلوله مثل باران می‌آید، دویدم، فاصله تا عقبه نزدیک یک کیلومتر است. دعا می‌کنم که خدایا به من توان بده، محمد علی را روی زمین نگذارم.

دشمن دارد با قناسه و تیربار و خمپاره شصت، هر چه دم دست دارد، می‌زند.

تیر از کنارم «فیس فیس، ویز ویز» رد می‌شود. از لابلای پاهام، محمدعلی روی شانه‌هام، خدا خدا می‌کنم که از عقب تیر نخورم، جاده شنی است و تیر می‌خوره به زمین، سنگی منفجر می‌شود.

روزگاری است برای خودش این لحظه‌های عقب نشینی؟!

با یک رفیق زخمی‌روی شانه‌ات! یک مرتبه دیدم محمد علی با مشت می‌کوبد به پهلوهام! مثل بچه ای که روی شانه مادرش بیتاب شده.

آروم گذاشتمش پایین، روی سرش خمیده شدم، سرش را پایین گرفتم. پقی زد و خونی که داخل ریه‌هاش رفته بود را خالی کرد. سبک شد، بلندش کردم روی شانه، یاعلی و حرکت، دو سه قدم نرفته‌ام که وای من، سوختم! گلوله خورد به باسن‌ام، برای لحظه‌ای کرخ شدم، ایستادم، داغ داغ، بعد آروم درد سنگینی پیچیبد توی تنم، نرم نرم خون داخل پوتین‌هام نشست، نیافتادم، سخت غمیگن شدم که نتوانم این بار امانت را به منزل برسانم. حرکت کردم، چند قدم که رفتم، انگار یکی از پشت سر هلم داده باشد، محمد علی بخودش پیچید، تیرخورد به کتفش، با پشت دست زد به پهلوم، یعنی دارم خفه می‌شوم، تیر خوردم، من را بیار پایین.

بین دو پا، سرش را پایین گرفتم، خون حلق اش را که داخل ریه‌هاش پر شده بود، دوباره خالی کرد، گلویش تیر خورده بود و خون از داخل حنجره اش وارد ریه‌هاش می‌شد. سبک که شد، بلندش کردم، سرتاپا همه خونی شده‌ایم، درد تیر، سختی کول کشی محمدعلی، حال خرابش، بی خوابی و تشنگی، کلافه شده‌ام.

به هر سختی محمدعلی را می‌کشم تا زنده برسانم عقب و تحویل دو برادرش بدهم.

هر چند متر یک بار می‌گذاشتم روی زمین، سرفه می‌کرد، حال که می‌آمد، دوباره حرکت می‌کردیم. دیگر انتهای راه بودیم. محمدعلی خیلی بی رمق تر از همیشه، زد به پهلوم‌هام، گذاشتم اش پایین، حالش لحظه به لحظه بدتر می‌شد، نشستم روی زمین، درد گلوله در تمام وجودم پیچید.

خیلی آروم نشستم، انگار نه این که وسط معرکه جنگ و زیر باران خمپاره و گلوله ام، محمدعلی را به آغوش گرفتم. دستی به صورتش کشیدم، بدنش می‌لرزد، اشاره کرد که رضا دیگه من را بزار روی زمین و برو از معرکه بیرون، محمدعلی آموخته بود که لحظه آخر چگونه این جهان خاکی را ترک کند، شاید می‌خواست تنها و غریبانه تر مانند مولایش امام شهیدان، حسین (ع) تشنه و غریب زیر باران گلوله‌ها شهید بشود.

خمپاره شصت «گُپ گُپ گُپ» اطراف ما می‌خورد زمین، گلوله پشت هم می‌آمد، در لحظه  معرکه عاشورا برای من تجسم شد. محمدعلی همین طورکه توی بغلم بود یک تیردیگری خورد به پهلوش، قلب ام آتش گرفت و گریه افتادم. ازعمق وجودم فریاد کشیدم، نامرد مردمان صبر کنید، صبر کنید، یزیدیان، مهلت بدهید آخرکه این رفیق ام دارد شهید میشود، صورتش را بوسیدم. گفتم: تنهات نمی‌گذارم رفیق، تا آخرش باهات هستم. محمدعلی جان ما با هم رفیقیم، رفیق که نامردی نمی‌کنه، بیاد وسط معرکه رفیق اش را رها کنه، من هستم رفیق، تا آخر دنیا... محمدعلی به پایان زندگی نزدیک شده بود، توی بغلم محکم فشردمش، پیشانی اش را بوسیدم، دستی به موهاش کشیدم و بوییدمش، آروم چشماش بازکرد، خم شدم و بوسیدمش، نگاهش کردم، نرم و ملایم خندید.

گفتم: محمدعلی جان قیامت من و یادت نره، فراموشم نکنی پسر، بدون من بهشت نری، یادت نره محمد علی، دستم را گذاشتم تو دست اش، شروع کردم به خواندن شهادتین: «أشْهَدُ أنْ لا الهَ الّا اللَّه و أشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه.. محمدعلی آروم ادا می‌کرد. برای بار آخر بوسیدم و گفتم: محمد علی قول بده قیامت فراموشم نکنی.

محمد علی عبوری دیگر آروم شده بود، نه دردی، نه سرفه ایی، آروم تو بغلم، مثل کسی بود که هزار سال خوابش برده باشد. گذاشتم اش روی زمین و دستی به صورتش کشیدم، وسط آن معرکه گلوله باران، دلم ازش کنده نمی‌شد. بلند شدم، خدا حافظی کردم. دویدم سمت خاکریز، وارد خط شدم.

 

 

محسن پور، قاسم عبوری، برادر محمدعلی و علی اکبر نژاد با هم جلوی سنگر نشسته اند، سرتا پا خونی و داغونم، قاسم عبوری گفت: رضا چی شده؟

گفتم: محمدعلی شهید شده! چند متر آن طرف خاکریز آوردم، برو آنجاست. برید بیاریدش که عراقی‌ها پاتک کنند، محمدعلی آنجا گم  می‌شود. زود بیارید تا شب نشده.

قاسم گفت: محمد علی زنده است؟

شهید محمدعلی عبوری

 انگار حرفای من را متوجه نشده باشه، گفتم: نه تمام کرده، من تا این پشت خاکریز، بیست سی متری آوردم، اینجا شهید شد. اول فکرکرد من گفتم: زخمی‌شده است.

من هم نباید همان اول می‌گفتم، هول شده بودم از خستگی و سختی بریده بودم.

قاسم مکثی کرد و نگاهی به سرتاپای خونی من انداخت، شاید دنبال خون برادرش روی شانه‌های من می‌گشت. یا آستانه تحملش را بالا می‌برد. نمی‌دانم. داغ برادرش، داغ محمدعلی برادر بزرگترش را داشت تجسم می‌داد به خودش که خبر شهادت محمدعلی را به حجت الله یا به مادر و پدرش چگونه ابلاغ کند؟!

خبری که قلب مادرش را می‌شکست و کمر پدرکارگرش را خمیده تر می‌کرد.

قاسم گفت: رضاجان تو برو، بسپارش به من، رفتم، من نیز از فرط خستگی و خون ریزی چشم‌هام سیاهی رفت و افتادم، بچه‌ها تا شب نشده من را بردند بیمارستان امام سجاد، در همان نزدیکی‌های خط فاو، بچه‌های بهداری فوری انداختند روی تخت و شروع به مداوا کردند.

تیر از یک سمت باسن ام خورده بود، از سمت دیگر خارج شده بود، شستشو دادند و پانسمان کردند، آمپول ضد درد و کزاز، یک وراندازی به من کردند و گفتند: فوری باید به بیمارستان شهید بقایی اهواز اعزام بشوم.

آمبولانس آماده بود، سوت زدند که این رزمنده زخمی‌را هم ببرید، زخمی‌های دیگر هم عقب و جلو آمبولانس ولو شده اند.

گفتم: حاشا و کلا، من که چیزیم نیست، برای چی باید دردسر درست کنم؟! بیخیال، آخ گفتم و از تخت پایین پریدم. پوتین‌هام بوی خون خشکیده می‌داد، پوشیدم، کمی‌سرگیجه داشتم، به آن اعتناء نکردم.

ترکش به چشم و سرش خورد

رفتم خط مقدم، جایی که بهش تعلق داشتم. غروب شده بود که رسیدم مقر گردان مسلم، بچه‌ها گفتند: رضا! خبر قاسم را داری؟

گفتم: نه، خوب حالا چه خبره؟ گفتند: بعد از فرستادن جنازه محمد علی به معراج، هر چه بچه‌ها اصرار که باید با جنازه برادرش برگرده! برنگشت، محمد علی را که بردند، جلوی سنگر نشسته بود، یک خمپاره آمد، ترکش خورد به چشم و سرش، قاسم و فرستادن بیمارستان اهواز، خبر زخمی‌شدن قاسم حالم را بهم ریخت، رفتم داخل سنگر افتادم. صبح روز بعد از حجت ماجرا را پرسیدم؟

 گفت: بله زخمی‌شده.

گفتم: چرا حالا تو عقب بر نمی‌گردی؟

برادر سوم هستی خانواده به شما نیاز داره،

گفت: اگه بنا باشه هر کدام از ما برای خانواده‌اش اتفاقی بیفته و جبهه را خالی کنه، دیگر کسی باقی نمی‌مونه، برای خانواده همین که خدا هست، امام هست، مادر پدرهای شهدا همه هستند.

گفتم: ما که حریف‌تان نمی‌شویم. این گذشت دو روز بعد خبر آوردند که قاسم در بیمارستان تبریز شهید شد.

پیکر مطهر شهید ابوالقاسم عبوری

گفت: تلاش کن که دو برادر را با هم تشییع کنند

حجت الله آمد به من گفت: رضا تو که پدرت تو بنیاد شهید ساری است، برویم اهواز زنگ بزنیم، محمد علی را تشیع نکنند که جنازه قاسم برسه، اگه بنا باشه خانواده یک بار محمد علی را تشیع کنند، باز دوباره یک هفته بعد قاسم را تشیبع کنند چند هفته بعد هم نوبت به من برسه! واویلا می‌شود برای مادرم! سکته می‌کند، پدرم از پا در می‌آید. مادرم را داغ برادرها خواهد شکست. خواهد کشت. باید در شرایط سخت و سخت‌تر یکی را انتخاب کرد. نام مادرمحترمه شهیدان «صدر» خانم مومن و جلیله و با ایمان و به تمام معنا زنی است از تبار عاشورائیان، پدرشان، حسن آقا، در بازار روز ساری مرغ فروشی داشت. بسیار با ایمان و باتقوا، اهل فولاد محله ساری هستند.

گفتم: باشه، پریدم داخل سنگر و کوله ام را برداشتم، مهران جواهریان هم آمد با عجله رفتیم.

خستگی و درد گلوله، شلوارم از پشت همینطور هنوز خیس خون بود. روحیات حجت الله داغون، مهران بهم ریخته، رسیدیم به ایست بازرسی دارخوئین، ما بی حوصله، این بچه‌های ایست بازرسی هم ما را شروع کردند به بازرسی بدنی، عصبانی شدم روی سرشان داد و فریاد کردم!

گفتم: چی شده برادر من؟ تو این گرفتاری، شما هم منافق گیرآوردین، یکی دست را از کوله پشتی من بیرون آورد و سه چهار تا گلوله گرینف نشان مسئول شان داد، داد زد، بیا این هم سند، این هم مدرک!

گفت: شما منافقید، بگیر و ببند، درگیر شدیم. ما را دستبند زدند، کوتاه آمدیم و افتادیم به خواهش و تمنا، هرچه گفتیم: چه بر ما گذشته اصلا باور نکردند. ای وای برما، ما را دست بسته انداختند عقب تویتا، گفتم: پسرجان، این دوست ما برادراش شهید شدن، ما می‌خوایم بریم زنگ بزنیم که تشیع نکنند، تا برادر بعدی جنازه اش برسه، من پدرم بنیاد شهیدی است. ما بچه‌های گردان مسلم هستیم. لشکر 25 کربلا. مازندرانی. ساروی. شمالی، ما تیربار که ندزدیدیم، شب قبل ترعملیاتی بود، گلوله تو کوله ام جا مانده، بخدا ما رزمنده پاک و آدم حسابی هستیم. خدایا عجب سرنوشتی، این دیگر چه گرفتاری است، من و حجت الله عبوری و مهران جواهریان، بی خود و بی جهت روانه زندان اهواز شدیم.

نه قاضی نه محکمه‌ای، جدی جدی ما را منافق حساب کردند؛ بدون تفهیم اتهام انداختن گوشه بازداشتگاه و درب آهنی‌اش را قفل زدند.

حالا نمی‌دانیم کجا هستیم، با چه کسی روبروییم که حرف مان را بزنیم.

ثانیه به ثانیه درد روحی و جانی ما بیشتر می‌شد، هر دقیقه بازداشتگاه یک قرن می‌شد.

داشتیم خفه می‌شدیم. حجت کلافه و درمانده، مهران مشت می‌زد به دیوار سلول، ظهر شده و مانند سه تا شیر زخمی‌گرفتار قفس آهنی.

بدون مهر و آب وضو، نماز ظهر را خواندیم.

لحظه‌ها سخت و سنگین، گیج و پریشان می‌گذشت.

غروب شده بود از گرسنگی نای نداشتیم، یک مسئولی آنجا بود، آمد، به نظر انسان شریفی بود، درد دل ما را که شنید، سریع یک تلفن برای ما آماده کرد، زنگ زدیم قرارگاه ،حاج کمیل از شانس ما پشت خط آمد و ماجرا را که شنید، یک ساعت طول نکشید آزاد شدیم.

گفت: جلوی زندان باشید، خیلی زود ماشین آمد سراغ ما و رفتیم و تماس گرفتیم، برنامه ریزی شد و برگشتیم خط. کنار مرداب جایی که یک لنج فرو رفته، کنارش زمین خشکیده بود. داخل لنج یک آرایشگاه بود. غروب وقتی رفتم داخل لنج، لحظه غم‌انگیزی برای من تداعی شد، موهای محمد علی و قاسم را دیدم که قبل عملیات اصلاح کرده بودم، روحم را گداخت. خیلی غم انگیز بود.

دو سه روزی گذشت و گردان محمد باقر آمد و ما برگشتیم شمال، تشیع جنازه محمد علی و قاسم به آن صورت که زنگ زده بودیم نشد، هر کدام جدا به فاصله دو سه هفته از هم تشیع می‌شوند.

محمد علی را با همان لباس رزم تشیع می‌کنند، با همان لباس دفن می‌کنند. هنوز چهل روزی از این ماجرا شهادت دو برادر نگذشته که خبر می‌دهند! بناست دو اتوبوس حامل رزمنده‌ها از نکاء به سمت جبهه‌ها بروند، سپاه برنامه ریزی می‌کند که مردم در میدان خزر ساری آنها را بدرقه کنند.

تیر به پیشانی‌اش زدند

از طرفی منافقین برنامه ترور رزمنده‌ها را در دستور کارشان  می‌گذارد.

حجت الله عبوری برادر دو شهید محمدعلی و قاسم از بچه‌های اطلاعات عملیات سپاه ساری، به همراه چند نفر به میدان خزر می‌آیند که جلوی ترور را بگیرند، برنامه منافقین انفجار ماشین‌های حامل رزمندگان است، می‌خواهند با انفجار کاری کنند که بچه‌ها به جبهه نرسند.

حجت در میدان خزر یک موتورسواری را می‌بیند، بهش مشکوک می‌شود. حجت که جلو می‌رود! منافقین همراه که در گوشه و کنار کمین زده‌اند، با حجت الله درگیر می‌شوند. حین درگیری یکی از منافقین یک گلوله به پیشانی حجت شلیک می‌کند.

حجت الله برادر سوم خانواده عبوری‌ها هم به دو برادر شهیدش ملحق می‌شود.

ردیف نشسته برادران شهید عبوری 

در کمتر از چهل روز سه برادر از بزرگ به کوچک شهید می‌شوند، برادر اول، محمد علی، دوم قاسم، سوم حجت الله، تا همین چند وقته برادر چهارم خانواده عبوری‌ها شهردار حزب‌اللهی ساری بوده، شهرداری که بچه‌های بسیجی شاید کمتر ببینند. با همان اخلاص برادرهای شهیدش، شهردار ساری بود.  

بعد از این ماجرا، ماه رمضان هم از راه می‌رسد، «سید محمد رضوی جمالی» روحانی گردان مسلم ابن عقیل(ع) هنگام خواندن دعای جوشن کبیر شهید می‌شود. حسن سعد و بهروز مستشرق، ناصر سوادکوهی معروف به پسر شجاع نیز درعملیات‌های بعدی، همه شهید می‌شوند..

روحانی شهید سید محمد رضوی جمالی

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 2253
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
نویسنده : گمنام
جمعه 21 تير 1392
 

 

کمیل ایمانی عضو شورای فرماندهی لشکر 25 کربلا سردار شهیدی است که با سن 22 سالگی، 2 هزار و 502 روز سابقه جبهه و جنگ دارد.

به گزارش فارس،  تولد سردار کمیل ایمانی در 20 تیر سال 45 و شهادتش در 19 تیر 1367 است و این سردار سوادکوهی 2 هزار و 502 روز سابقه جبهه و جنگ دارد و این در حالی است که تنها 22 سال سن داشت و طول دفاع مقدس هم 2 هزار و 900 روز بوده است.
 
شهر زیراب سوادکوه با یادمانی از این سردار متین و مودب و مهربان آذین شده است و عطر خوشبوی او در میانه تیر هر سال که سالروز تولد و شهادتش است یادآور جوانانی از این سرزمین است که جان‌شان را در طبق اخلاص گذاشتند و زندگی خود را در دفاع مقدس معنا کردند تا مسیر عزت و سرافرازی برای ما روشن و هموار شود.
 
«ممشی» سوادکوه؛ محل تولد یک سردار
 
سردار پرویز (کمیل) ایمانی در 20 تیر 1345 در روستای "ممشی" سوادکوه متولد شد.
 
با نگاهی به نمرات مقاطع تحصیلی هیچ تجدیدی را نمی‌بینیم و گاهی هم از شاگردان ممتاز با معدل بالاتر از 17 بود.
 
با پایان سال تحصیلی چهارم دبستان به شهر زیراب کوچ کردند و در جوار امامزاده عبدالحق و سپس امامزاده ابوطالب زیراب سکنی گزیدند.
 
در مدارس شهداد، مدرسه راهنمایی سعدی، امیر معزی، آیت الله کاشانی زیراب سوادکوه درس خواند.
 
سال‌های دبیرستان وی همزمان با آغاز انقلاب و جنگ تحمیلی همراه بود.
 
نخستین اعزام به مریوان
 
در آذر سال 61 برای آموزش نظامی به پادگان منجیل رفت و پس از 34 روز در نخستین اعزام با لباس بسیجی به جبهه غرب کشور در مریوان اعزام شد.
 
در اردیبهشت سال 62 به مدت بیش از 3 ماه به جبهه‌های حق علیه باطل در کامیاران رفت و در مهر 62 با اصابت گلوله مستقیم توسط گروهک‌ها از ناحیه پا زخمی شد و در 26 آذر 62 با تشکیل پرونده در سپاه ساری به عنوان نیروی رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد.
 
دامادی که بسته حنایش را باز نکرد
 
با آموزش تخصصی تخریب در سپاه یکم ثار الله تهران به عنوان مربی در گردان تخریب لشکر 25 کربلا انتخاب شد و در 9 آذر 62 هم زمان با میلاد رسول اکرم (ص) با لباس سبز پاسداری در مراسمی ساده در سن 19 سالگی ازدواج کرد و بنا بر گفته مادرش به احترام همرزمان شهیدش بسته حنای حنابندان خود را برای جلوگیری از شادی مضاعف باز نکرد.
 
در ماه‌های پایانی سال 65 به خانه سازمانی پادگان شهید بهشتی اهواز کوچ کرد و در زمستان سال 65 و قبل از عملیات کربلای چهار معاون عملیاتی و آموزشی گردان تخریب لشکر 25 کربلا شد.
 
فعالیت در بخش آمار سپاه ناحیه مازندران، اعزام به جبهه‌های جنوب در مقر لشکر 25 کربلا در هفت تپه، سقوط اتومبیل در گردنه‌های صعب‌العبور بانه و مجروح شدن شدید وی، شیمیایی شدن در عملیات والفجر 10 در منطقه حلبچه و فرماندهی گردان تخریب را در سنین 20 و 21 سالگی تجربه کرد.
 
مین ضد تانکی که قایق‌ها را منفجر کرد
 
درایت و خلاقیت و تعامل فکری و اقدامات موثر عملی کمیل ایمانی را که از ماه‌های پایانی سال 62 نام خود را از پرویز به کمیل تغییر داده بود، به عنوان عضو شورای فرماندهی لشکر 25 کربلا یکی از یزرگ‌ترین و عمل کننده‌ترین لشکر ویژه پیاده جنگ شد.
 
ابتکار عمل وی در استفاده از مین ضد تانک که فقط در خشکی عمل می‌کرد در دریا که موجب نابودی قایق‌های دشمن را فراهم آورد، از خلاقیت‌های وی محسوب می‌شود.
 
حضور در عملیات‌های؛ والفجر چهار، شش، هشت، 10 و قدس یک، دو، کربلای یک، دو، چهار، پنج و 10، بیت‌المقدس هفت و عملیات‌های تخریب و تک‌های ضربتی، پاتک‌ها و چندین عملیات بزرگ و کوچک در کارنامه شهید سردار کمیل ایمانی خودنمایی می‌کند.
 
دائم الوضو بودن فرمانده تخریب
 
مقالات مذهبی و سیاسی کمیل ایمانی و کتا‌ب‌های موجود در کتابخانه او از بزرگانی مانند؛ مطهری، شریعتی، قرائتی، دستغیب، رفسنجانی بیانگر مطالعات و اندیشه‌ها و باورهای این شهید است.
 
روبه‌رو شدن همیشگی با شهادت در گردان تخریب باعث شد تا دائم الوضو بودن و بیان ذکر خدا را دائما انجام دهد و آن را به گردان تخریب سفارش کند.
 
2502 روز سابقه جبهه
 
77 ماه با لباس پاسداری و شش ماه و 12 روز با لباس بسیجی در مناطق جنگی غرب و جنوب حضور موثر داشت و چهار بار مجروح شد که آخرین آن در عملیات بیت‌المقدس هفت پس از آنکه همه نیروها از پل گذشتند به همراه دو همرزم خود با انفجار پل که دشمن را پشت کانال‌های پر از آب و عمیق منطقه شلمچه زمین گیر کرد و در حال نوشیدن آب دور هم بودند که بر اثر اصابت خمپاره، علی‌اکبر بخشیان و محمود بکایی شهید شدند و برخورد خمپاره به ستون فقرات در ناحیه پشت و کمی بالاتر از کمر کمیل ایمانی موجب قطع نخاع شدنش شد و پس از 23 روز در 19 تیر 67 و 24 ساعت مانده به پذیرش قطعنامه 598 در سن 22 سالگی به شهادت رسید.
 
در هنگام شهادت دو دختر به نام‌های مطهره یک ساله و معظمه که در شکم مادرش بود، داشت.
 
پیکر شهید کمیل ایمانی با تشییع باشکوه مردم سوادکوه در گلزار شهدای امامزاده عبدالحق زیراب بنا بر وصیتش به خاک سپرده شد.
 
شهیدی که تنها یکبار با خودکار قرمز نوشت
 
‌مادر شهید می‌گوید که کمیل همواره با خودکار آبی یا مشکی نامه می‌نوشت و می‌گفت آخرین نامه خودم را با خودکار قرمز می‌نویسم.
 
به شوخی می‌گفت که تا حالا با قرمز ننوشته و این شانس را نداریم که آخرین یادداشت داشته باشیم.
 
آخرین سفرش را تنها به جنوب و مناطق عملیاتی رفت و همسرش پس از چند روز به اهواز رفت و روی طاقچه خانه‌اش یادداشتی با خودکار قرمز دید که در آن با نام بردن از امامزاده عبدالحق زیراب از همسرش خواست سلامش را به همه برساند.
 
سردار کمیل ایمانی اهل افراط و تفریط نبود
 
یار علی ایمانی که شش ماه را در کنار برادر فرمانده‌اش در جبهه بود در سوادکوه که در حاشیه بزرگداشت سالروز شهادت سردار شهید کمیل ایمانی در گلزار شهدای امامزاده عبدالحق زیراب که با تلاش کتابخانه عمومی سردار کمیل ایمانی زیراب برگزار شده بود، با اشاره به اینکه کمیل ایمانی را با نماز شب و عباداتش می‌شناسند، افزود: سردار کمیل ایمانی فرقی بین من و دیگران باقی نمی‌گذاشت و اهل افراط و تفریط نبود.
 
برادر سردار شهید کمیل ایمانی با تاکید بر ابتکار و خلاقیت این شهید، یادآوری کرد: سردار کمیل ایمانی یک تئوریسین بود و در طراحی مین "والمر" به من گفت که دوست دارم در بخش میانی بدنه مین عکس من در داخل آن طراحی شود.
 
خانواده شهید کمیل ایمانی تابع ولی فقیه است
 
وی با تاکید بر اینکه خانواده شهید کمیل ایمانی به هیچ حزب و جریان سیاسی متصل نیست، خاطرنشان کرد: ما خانواده شهید کمیل ایمانی تابع ولی فقیه هستیم و به هیچ گروه سیاسی وابستگی نداریم و در مسیر آرمان‌های نظام اسلامی گام بر می‌داریم.
 
یار علی ایمانی به بیان خاطره‌ای از شهید سردار کمیل ایمانی اشاره و یادآوری کرد: برای آشنایی با میدان مین به همراه سردار کمیل به منطقه کارخانه نمک رفته بودیم که با صدای خمپاره 60 که تا نزدیک شدن به زمین بی‌صدا است به سوی زمین‌خیز رفتیم که در حال بلند شدن دردی را در پهلویم احساس کردم و دست شهید کمیل را به صورت پنجه گربه‌ای در زیر شکمم مشاهده کردم و بعد از پرسیدن دلیل این کار مین گوجه‌ای را در زیر شکمم مشاهده کردم که اگر سردار کمیل در حال خیز برداشتن متوجه مین گوجه‌ای که به سختی قابل مشاهده بود، نمی‌شد چیزی از من باقی نمی‌ماند.
 
شهیدی که مرخصی 30 روزه ماه رمضانش 3 روزه به اتمام رسید
 
منوچهر ایمانی برادر دیگر سردار شهید کمیل ایمانی با بیان خاطره‌ای از ماه رمضان شهید سردار کمیل ایمانی به مرخصی وی برای روزه گرفتن در کنار خانواده اشاره کرد و گفت: سردار کمیل برای روزه گرفتن در کنار خانواده، تصمیم گرفت تا یک ماه در کنار خانواده بماند ولی سه روز بعد از ماه رمضان از هفت تپه به سپاه سوادکوه زنگ زدند و ما به آزادمهر که مقر سپاه سوادکوه بود رفتیم و سردار مرتضی قربانی از کمیل خواست تا فردا به هفت تپه برود.
 
برادر شهید گفت: کمیل به فکر اینکه عملیاتی در پیش هست سه روز بعد از ماه رمضانی که دلش می‌خواست 30 روز بماند به مناطق عملیاتی بازگشت.
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 2147
|
امتیاز مطلب : 9
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
نویسنده : گمنام
سه شنبه 18 تير 1392

در روزگاری که مدعیان بی‌هنر که هنگام جنگ می‌گفتند نباید بچه‌های مردم بروند جنگ تلف شوند، در بازار امروز منتظر بهانه‌ای هستند و مراسمی، تا چفیه بر گردن آویزند، حیف است از "گلعلی" نگفت؛ و نگفت که جوانی‌اش را در جنگ گذاشت و مرد جنگ بود و در جنگ چه‌ها کرد.

- گلعلی بابایی انسان بسیار متواضع و دوست‌داشتنی است. خیلی زود با آدم صمیمی می‌شود. هر کسی که فقط یک‌بار او را از نزدیک دیده باشد گواهی خواهد داد که او مصداق "المؤمن بشره فی وجه و حزنه فی قلبه" است. او سال‌هاست تمام توان خود را به مستندنگاری دفاع مقدس معطوف داشته و تاکنون بیش از 17 عنوان کتاب از او منتشر شده است. بابایی احساس می‌کند دینی بر گردنش هست و که اگر این کارها را انجام ندهد این بار بر زمین می‌ماند و کسی نیست تا آن را بلند کند. شاید به خاطر همین است که وقتی از او پرسیدیم چه آرزویی دارد به ما گفت "دوست دارم همین کار را ادامه بدهم".
به قول احمد دهقان که می‌گفت "در روزگاری که مدعیان بی‌هنر، که در روزگار جنگ می‌گفتند نباید بچه‌های مردم بروند جنگ تلف شوند، در بازار امروز منتظر بهانه‌ای هستند و مراسمی، تا چفیه بر گردن آویزند، حیف است از گلعلی بابایی نگفت. و نگفت که جوانی‌اش را در جنگ گذاشت و مرد جنگ بود. و شهادت نداد که در جنگ چه‌ها کرد."

ديروز، مراسم رونمایی کتاب "کالک‌های خاکی" حاوی خاطرات شفاهی آقا عزیز جعفری، فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، در حوزه هنری برگزار شد. به این بهانه با "گلعلی بابایی" -نویسنده این کتاب- به گفت‌وگو نشستیم. آنچه در مقابل دیده گان شماست ماحصل گفت‌وگوی ما با بابایی است.

 

***شما کارتان را با کتاب «نقطه رهایی» شروع کردید که یادداشت‌های روزانه‌‌تان از وقایع دوران جنگ بود. بعد از آن به عنوان نقطه‌ی اوج فعالیت‌های قلمی شما نگارش جلد یکم کارنامه‌ی تاریخی لشکر 27 را شروع کردید که با عنوان «همپای صاعقه» منتشر شد و بعد از آن هم دومین کتاب این مجموعه با نام «ضربت متقابل» توسط شما تألیف و منتشر شد. به اعتقاد من، با این دو کتاب، ژانر تازه‌ای در ادبیات مستند دفاع‌مقدس پدیدار شد که بنده اسمش را می‌گذارم «مستندنگاری». قبلاً شبیه آن را جایی ندیده بودیم. چطور به این نتیجه رسیدید که باید به این سمت بروید و کاری را ارائه بدهید که از یک جهت ویژگی مستند دارد؛ یعنی بر اساس اسناد طراحی می‌شود و از یک جهت؛ ویژگی دراماتیک دارد و یک قصه‌ای را دنبال می‌کند؟

بسم الله الرحمن الرحیم
اوایل سال 1375 بود که موضوع برگزاری کنگره سرداران شهید و سی و شش هزار شهید استان تهران مطرح شد که به خاطر گستردگی تعداد شهدای تهران آمدند و شهیدان را اولویت‌بندی کردند. شهدای اولویت اول، ده نفر بودند که از لشکر 27 ‌احمد متوسلیان و محمدابراهیم همت در آن لیست قرار داشتند. شهدای اولویت دوم، آن‌هایی بودند که عمدتاً معاون لشکر یا فرمانده تیپ و حتی بعضی‌هایشان فرمانده لشکر بودند. مثل: عباس کریمی و رضا چراغی. در این اولویت هم 30 تن از شهدا مربوط به لشکر 27 بودند. در لیست سوم که فرماندهان گردان‌ها و مسؤولین واحدها را شامل می‌شد، 150 شهید از لشکر 27 حضور داشتند.

قرار بود برای این سه اولویت کارهایی مثل چاپ کتاب،‌ ساخت فیلم مستند و... انجام شود. برای بقیه‌ی شهدا که تعدادشان حدود 36 هزار تن بود، اصلاً کاری نمی‌شد کرد. از طرف دیگر قرار بود در کوتاه مدت، یک اجلاسیه‌ای برگزار شود و بعدش هم در دراز مدت اگر خواستند، آن را ادامه بدهند. اجلاسیه‌ی کنگره که برگزار شد کارها خوابید و دبیرخانه‌ی آن هم تعطیل شد. ولی در لشکر 27 این کار ادامه پیدا کرد. آن هم در شرایطی که برای تعدادی از شهدا کتاب‌هایی چاپ شده بود. مثل: «حکایت مردانِ مرد» زندگی‌نامه‌ی چهار تن از سرداران شهید و یا «عقابان بازی‌دراز» سرگذشت‌نامه‌ی شهیدان محسن وزوایی و غلام‌علی پیچک که خودم تألیف کرده بودم. 

ضمن آن‌که کتاب «‌همسفران» را «رضا رئیسی» در مورد شهید همّت نوشت و کتاب «در انتهای افق» را «حسین بهزاد» در خصوص حاج‌احمد متوسلیان تألیف کرد. ‌کتاب «دجله در انتظار عبّاس» برای شهید عبّاس کریمی را «‌حمید داود‌آبادی» نوشت، کتاب «مالک خیبر» را «رحیم مخدومی» در خصوص شهید محمّدرضا کارور، «تک آخر» را «احمد دهقان» برای شهید غلام‌‌رضا صالحی و کتاب «آن روز کنار تو» را هم «محسن پرویز» برای گروه سنی نوجوانان نوشت. بعد از چاپ این کتاب‌ها حسین بهزاد طرحی را به سردار محقق؛ معاون هماهنگ‌کننده وقتِ لشکر 27 ارائه داد مبنی بر این که ما به جای پرداختن به تک‌تک این شهدا بیاییم و در خصوص چگونگی شکل‌گیری تیپ 27 محمّد رسول‌الله(ص) ونقش هر کدام از این شهیدان در پیدایش و استمرار موجودیت لشکر 27، یک کار پژوهشی انجام بدهیم. حسین اعتقاد داشت از دل پرداختن به چگونگی شکل‌گیری و روایت کارنامه رزمی تیپ 27، همه‌ی این آدم‌ها درمی‌آیند. با ارائه این طرح، کلنگ اولیه‌ی نگارش کتابی با عنوان «حماسه 27» در اواسط پاییز 1375 زده شد. البته در اواسط کار بودیم که سردار محقق خواستار تعویض نام کتاب شدند. در نتیجه، حسین بهزاد اسم «همپای صاعقه» را پیشنهاد داد و این اسم تصویب شد و رفت روی جلد کتاب. علی‌ای حال، جمع‌آوری سوابق و اطلاعات مربوط به این کار را، ما از پاییز 1375شروع کردیم. مرحله‌ی پژوهش؛ شامل گردآوری، بازخوانی، دسته‌بندی و فیش‌برداری مستندات مربوط به این کتاب، نزدیک به سه سال طول کشید و از بهار سال 1378تا آبان 1379 هم، کتاب تألیف و آماده چاپ شد. آن را به «‌دفتر ادبیات حوزه هنری» ارائه دادیم که پس از توافق، چاپ اول کتاب «همپای صاعقه» را مشترکاً با آرم لشکر27 و حوزه هنری چاپ کردیم.  
 
ما یک قصه‌هایی داریم آن هم این است که وقتی سراغ اسناد و بازیابی‌شان می‌رویم و بعد آنها را تبیین می‌کنیم، یک قصه‌ای هم اتفاق می‌افتد. در مورد کار شما چطوری بود؟ همه‌ی اسناد در دسترس بودند؟  
نه اسنادی در اختیار ما نبود. در واقع اصلاً هیچ سندی نبود. ما از صفر شروع کردیم و تا دقیقه‌ی 90 هم حتی مدارک و اسناد مربوط به مقطع مورد اشاره در کتاب همپای صاعقه دستمان می‌رسید. مثلاً کتاب رفته بود برای صفحه‌بندی، یک دفعه ده تا نوار مربوط به جلسات عملیات بیت‌المقدس به دست‎مان رسید. ما هم مقید بودیم تا این اسناد را در کتاب اعمال کنیم. دوباره روز از نو،‌ روزی از نو. با همه‌ی این دقت نظرها، باز هم دوستان! به بعضی از فراز مستند کتاب همپای صاعقه، ایراداتی گرفته بودند.  

معترضین  می‌گفتند درست نیست بگوییم فرماندهان ما با هم دعوا داشتند

***واقعاً!   
بله. مثلاً همین قسمت مربوط به درگیری محسن وزوایی با احمد متوسلیان که قبل از عملیات فتح‌المبین بر سر یک ماجرایی بحث‌شان می شود. متوسلیان به نیروهای گردان حبیب می‌گوید باید سینه‌خیز بروند. به محسن وزوایی هم می‌گوید خودت هم سینه‌خیز برو، اما محسن از اجرای این دستور، تمرد می‌کند.  
معترضین به این بخش از کتاب، به ما می‌گفتند: این درست نیست. که  بگوییم فرماندهان ما با هم دعوا داشتند. آنها معتقد بودند این مطالب باید حذف شود. به هر حال با صحبت‌هایی که شد، این دوستان بالاخره راضی شدند این بخش از کتاب حذف نشود. بعدها وقتی به محضر رهبر معظم انقلاب مشرف شدیم، ایشان هنگامی که خواستند در مورد کتاب صحبت کنند، اتفاقاً به این قسمت‌ها اشاره کردند و فرمودند: همان فرازی که حاج‌احمد با محسن رزوایی با هم بحث می‌کنند، از فرازهای زیبای کتاب است. «... من هر دو شهید را می‌شناختم و با هر دوتای آنها و روحیات‌شان آشنا بودم. همان برخورد حاج‌احمد با وزوایی، این خودش موضوع یک فیلم سینمایی است.» 
 

 

...خودم را معرفی کردم «حضرت آقا» با چهره‌ای شکفته فرمودند: به‌به، به‌به‌، آقای «گل‌علی‌ بابایی» شما هستید؟ ...بعد ایشان فرمودند: برای من مطالعه کتاب «همپای صاعقه» خیلی شیرین و لذت‌بخش بود. این  کار، خیلی فوق‌العاده است. از جنگ، یک تصویر با شکوه و باعظمت جلوی چشم همه ما بود، امّا مانند تابلویی که بالای سرمان گذاشته باشند، که مجبور باشیم از دور به آن نگاه کنیم. حالا این کتاب‌ها آمده‌اند و آن ریزه‌کاریهای این تابلو را، جلو کشیده‌اند و به جلوی چشم ما آورده‌اند، طوری که انسان می‌تواند اینها را از نزدیک ببیند.
 
***باز هم از این نمونه‌ها داشتید؟  
بعضی جاها روی الفاظ حساس بودند. چون کتاب بر‌اساس دیالوگ‌هایی که در نوارهای جلسات، مصاحبه، بی‌سیم و با فرماندهی رد و بدل شده بودند، استوار است و ما در کم و زیاد کردن آنها دخل و تصرفی نداشتیم. مثلاً حاج‌احمد پشت بی‌سیم ممکن است، یک‌جا چند تا کلمه‌ی درشت هم بگوید که حالا بعضی چیزهایش را ما خودمان می‌دانستیم که قابلیت چاپ ندارد ولی بعضی از صحبت‌ها را می‌‌شد در کتاب آورد و ما هم آوردیم. چون طبیعی است وقتی حاج‌احمد در شرایط سخت قرار می‌گرفت مطالبی را بر زبان می‌آورد که شنیدن آنها شاید الآن خوشایند نباشد. دوستان معتقد بودند این دیالوگ‌ها نباید در کتاب استفاده شود و یا باید مؤدبانه‌تر شود. اما ما مؤلفین کتاب چون می‌خواستیم آن حس را به خواننده انتقال بدهیم، اعتقاد به حذف و یا تعدیل آنها نداشتیم. مثلاً در مرحله‌ی دوم عملیات بیت‌المقدس، وقتی شهید شهبازی به شهيد بشکیده می‌گوید: این‌طوری پشت بی‌سیم حرف نزن و بعد هم با به كار بردن یک کلمه‌ی تند، او را سرزنش مي‌كند، ما اعتقاد به حذف آن کلمه نداشتیم.
 
چون معتقدیم همه‌ی بار معنوی و حسیِ کتاب، در همان دیالوگ‌هایی هست که عده‌اي فكر مي‌كنند آوردنشان به صلاح نیست. به هر حال تا آن‌جایی که توانستیم خودسانسوری نکردیم. به همین خاطر می‌توانیم ادعا کنیم که این کتاب‌ها، به نوعی تابوشکنی هم کردند و توانستند در ادبیات دفاع‌مقدس جایی پیدا کنند. یادم هست چند سال قبل، در حاشیه‌ی مراسم انتخاب کتاب سال دفاع‌مقدس، با چند نفر از بچه‌های مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه بیرون سالن سید‌الشهداء(ع) نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم.  
در آن روز چند تا از راوی‌های مرکز مطالعات، ضمن تشکر از ما گفتند: کتاب‌های شما باعث شد که خیلی از موانع برای بازگویی حوادث جنگ برطرف شود و کتاب‌های مستند جنگی دیده شوند. چون تا آن موقع همه‌اش کتاب خاطرات و رمان و قصه و این‌ها مطرح بودند و این‌طور کتاب‌ها اصلاً محلی از اعراب نداشتند.  
مسأله‌ی دیگر این‌که، شکل روایی کتاب، خواننده را با خودش همراه می‌کند. طوری که مخاطب دوست دارد بداند عاقبت این کار چه شده است. این سبک روایی و مستند‌نگاری که در کتاب‌های ما هست، یک کار جدید و بدعتی بود، در مستندنگاری جنگ. بعضي‌ها خيال می‌کنند کتاب همپای صاعقه، یک جور کتاب رمان است. در حالی که این‌گونه نیست و کلمه به کلمه‌‌ی مندرجات آن، مستند است بر یک سری واقعیت‌هایی که توسط راویان گفته شده.  
 
***کار را چگونه شروع کردید و آن را روی ریل انداختید؟  
ببینید. ما برای وارد شدن به این ماجرا نیاز به یک سکوی پرش داشتیم که بتوانیم از بالای آن بپریم و کار را شروع کنیم. برای این کار ابتدا باید آدم‌های‌مان را پیدا می‌کردیم. قهرمانان قصه‌ی ما، مردانی بودند که تا پيش از بهمن 1360 در چند محور مختلف جبهه‌ها می‌جنگیدند. تعدادي از آنان با همت در پاوه بودند، تعدادي با متوسليان در مریوان بودند و تعدادي هم با شهبازی در همدان. این‌ افراد هفدهم بهمن سال 60، دور هم جمع شدند و تیپ 27 را تشکیل دادند. پیدا کردن هرکدام از این‌ها به عنوان سکوی پرتاب و پرش ما برای رسیدن به آن نقطه بود. در حقیقت ما عملیات محمد‌رسول‌الله(ص) که دوازدهم دی‌ماه سال 60 در مریوان و پاوه انجام شد را به عنوان سکوی پرتاب مان برای شناختن این آدم ها قرار دادیم.
 

 

محسن رضایی فرمانده وقت سپاه می‌گفت: «وقتی که عملیات محمد‌رسول‌الله تمام شد. احساس کردم یک سری آدم‌هایی هستند که توانایی‌شان بیش از اندازه‌ای است که دارد از آنها استفاده می‌شود. با خودم گفتم باید از اين آدم‌ها استفاده بهتری بشود.» او می‌گفت: «احساس کردم که باید به احمد و همت کارهای بزرگتری را محول کنم. آمدم و رفتم،  محورهای‌شان را دیدم. به حاج‌احمد گفتم: شما بیایید بروید جنوب و برای عملیاتی که در پیش داریم یک تیپ رزمی تشکیل بدهید. این جمله را که گفتم، دیدم یک برقی در چشمان حاج‌احمد درخشید و گفت: یعنی جداً ما بايد يك تيپ تشكيل بدهيم و برویم در جنوب بجنگیم؟ به او گفتم که بله باید بروید در جنوب بجنگید.»   
 
***شما برای این‌که بخش‌هایی از کتابتان حذف نشود چه کارهایی کردید؟
ما با سردار کوثری ‌و سردار محقق؛ مسؤولین پروژه، که دست‎شان به جاهایی بند بود، در ارتباط بودیم. از طریق این‌ها با واحدهای نظارتی رایزنی کردیم و تا آن‌جایی که ممکن بود مشکل را حل کردیم. البته خود آقای محقق به دلیل نفوذ و رفاقتی که با واحدهای نظارتی داشت، بیشتر این موانع را برطرف می‌کرد.
 
***در بحث‌هایی که بین فرماندهان بود هم ممیزی صورت گرفت؟  
نه به آن صورت. حذف نکردیم، اما تعدیل کردیم. ‌بعضی مواقع هم اسم‌ها را برداشتیم. مثلاً در همین کتاب "ضربت متقابل"، بعد از عملیات رمضان اتفاقاتی افتاد و مشکلاتی پیش آمد. مثل ‌عقب‌نشینی‌ها و جاماندن پیکرهای شهدا. این ‎عوامل باعث شدند تا شرایط برای ادامه‌ی کار سخت شود. از آن طرف  قرارگاه آمد و دستور داد که شما باید عملیات را ادامه بدهید، همت فرماندهان را جمع کرد تا با آن‌ها صحبت کند که بله ما برویم عملیات را ادامه بدهیم. در آن‌جا سه تن از فرماندهان صراحتاً با دستور همت مخالفت كردند و گفتند: این کار نشدنی است، ما حاضریم خودمان برویم بجنگیم. چون ما یک نفر هستیم که اگر کشته هم بشویم به جایی برنمی‌خورد. اما گردان 300 یا 400 نفره را به عمليات نمی‌بریم.  
همت در این‌جا با فرماندهان گردان‌هایش به شدت درگير بحث و جدل لفظي مي‌شود تا ‌متقاعدشان کند برای ادامه‌ی کار. بعد هم كه او به قرارگاه مي‌رود، با فرماندهان ارشد سپاه بحث مي‌كند و خيلي محكم به آنها مي‌گويد که این کار نشدنی است. یعنی این‌طور نیست که بگوییم همت، همین‌طوری فقط دستور می‌داد.   
همت نظریاتش را می‌داد. ولی چون یک آدم ولایتی بود، وقتی که بر او مسجل می‌شد که باید این کار انجام شود، انجام می‌داد. در آن جلسه او می‌خواست این مطلب را به فرماندهان گردان‌ها هم انتقال دهد. ولی آنها نه تنها زیر بار نمی‌رفتند، بلکه با اصطلاحات تندي به همت پرخاش می‌کردند. این مسأله باعث شد تا ما اسامی فرماندهان گردان‌ها را نیاوریم و به جاي اسامي، فقط به نوشتنِ عناويني نظير فرمانده 1، فرمانده 2 و فرمانده 3، اکتفا کنیم.  
 
***در شخصیت پردازی فرماندهان بالاخره یک تفاوت‌هایی وجود دارد. مثلاً فرق است بین شخصیت حاج همت و حاج‌احمد. یا فرماندهان دیگر. چقدر توانستید تفاوت‌ها را نشان بدهید که مثلاً همت زاویه‌اش چطور بود و یا فلانی نوع برخوردش چطور است. خودتان راضی هستید از این شخصیت‌پردازی یا اصلاً نخواسته‌اید وارد این قصه شوید.
مبحث «شخصيت‌پردازي»، معمولاً در حوزه‌ي ادبيات داستاني و قصه و رمان‌نويسي كاربرد دارد، در حالي كه آثار ما از جنس ادبيات مستند است. لذا تلاش‌مان این بود آن چیزی که در ذات این افراد هست را یک طوری انعکاس بدهیم. ببینید شخصيت حاج‌احمد از جنس آدم‌هاي جلالی است؛ یعنی قاطعیت، صلابت و مديريت متكّي به ديسيپلين نظامي. در مقابل، همت يك انسان كاملاً جمالی است. چون او معلم بوده و هر جا برای نیروها صحبت مي‌کرد، مثل یک کلاس درس بوده. اگر همین کتاب «به روایت همت» که حاوی درس گفتارهای شهید همّت است را ببینید، متوجه منظور من می‌شوید. همّت چنان با كادرها و رزمندگان يگان خود صحبت می‌کند که انگار دارد سر کلاس به آنها درس می‌دهد.
فکر می‌کنم تا حدودی مخاطب دستش می‌آید که مثلاً روحیات حاج‌احمد چطور است؟ روحیات حاج همّت چطوری است. یعنی این‌ها آن جلوه‌ها‌ی جلالی و يا جمالی شخصيت‌‌شان تقریباً در لابه‌لاي بيانات‌شان نشان داده می‌شوند.  
 
***غیر از استفاده از اسناد، آیا مصاحبه هم از آدم‌های مرتبط گرفتید؟
بله. اصلاً کل ساختار کتاب بر‌ چند منبع اصلي استوار است. یک؛ اسناد، دوم؛ مصاحبه‌ها، سوم؛ نوارهای مکالمات بی‌سیم، چهارم؛ نوارهاي جلسات و پنجم؛ نوارهاي موسوم به «با فرماندهی» است که از آن نبردها در آرشيوها باقی مانده‌اند. تکمیل‌کننده‌ی این اسناد صوتي، مصاحبه با افرادی است که زنده هستند و در آن نبردها حاضر بودند. قبلاً و در زمان جنگ با همت مصاحبه کردند. مصاحبه که چه عرض کنم، در حد بازجویی است. راوی تیپ بعد از مرحله‌ی دوم عملیات بیت‌المقدس می‌آید و با ایشان می‌نشیند و سه ساعت مصاحبه می‌کند. سه ساعت مصاحبه نیست که آقا از امداد غیبی بگو و از توکل و توسل و این‌ها، نه. مدام دارد همت را به چالش می‌کشد که آقا آن‌جا چرا فلان تصمیم را گرفتید و آن‌جا چرا حاج‌احمد این‌طوری کرد. یعنی دارد این‌ها را استخراج می‌کند که نقطه‌ ضعف را دربیاورد. اولش هم می‌گوید که مندرجات نوارهاي اين مصاحبه، ‌نه در جایی چاپ و نه در رادیو و تلویزیون پخش می‌شوند. راوی به مصاحبه شونده می‌گوید:‌ این به عنوان یک سند است که در آرشیو می‌ماند. برای این‌که فرمانده کل سپاه بتواند برای آینده افراد و آینده جنگ تصميم بگيرد. خب این‌ها دیدگاه‌های آن زمان یک فرمانده است. الآن سی سال از آن زمان گذشته است. اصل ماجرا را اگر با دید الآن نگاه کنیم، نمی‌توانیم به هدف درست برسیم. چون ديدگاه‌هاي متعارف كنوني، با نگاه آن موقع خیلی فرق کرده است. به عبارتی ما پازل‎هایمان را می‌چیدیم، آن جایی که نقطه کور داشتیم و جایی که خالی بود را، با این مصاحبه‌هایی که خودمان با بازماندگان آن دوران انجام مي‌داديم، تکمیل می‌کردیم.   
 
***با فرماندهان جنگ چقدر صحبت کردید؟ با  محسن رضایی هم صحبت کردید؟
بله من خودم در مرداد 1377 یک مصاحبه‌ی مفصل دو ـ سه ساعته با آقامحسن انجام دادم. البته سؤال‌هاي آن مصاحبه را حسین بهزاد طرح‌ريزي و مكتوب کرده بود. سؤالاتي فنی و کلیدی. یعنی طوری نبود که ایشان بخواهد حاشیه برود. بر‌اساس همان سؤالاتِ ما، مجبور بود که جواب بدهد و نهایتاً آن چیزی که ما می‌خواستیم در آن مصاحبه از جانب ايشان مطرح شد.  
 
***بعد آن مصاحبه احساس نمی‌کردید که مثلاً آن اطلاعاتی که داده می‌شود دقیق نباشد؟
حسين بهزاد ضرب‌المثلي دارد كه می‌گوید؛ نصف جواب درست، در سؤال درست نهفته است. يعني شما اگر سؤال درست بپرسی، ‌جوابت را هم درست می‌گیری. در آن جلسه، اولین سؤال ما این بود که گفتیم: آقای محسن رضایی شما در فیلم «فاتح گمنام» که بنياد حفظ آثار استان همدان در مورد زندگی شهید شهبازی، درست کرده بود، گفتید من وقتی می‌خواستم تیپ 27 را تشکیل دهم، بین متوسلیان،  همت و شهبازی، دیدم بهترین فرد محمود شهبازی است برای فرماندهی تیپ. بعد از آن، در مصاحبه‌ای که با سازنده‌ی سریال مستند سردار خیبر داشتید، گفته‌اید که بله، من بین این سه نفر دیدم که همت بهترین و لایق‌ترین فرد است برای فرماندهی تیپ 27. در اردیبهشت 1376، ضمن سخنرانی در دانشگاه امام حسین(ع) هم گفتید: بله من دیدم بین این سه نفر، حاج‌احمد بهترین است و حاج‌احمد را گذاشتم فرمانده تیپ. حالا لطفاً بفرمایید بین آن سه بزرگوار، شخص مدنظر شما برای فرماندهی تیپ 27، چه کسی بود؟ آقامحسن در جواب گفت: راستش من هر سه این برادران را آدم‌های توانایی دیدم. به همین خاطر تصمیم‌گیری برایم مشکل شد. به این‌ها گفتم خودتان بروید و تصمیم بگیرید. یکی بشود فرمانده تیپ، یکی بشود معاون تیپ، یکی هم رئیس ستاد. در آن مصاحبه، و براساس سؤال‌های دقیق طراحی شده‌ی ما، آقامحسن حرف‌هایی را هم زد که بعداً به خیلی‌ها برخورد. ‌هم در مورد نقش تیپ 27 در عملیات فتح‌‌المبین و هم در مورد نقش این یگان طی عملیات بیت‌المقدس. مثلاً گفته بود ما اگر برای فتح خرمشهر سه مرحله‌ی کلیدی داشتیم، دو‌تایش را حاج‌احمد و تیپ 27 به دست آوردند.
 
مرحله‌ی کلیدی اول، در مرحله اول عملیات بود که ما باید از رودخانه‌ی کارون عبور می‌کردیم و هفده هجده کیلومتر پیاده می‌آمدیم تا می‌رسیدیم جاده‌ی اهواز‌ ـ خرمشهر. آن‌جا تازه پاتک‎های دشمن شروع می‌شد، که باید در مقابل پاتک‎های زرهی ارتش عراق می‌ایستادیم. در این مرحله، بچه‌های تهران خیلی خوب ایستادند و هفت شبانه روز جنگیدند و جلوی پاتک‌های زرهی ارتش عراق را گرفتند، که اگر نمی‌گرفتند و سپاه سوم دشمن این‌ها را پس می‌زد، می‌رفت تا کارون و کل عملیات فاتحه‌اش خوانده می‌‌شد. طوری که باید عملیات را متوقف می‌کردیم. اولین کلید موفقیت عملیات، همین استقامت شگفت‌انگیزی بود که بچه‌های تیپ 27 نشان دادند و جاده را حفظ کردیم.
 

  

در مراحل بعدی ما باید ضمن این‌که به مرز می‌رسیدیم، دشمن را دور می‌زدیم و می‌رفتیم سمت شملچه. ‌اگر شما خرمشهر را مثل یک کیسه فرض کنید، ما باید می‌رفتیم و دهانه‌ی این کیسه را می‌بستیم. این‌جا هم جایی بود که ارتش عراق بیشترین فشار را به نیروهای ما می‌آورد. از یک طرف نیروهای تازه نفس دشمن که از شلمچه و بصره می‌آمدند تا به نیروهای محاصره شده در خرمشهر کمک کنند. از طرف دیگر هم آن سی هزار‌ نفری که در خرمشهر گیر کرده بودند، می‌زدند تا مقاومت را بشکنند و بتوانند از آن مهلکه فرار کنند. در این‌‌جا هم، نیروهای تیپ 27 آمدند در چنین منگنه‌ای قرار گرفتند. ولی دفاع قهرمانانه و جانانه‌ی آنها، دشمن را ناامید کرد و این فرصت را به بچه‌های اصفهان؛ حسین خرازی و احمد کاظمی داد تا از دروازه‌های ورودی شهر، وارد خرمشهر شوند.  
 
***چقدر کار همپای صاعقه و ضربت متقابل زاویه تبلیغاتی برای لشکر 27 داشت؟ یعنی جاهایی که لشکر اشتباه کرده است را هم توانسته‌اید بگویید و در موردش صحبت کنید؟ بعضی‌ها ممکن است بگویند این‌ها بچه‌های تهران هستند و دارند خودشان را زیادی تحویل می‌گیرند. از طرفی هم خب خود لشکر آن را منتشر کرده است. آیا واقعاً این‌طوری است‌؟  
هدف ما این نبود که این کار، شکل تبلیغی داشته باشد. کار تبلیغاتی، تاریخ مصرف دارد و به جای خردِ مخاطب، با نفسانیات او، ارتباطی سطحی و موقّتی برقرار می‌کند. در حالی که هدف ما تاریخ‌نگاری بدون حب و بغض و یا جانبداری و پیشداوری بود. شاید تعجب کنید وقتی که نگارش کتاب تمام شد، احساس کردم دارد به یکی از یگان‌هایی که در کنار ما بود، ظلم می‌شود. با خودم گفتم ما الآن داریم از نگاه بچه‌های تیپ 27 این عملیات را رصد می‌کنیم. با پرس و جوی فراوان، محل خدمت آن فرمانده تیپ را پیدا کردم و رفتم به شهرستان مربوطه. به آن آقا گفتم: ما در تحقیقاتمان به این نتیجه رسیدیم که چون نیروهای شما نتوانستند خودشان را برسانند، هم در فتح‌‌مبین و هم در الی‌بیت‌المقدس، بچه‌های تیپ ما قتل‌عام شده‌اند. می‌خواهم بدانم اگر دلیل خاص نظامی و یا هر عذر موجه دیگری داشته، ما در زیرنویس کتاب و یا در ضمیمه به آن اشاره کنیم، طوری که حق مطلب ادا شود. وقتی صحبت‌های من تمام شد، آن بنده خدا گفت: شما بروید بنویسید، بعدها اگر کسی خواست جواب شما را می‌دهد. تلاش‌مان این بوده است که یک طرفه به قاضی نرویم. 

در مورد عملکرد برادران ارتش هم همین‌طور عمل کردیم. جوری که الآن بسیاری از فرماندهان قدیمی ارتش که بعضاً هم دستی به قلم دارند، می‌گویند خدا وکیلی تنها کسانی که منصفانه می‌نویسند و حق مطلب را ادا می‌کنند، شمایید. امیر مفید، امیر معین‌وزیری و امیر قویدل، سه تن از فرماندهان ارشد ارتش هستند که الآن بازنشسته شدند ولی در پژوهشگاه دفاع‌مقدس بنیاد حفظ آثار، به عنوان مشاور و کارشناسان نظامی دارند فعالیت می‌کنند. این‌ها بارها به من و حسین بهزاد گفتند که شما واقعاً منصفانه نوشتید. فرمانده ارتشی وقت قرارگاه عملیاتی نصرـ2 طی نبردهای فتح و بیت‌المقدس هم، یک بار که ما را در ستاد کل دید، از ما تشکر کرد و گفت: کارتان بی‌طرفانه است. یعنی نه به ارتش جفا کرده‌اید و برای‌شان کم نوشته‌اید و نه در مورد سپاه اغراق شده است. با همه‌ی این تفاصیل، وقتی کتاب درآمد، عده‌ای در گوشه و کنار نالیدند: که بله؛ این لشکر بیست و هفتی‌ها دارند جنگ را به نفع خودشان مصادره می‌کنند.
 
***اتفاقاً برخی از مخاطبان ما در قالب کامنت و ایمیل یک پیغام برای شما دادند. گفتند  به آقای بابایی بگویید که فقط لشکر 27 جنگ نکرده و بقیه هم ‌در دفاع‌مقدس شرکت داشتند.   
ولی من حرفم با این دوستان این است که ببینید من در لشکر 27 بودم؛ اگر هم دارم می‌نویسم، از زاویه‌ی اسناد و عملکرد مستند لشکر 27 در جنگ می‌نویسم. خب شما هم بیایید از زاویه‌ی دید و عملکرد مستند یگان‌های خودتان بنویسید. الآن این کتاب‌هایی که بعضی دوستان نوشته‌اند و گل کرده است، مثل کتاب «نورالدین پسر ایران»، مربوط است به بچه‌ها‌ی لشکر 31 عاشورا. یا کتاب «لشکر خوبان»، این هم مربوط به لشکر 31 عاشوراست. یا کتاب «پایی که جا ماند» مربوط به تیپ 48 فتح استان کهکیلویه و بویراحمد است. خب بیایند بنویسند. اگر بنویسند آن‌ها هم مطرح می‌شوند. متأسفانه این کار را نمی‌کنند و گناه کم کاری خودشان را به گردن آدم‌های پُرکار دیگر این وادی می‌اندازند. به نظر من این انتقاد به آن دوستان وارد است.
 
***یک چیزی هست که کمتر به آن پرداخته‌ایم آن قصه فیلمی که برای  شهید باقری کار شد. آن دوره خیلی بحث و جدل داشت. یک میزگردی تشکیل شد. ‌‌چند تا ‌از بچه‌های لشکر صحبت کرده بودند راجع به آن ماجرا ولی انگار شما حرفی در مورد آن نزدید. درست است؟
چرا. من هم در مصاحبه‌ای گفتم فیلمی به این خوبی و خوش ساختی، متأسفانه در بحث پژوهش مربوط به نبردهای فتح و بیت‌المقدس ضعیف بود و این نقص پژوهش باعث شد که یک جاهایی گاف بدهند و برخی از صحبت‌ها و مکالمات بی‌سیمی احمد متوسلیان را پس و پیش در فیلم بیاورند. مثلاً همان دیالوگی که فیلم دارد نشان می‌دهد مربوط به مرحله‌ی دوم عملیات بیت‌المقدس نبوده است. این برای قبل بوده. یعنی قبل از عملیات یک بحثی با هم داشتند. آن‌جا سر بحث نیرو و امکاناتی که نمی‌دادند، ‌حاج‌احمد یک دفعه از کوره در رفت و گفت که آقا من نیستم و می‌خواهم که تیپ را تحویل بدهم.   
 
***حالا بر فرض هم درست باشد که حاج‌احمد بگوید که من نیروهایم را می‌کشم عقب. با این اوصاف چقدر این فضایی که طراحی شده بود را مستند می‌دانید؟
اصلاً استدلال خود کارگردان این بود که من می‌خواهم حسن باقری را بولد کنم. کاری ندارم که چه اتفاقی می‌افتد. می‌گوید حالا از این بولد کردن حسن باقری، ممکن است احمد متوسلیان کوچک شود یا شهید صیّادشیرازی و یا هر کس دیگری. کاری با آن ندارم. من قرار است که حسن باقری را نشان بدهم.
 
***شما همیشه تأکیدتان این است اگر قرار است راجع به یک شهید کار کنیم، ‌همه قصه آن شهید را بگوییم و چیزی را حذف نکنیم و دخل و تصرف در آن نداشته باشیم. قطعاً با توجه به این‌که شما به اطلاعات اصلی وصل هستید و می‌توانید این‌ها را ببینید و از آن‌ها استفاده کنید. یک چیزهایی در جنگ است که ما نمی‎دانیم و شاید خیلی‌های دیگر ندانند، ولی عده کمی حتماً می‌دانند. شما فکری کرده‌اید برای این‌که این چیزهایی که خیلی‌ها از جنگ نمی‌دانند یا در موردش اشتباه می‌کنند را به شکل درست مطرح کنید؟ یعنی نقاط کور جنگ را روشن کنید؟
خب ببینید تلاش ما این است که همین کار را بکنیم. مخصوصاً در این زندگی‌نامه‌هایی که داریم می‌نویسیم، شعارمان هم این است که شهدا را باید جامع و کامل دید. هم به لحاظ شخصی و خانوادگی و هم در بعد عملیاتی. حتی در همین زندگی‌نامه‌ی حاج همت که بنده با نام «ماه همراه بچه‌هاست» نوشتم، یک بخشی‌اش هست که شاید تا قبل از آن جایی درج نشده بود. بحث بازداشت شدنش، البته بازداشت که نه، بحث توقیفش در قرارگاه. چیزی که حاج‌حسین الله‌کرم در سالگرد شهید همت به آن اشاره کرده بود. آن هم بحث تنبیه همت بود. ولی در همین حد. و در جایی هم ثبت نشده بود. داستان از این قرار بود که بعد از عملیات والفجر مقدماتی، بحثی پیش آمد که خدا رحمت کند شهید صیاد‌شیرازی را. ایشان برای اجرای عملیات بعدی نظریه‌ی «آتش به جای خون» را در جمع فرماندهان سپاهی و ارتشی مطرح کرده و گفته بود ما باید حجم آتش‌های خودمان را بیشتر کنیم. و با تجهیزات قوی با دشمن بجنگیم. همت به این طرز تفکر معترض بود و می‌گفت: با چه پشتوانه‌ای؟ ما که گلوله‌های‌مان سهمیه‌ای است. ما که تانک و توپخانه نداریم، چطوری می‌توانیم این کار را انجام بدهیم؟ ‌این شعار است و نمی‌شود آن را انجام داد.
 

 

آقا فرمودند: «من کتاب‌های شما دو نفر را می‌خوانم، چه آن‌هایی را که مشترک نوشتید و چه آن‌هایی را که انفرادي نوشته‌اید. خیلی خوب است، خیلی خوب است، خیلی خوب است، یعنی ایشان به ما دو نفر، سه بار «خیلی خوب» دادند.» سردار همدانی می‌گفت: ما نظامی‌ها اگر فرمانده کل قوا به ما یک خیلی خوب بدهند، حاضریم توی یک دشت پر از سیم خاردار سینه‌خیز برویم.

و یا مسأله‌ی بازداشت شدن سیّدمحمّدرضا دستواره؛ قائم‌مقام لشکر 27 در مقطع زمستان سال 1361 باز هم از آن ناگفته‌هایی است که بنده در کتاب زندگی‌نامه‌ی ایشان؛ با عنوان «قصه ما همین بود» که در تیرماه امسال چاپ شده، آن را مفصلاً آورده‌ایم.  
این از بحث بیرونی. حالا در بحث درونی هم سعی بر این بوده است آن‌ جاهایی که پیروزی بوده است، پیروزی را بگوییم و آن‌جایی هم که شکست خوردیم، شکست‌ها گفته شود. خب در کتاب سرگذشت نامه‌ی شهید رضا چراغی با نام «راز آن ستاره»، در بحث عملیات والفجر مقدماتی و والفجر‌ـ‌1 و حتی مسلم‌بن‌عقیل، خیلی ریز به همه‌ی این مسائل اشاره شده است. ‌حتی شکست و عقب‌نشینی، ‌همه‌ی این‌ها گفته می‌شوند. تلاش ما این نیست که حتماً باید چیزهایی که بر مذاق بعضی‌ها شیرین بیاید را بگوییم، بیشتر دوست داریم واقعیت‌ها گفته شود. حتی صحبتی که آقا در مورد کتاب «ضربت متقابل» کرده بودند، این بود که فرمودند‌: «من کتاب ضربت متقابل را هم خوانده‌ام. آن هم کتاب خوبی است. اما عملیات رمضان به خاطر اتفاقاتی که افتاد، برای ما تلخ است ولی خب این تلخی‌های جنگ هم باید گفته شوند و این‌ها هم جزو واقعیت‌های دفاع‌مقدس است.» تلاش ما این است که زیاد خودمان را سانسور نکنیم. مگر این‌که جایی خط قرمزی باشد.
 
***شما چند مرحله دیدار با آقا داشتید. من رفتم پرینت گزارش بعضی‌ از آن دیدارها را دیدم و یا از دوستان گرفتم. همان بحثی که ‌انگشتر آقا را گرفته بودید. مطلب یا نکته خاصی که در دیدار با آقا جالب بوده باشد اما جایی نگفته باشید وجود دارد؟
ملاقات آخری که روز یکم اسفند پارسال به همراه بچه‌های جشنواره مردمي فيلم عمار خدمت آقا رسيده بوديم، در ‌لحظات آخر که دیگر آقا بلند شدند ‌تا تشریف ببرند، من و حسین بهزاد رفتیم جلو و پس از سلام و احوالپرسي، خودمان را معرفي كرديم. خیلی برای ما جالب بود. ایشان فرمودند: «من کتاب‌های شما دو نفر را می‌خوانم، چه آن‌هایی را که مشترک نوشتید و چه آن‌هایی را که انفرادي نوشته‌اید. خیلی خوب است، خیلی خوب است، خیلی خوب است، یعنی ایشان به ما دو نفر، سه بار «خیلی خوب» دادند.» سردار همدانی می‌گفت: ما نظامی‌ها اگر فرمانده کل قوا به ما یک خیلی خوب بدهند، حاضریم توی یک دشت پر از سیم خاردار سینه‌خیز برویم. آقا به شما، سه تا خيلي خوب داده! گفتيم اين دیگر از عنایات ایشان است. بالاخره همين‌ ابراز عنایت ایشان، برای ما به منزله‌ی شارژ روحی است دیگر، ‌با اين دلگرمي و توجهات حضرت آقا، می‌شود بخشی از ناملایماتی که جاهای دیگر وجود دارد را مرتفع کرد و براي ادامه‌ي كار روحیه گرفت.  
 
***ارتباط‌تان با هم‌رزمان سابق، ‌یا خانواده‌ی هم‌رزمانی که شهید شدند چطوری است؟
خب ما هیأت گردان داریم، که بچه‌ها هر ماه یک بار آن‌جا جمع می‌شوند، همدیگر را مي‌بينند. البته من کمتر می‌روم. هفته‎ای سه روز هم استخر می‌رویم، ساعت پنج و نیم صبح. این استخر هم یکی از پاتوق‌هاست که بچه‌ها در آنجا جمع می‌شوند و همديگر را مي‌بينند. برنامه‌هاي ديدار با خانواده‌هاي شهدا و يادواره‌ها را هم داريم كه محل ملاقات رزمنده‌ها با يكديگر و يا با خانواده‌هاي معظم شهدا است.  
 
***خب مشکلات‌شان چطور؟ بالاخره بعضی‌های‌شان احتمالاً مشکل داشته باشند.  
برای حل مشکلات هم چاره كرديم. ‌با همين بچه‌های قدیمی لشکر یک خیریه‌ای درست کردیم به نام «خیریه‌ی شهدای دوکوهه» که سعی می‌کنیم مشکلات مالی ‌بچه‌ها و رزمنده‌ها را تا حدودي مرتفع کنیم. تأمين جهیزیه و این‌طور چیزها هم در اين خيريه داريم.  
 
***شما در لشکر 27، توی کدام گردان بودید؟  
من ابتدا گردان جعفر طیار بودم و بعد با همان كادر رفتیم گردان حبیب‌بن‌مظاهر را تشكيل داديم. بعد از گردان حبیب هم رفتیم گردان کمیل و آخر سر هم گردان مالک بودم. این هیأتی که الآن هفته‌ای یک بار برگزار مي‌شود مربوط به گردان مالک است كه من گاهي به هيأت گردان مالك و گاهي هم به هیأت گردان كميل مي‌روم.  
 
***شما دوران نوجوانی و جوانی‌تان را مسجد جواد‌الائمه(ع) بودید، این مسجد هم مسجد خیلی شاخصی است. یک کمی راجع به آن توضیح بدهید البته یک سری توضیح داده بودید ولی چون حجم اخبار خیلی زیاد بود و در یک بازه زمانی فشرده منتشر شد و خیلی از حرف‌ها درست و حسابی آن‌طور که باید و شاید انعكاس پيدا نكرد. مقداری راجع به آن مسجد بگویید.  
من بچه کوچه پشتی مسجد جواد‌الائمه(ع) هستم. از همان قبل انقلاب آن‌جا ساکن بودیم. از سال 55 یا 56 هم وصل شدم به کتابخانه‌ی مسجد و عضو کتابخانه شدم. بعد از انقلاب‌ هم در اين مسجد جلسات کتابخوانی و قصه‌گويي ‌داشتیم که  آقای بهزادپور می‌آمد براي ما قصه می‌گفت. این کلاس‌ها را می‌رفتیم تا سال 61 كه من رفتم جبهه و دیگر در اين كلاس‌ها حضور پيدا نكردم.
 
***احمد دهقان بعد از شما وارد این مسجد شد بله؟
بله احمد دهقان به واسطه‌ي این که در گردان‌هاي كميل و مالك با بچه‌هاي مسجد بود به اين مسجد مي‌آمد. البته منزل آنها هم با مسجد جوادالائمه(ع) فاصله‌ي زيادي نداشت. آن‌ها در خیابان شبیری بودند ما در 13 متري حاجيان.   
 
***امام جماعت مسجد چه کسی بود؟
امام جماعت مسجدمان حاج‌ شيخ غلام‌رضا مطلبی بود که خدا رحمتش کند، خیلی روحانی باحالی بود.
 
***حتماً خیلی آدم هماهنگی بوده است که شما می‌گویید آقای دهقان از یک محله دیگر بلند می‌شده و می‌آمده و در اين مسجد نماز مي‌خوانده.  
شهید محمود پیربداغي خانه‌اش شهر‌ری بود. وقتی به مرخصی مي‌آمديم، یک‌راست می‌آمد این‌جا. شهید حمید کیهانی خانه‌اش چهارراه جشنواره در تهرانپارس بود، وقت مرخصي، نماز مغرب و عشاء می‌آمد مسجد ما.
 
***چرا این‌طوری بود؟  
به خاطر فضای مسجد. به خاطر این‌که بچه‌ها جمع بودند. اصلاً اين مسجد ساعت کار نداشت. یک ‌وقت می‌دیدید ساعت دو نیمه شب بچه‌ها ‌نشستند آن‌جا و دارند صحبت مي‌كنند و حرف مي‌زنند. ماه رمضان‎ها که تا خود سحر در باز بود. هم امام جماعت و هم خادم‎مان خدا رحمتش کند حاج‌ شكرالله صابری که خودش پدر شهید بود و پسرش سبحان در عملیات بیت‌المقدس شهید شده بود. صفا، معنویت و صمیمیتی که بین بچه‌ها بود دیگران را هم جذب می‌کرد.  
 
***شما جلساتی هم در منزل آقاي محمد تخت‌کشیان داشتيد؛ این‌ها داستانش چه بود؟
 آن‌جا دیگر ‌کلاً جلسات کتاب بود. مثلاً کتاب انسان و ایمان شهید مطهری، کتاب انسان کامل و کلاً کتاب‌های این‌طوری را دور هم جمع مي‌شديم و مي‌خوانديم. ضمن اين‌كه حاج‌محمد تخت‌كشيان به عنوان بزرگتر ما اين جلسات را مديريت مي‌كرد و سعي داشت بچه‌ها را كنترل كند.   
 
***چند تا شهید داشت؟
دقيقاً 100 نفر از بچه‌هاي مسجد در طول هشت سال جنگ و درگيري‌هاي قبل از آن به شهادت رسيده‌اند.  
 
***با کدام یک از شهدا بیشتر دم‎خور بودید؟  
من با بيشتر اين شهيدان رفيق بودم. اما با بعضي‌هايشان يك كمي بيشتر دم‌خور بودم. مثل شهيدان محسن و مسعود تقي‌‌‌‌‌زاده، حميد فلاحپور، منصور دانشور، احمد عسكري‌زاده، مهرداد رحيمي، محسن معيني، محمدعلي پوررضا، عباس شريفي و...  
 
***مخملباف را هم آن‌جا می‌دیدید؟  
مخملباف را نه به آن صورت، مخملباف ‌در آن محل ساکن بود ولی مسجد نمی‌آمد.   
 
***اهل مسجد نبود؟
نمي‌دانم. ولي ايشان در حوزه هنری كار مي‌كرد. منزل او هم خیابان 13 متری حاجیان قرار داشت. يعني داخل يكي از كوچه‌هاي 4 متري مستأجر بود. از آن خانه‌هاي قديمي با دوتا اتاق تو در تو. خانه پدرزنش هم یکي دو تا خیابان پایین‌تر، در خیابان سلیمانی قرار داشت. ارتباط ما در حد سلام و عليك بود. یادم هست بعد از این‌که محسن فیلم «عروسی خوبان» را ساخت، با چند تا از بچه‌های مسجد جمع شدیم رفتيم منزلش تا از او تشکری بکنیم که مثلاً یک فیلم در مورد موجی‌های جنگ ساخته است. آن زمان رسم بود که پوكه‌هاي توپ ضدهوايي را آبكاري مي‌كردند و از آن به عنوان گلدان استفاده مي‌شد. ما هم يكي از آن پوكه‌هاي آبكاري شده را داخلش گل گذاشتيم و رفتيم منزل محسن مخملباف و آن را به محسن هديه داديم.  
 
***در این چند وقت چند فیلم راجع به شهدا ساخته شده است. فیلمی بوده که اذیت‌تان کند ‌و بگویید ای بابا کاش این‌طوری نمی‌ساخت و ای کاش این را طور دیگری می‌ساخت.  
والله چند تا فیلم بودند که این حالت را داشتند. ‌ولی فيلم «دموکراسی تو روز روشن» خیلی آدم را اذیت می‌کرد. ‌نگاه بدی بود نسبت به یک موضوع. ‌افتادن از طرف دیگر بام بود. ‌یک زمانی بود که ما رزمنده‌ها را قدیس کرده بودیم که آن هم بد بود. یعنی طوری جا انداختیم که شهدا و فرماندهان قدیس بودند. یک زمانی هم آوردیم این‌قدر پست‌شان کردیم که دیگر نامردی بود و این آدم را اذیت می‌کرد.  
 
***فیلمی که خوش‌تان آمده است و رفته‌اید سینما دیده‌اید را یادتان هست؟
فیلم‌های دیده‌بان، آژانس شيشه‌اي، ليلي با من است و چند تاي ديگر كه الآن اسم‌شان يادم نمي‌آيد.   
 
***نظرتان راجع به سيدابوالفضل کاظمی و کتابش چه هست؟ کوچه نقاش‎ها  
سید‌ابوالفضل است دیگر؛ به زبان خودش نوشته و خودش هم پاسخگویش است. كتاب شيرين و مخاطب پسندی است. البته من نظرم را به خودش داده‌ام. گفتم: ای کاش قبل از چاپ، کتاب را می‌دادی من یک بار می‌خواندم.  
 
***چند وقت پیش خبری شنیدیم در مورد این که یک کانتینری بوده است کنار یک مسجدی که داشتند خرابش می‌کردند گفتند این کانتینر از اول جنگ آن‌جا بوده است و درش هم قفل شده بوده است. حدود 300 ساعت یا 400 ساعت نوار و اسناد صوتی آنجا بوده که وقتی ‌داشتند مسجد را خراب می‌کردند یا ‌ظاهراً تعمیرش می‌کردند کل نوارها خراب شده بوده و از این اتفاقات.  شما یادتان می‌آید چیزی؟
خب این مشكلات در آرشیوهاي جنگ هست دیگر. سلیقه‌ای هم هست. من يادم است یک مقطعی  بعد از جنگ در خود لشکر 27 آدمی را آورده بودند به عنوان معاون فرهنگی لشكر. ‌آن موقع هم تازه تبلیغات را جمع كرده بودند و معاونت فرهنگی دایر شده بود. یک روز دیدیم این بچه‌های تبلیغات خیلی شاکی هستند مثل شهید سعید جان‎بزرگی و این‌ها. گفتیم: چه شده؟ گفتند: این آدم ‌آمده همه‌ي فيلم‌هاي وی.اچ.اس‌ جنگ را گفته است ببرید بريزيد بیرون، مي‌گويد اينها به چه درد ما مي‌خرایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج


:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1516
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1
نویسنده : گمنام
سه شنبه 11 تير 1392

امام محمد باقر علیه السلام فرمودند:

حسين، بزرگ مرد كربلا، مظلوم و رنجيده خاطر و لب تشنه و مصيب زده به شهادت رسيد. پس خداوند، به ذات خود، قسم ياد كرد كه هيچ مصيبت زده و رنجيده خاطر و گنهكار و اندوهناك و تشنه اى و هيچ بَلا ديده اى به خدا روى نمى آورد و نزد قبر حسين علیه السلام دعا نمى كند و آن حضرت را به درگاه خدا شفيع نمى سازد، مگر اين كه خداوند، اندوهش را برطرف و حاجاتش را برآورده مى كند و گناهش را مى بخشد و عمرش را طولانى و روزى اش را گسترده مى سازد. پس اى اهل بينش، درس بگيريد!


متن حدیث:


اِنّ الحُسَينَ صاحِبَ كَربَلا قُتِلَ مَظلوما، مَكروبا عَطشانا، لَهفانا فآلَى اللّه  عَزَّوَجلّ عَلى نَفسِهِ اَن لا ياتيَهُ لَهفانٌ و لا مَكروبٌ و لا مُذنِبٌ و لا مَغمومٌ و لا عَطشانٌ و لا مَن بِهِ عاهَةٌ ثُمَّ دَعا عِندَهُ و تَقَرَّبَ بِالحُسَينِ بنِ عَلىٍّ علیه السلام اِلَى اللّه  عَزَّوَجَلَّ إلاّ نَفَّسَ اللّه  كُربَتَهُ وَ اَعطاهُ مَسأَلَتَهُ و غَفَرَ ذَنبَهُ وَ مَدَّ فى عُمُرِهِ وَ بَسَطَ فى رِزقِهِ فَاعتَبِروا يا اُولـِى الاَبصار؛


«بحارالأنوار،جلد 101،صفحه 46»
 
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1414
|
امتیاز مطلب : 6
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : گمنام
سه شنبه 11 تير 1392

مادر جان! من الان در بهشتم چه چيزي مي‌خواهي كه براي تو از آنجا بياورم؟ مادر به شهيد مي‌گويد: الان كه در بهشت هستي مي‌تواني از خدا بخواهي كه من بتوانم قرآن بخوانم. اين خواهران بسيج و خانم‌هاي جلسه‌اي مي‌آيند و من را به جلسه قرآن مي‌برند. همه كه قرآن مي‌خوانند وقتي نوبت به من مي‌رسد مي‌گويم كه من سواد ندارم

 

روز گذشته پيكر مرحوم حاج‌علی اصغر نجفی رستگار پدر سردار شهید کاظم نجفی رستگار فرمانده لشکر 10 حضرت سیدالشهداء (ع) تشييع و به خاك سپرده شد.
به گزارش رجانيوز، مرحوم نجفي رستگار كه خود از رزمندگان دفاع مقدس بود، در شهرري زندگي مي‌كرد و همه او و خانواده‌اش را به انقلابي بودن مي‌شناختند.
محدثه نجفی رستگار فرزند شهید حاج كاظم رستگار درباره او می‌گوید: "زمانی که 40 روز از تولدم می‌گذشت، پدرم به شهادت رسید؛ پدربزرگم را «بابا» صدا می‌زدم؛ ایشان خیلی صبور بودند و این صبر را به من منتقل کردند؛ حضورشان قوت قلبی برای ما بود؛ ایشان با محبت‌های خود جای پدرم را پر می‌کردند؛ لذا من هم توانستم دوری از پدرم را با افتخار تحمل کنم. خصوصیات بارز پدربزرگم، گذشت و ایثار او بود؛ چرا که ایشان به خاطر اسلام گذشت کردند و با فرزندش وارد صحنه‌های نبرد شدند؛ پدربزرگم، پدرم را امانت از سوی خداوند می‌دانستند که در راه خودش به او بازگردانده شد."
 
به همين بهانه فيلم خاطره جالب و شنیدنی که توسط ناصر رستگار برادر شهید کاظم رستگار نقل می‌شود، به همراه متن آن منتشر مي‌كنيم.
در اين خاطره، برادر شهيد رستگار ماجراي درخواست مادر اين شهيد بزرگوار كه هنوز هم در قيد حيات هست، را بيان مي‌كند كه در آن در عالم رويا از فرزندش درخواست مي‌كند كه بتواند قرآن بخواند.
 
" مادر من يك كلاس هم  سواد ندارد. در عالم خواب برادر شهيدم، شهيد كاظم رستگار را مي‌بيند كه به مادر مي‌گويد: مادر جان! من الان در بهشتم چه چيزي مي‌خواهي كه براي تو از آنجا بياورم؟ مادر به شهيد مي‌گويد: الان كه در بهشت هستي مي‌تواني از خدا بخواهي كه من بتوانم قرآن بخوانم. اين خواهران بسيج و خانم‌هاي جلسه‌اي مي‌آيند و من را به جلسه قرآن مي‌برند. همه كه قرآن مي‌خوانند وقتي نوبت به من مي‌رسد مي‌گويم كه من سواد ندارم و آنها مي‌گويند كه اشكال ندارد، خب سوره حمد يا قل هو الله را بخوان. من ديگر خسته شدم و خجالت مي‌كشم. تا آنجا كه بعضا به اين مجالس به بهانه اينكه حالم مساعد نيست، نمي‌روم. الان كه بهشت هستي مي توني از خدا بخواهي كه من قرآن را ياد بگيرم. شهيد رستگار به مادر مي‌گويد: بعد از نماز صبح بلند شو قرآن را باز كن انشاالله مي‌تواني بخواني."
مادر من بعد از نماز صبح بلند مي‌شود و هرجاي قرآن را كه باز مي‌كند، مي‌خواند.
برادر شهيد كاظم رستگار در گفت‌وگو با رجانيوز، درباره صحت اين موضوع گفت: هياتي از علماي قم براي تحقيق درباره اين موضوع آمدند و آن را تاييد كردند.
خاطراتي از نقش شهيد رستگار در تقويت حزب الله لبنان
ناصر رستگار با اشاره به نقش شهيد در تقويت جبهه مقاومت اسلامي و حزب الله لبنان در همراهي با حاج احمد متوسليان گفت: وقتي كه شهيد رستگار بعد از 13 سال كه در شرق دجله به شهادت رسيدند رجعت كردند و بدن پاكشان به ميهن برگشت،  سيد حسن نصرالله يك هياتي فرستادند و خودشان هم پيام دادند.
وي اظهار داشت: يكي از همين افراد هيات اعزامي از سوي دبير كل حزب الله لبنان مي‌گفت كه بزرگان حزب الله لبنان تصوير شهيد رستگار را در خانه‌هاي خود نصب كرده‌اند و به او افتخار مي‌كنند.
 
برادر شهيد رستگار با بيان اينكه بيشتر كارهاي اجرايي در لبنان بر دوش شهيد رستگار بود چرا كه حاج احمد به دليل فرمانده بودن نمي‌توانست زياد از قرارگاه خارج شود، افزود: آموزش‌هايي كه شهيد رستگار در آنجا داشتند بسيار موثر بود.
حاج حسین الله کرم از فرماندهان دفاع مقدس نيز در سخنانی كه در مراسم تشييع جنازه پيكر پدر شهيد رستگار داشت، گفت: بیشتر فرماندهان لشکر حضرت رسول(ص) و تیپ 10 سیدالشهدا(ع) تهران از بچه‌های شهرستانی بودند و در این بین، فرماند‌هانی همچون حاج احمد متوسلیان و حاج کاظم رستگار از برجسته‌ترین فرماندهان به حساب می‌آمدند که تهرانی بودند.
وی ادامه داد: باید بگویم شهید رستگار مانند این حرم، یعنی حضرت عبدالعظیم حسنی قبله دینی مردم به حساب می‌آید، او قبله انقلابی‌گری، فرماندهی نیروهای بسیجی و ولایتمداری بود.
الله‌کرم با اشاره به آموزش نیروهای حزب‌الله در لبنان خاطرنشان کرد: می‌توان گفت، سیدحسن نصرالله توسط شهید رستگار به این جایگاه رسید چون نخستین گروهی که حزب‌الله لبنان را آموزش داد و آنها را به این سطح از آمادگی رساند حاج کاظم رستگارها بودند.
این فرمانده دوران دفاع مقدس با اشاره به دو نکته در رابطه با حاج کاظم رستگار گفت: نکته اول این است که حاج کاظم رستگار چگونگی اطاعت از ولایت فقیه را به ما آموزش می‌دهد. شهید کاظم رستگار سال 64 طی نامه‌ای که به امام خمینی(ره) نوشت، یادآور شده بود، اینگونه که در تابستان و زمستان بجنگیم باعث می‌شود عراق تمرکز قوای بیشتری داشته باشد و شکست بخوریم. حضرت امام خمینی (ره) نیز به او فرموده بودند، من وضع موجود را متوجه هستم اما شما باید همچنان بجنگید. شهید رستگار که در آن جایگاه بالای فرماندهی قرار داشت این فرمایش امام را پذیرفت و در جایگاه رزمندگی نیز از فرمانده خود اطاعت کرد.
زندگي نامه سردار رشيد اسلام شهيد حاج كاظم نجفي رستگار
حاج کاظم نجفی رستگار در آغازین روزهای شکوفایی بهار سال 1339 در شهر ری به دنیا آمد و در دامان مادری مهربان و با دسترنج پدری کشاورز تکامل و تربیت یافت. از هفت سالگي، قدم در راه تحصیل علم گذاشت و با وجود سختی های زندگی تا کلاس سوم متوسطه با موفقیت به ادامه تحصیل پرداخت. اما پس از آن از ادامه تحصیل بازماند و وارد مبارزات و فعالیتهای انقلابی شد. او که دوران نوجوانی  را با زمزمه های نهضت امام خميني (ره) آغاز كرده بود، در روزهاي نخست پيروزي، با شروع غائله كردستان و تحريكات نيروهاي ضد انقلاب، همراه نيروهاي دكتر چمران راهي كردستان شد و آموزش هاي چريكي را در آنجا فرا گرفت. وي كه تربيت يافته مكتب بزرگاني چون شهيد دكتر چمران و حاج احمد متوسليان بود، پس از بازگشت در پادگان توحيد به عضويت رسمي سپاه پاسداران در آمد و بعد از مدتي به فيروز كوه رفته، كلاس هاي آموزش احكام ديني و مسائل نظامي را براي جوانان و نوجوانان برپا كرد. وي را به عنوان فرمانده يكي از گردانهاي تيپ رسول الله (ص) كه فرمانده آن احمد متوسليان بود، انتخاب كردند و بعد از شش ماه فعاليت، مسوليت واحد عمليات را در پادگان توحيد پذيرفت و تا شروع جنگ در اين سمت باقي ماند.
حاج كاظم در اين زمان طي ماموريتي جهت توانمند سازي نيروهاي حزب الله به عنوان فرمانده گردان به جنوب لبنان اعزام شد و مسوليت تعدادي از عملياتها را بر عهده گرفت. وي در راه آماده سازي شيعيان لبنان از هيچ كوششي فروگذار نكرد. بازگشت او با تشكيل تيپ دوم سپاه تهران مصادف شد كه اين تيپ به نام مبارك « سيدالشهدا (ع)» مزين شد و با جمعي از ياران و دوستانش، فرماندهي عمليات تيپ را عهده دار شد. در مهرماه سال 1361 همسري مومن و پارسا اختيار كرد و چند روز بعد به جبهه رفت. شهيد رستگار كه تمام عمر خود را در جستجوي رستگاري ابدي گذرانده بود، در حين عمليات بدر، روز پنجشنبه 25 اسفند ماه 1363 هنگام اذان ظهر در شرق دجله ( منطقه هور الهويزه)  در حال شناسايي منطقه، همراه چند نفر از فرماندهان تيپ سيدالشهدا (ع) به درجه رفيع شهادت نائل آمد و آخرين آرزويش نيز محقق شد.
گويي حاج كاظم فرمانده غريب لشگر سيدالشهدا (ع) به زيارت مولاي كاظمين رفته بود كه پيكر مطهرش بعد از 13 سال همچون سيد و سالار شهيدان، قطعه قطعه به وطن بازگشت.
راز فرماندهي
شهيد رستگار فرمانده لشگر 10 سيدالشهدا(ع) بود و خانواده اش از اين سمت حاجي، هيچ اطلاعي نداشتند. يك روز، برادر او به منطقه آمد تا از او خبري بگيرد. حاج كاظم، قرار بود صحبتي براي نيروها داشته باشد. وقتي از جايگاه اعلام شد:« فرمانده لشگر 10 براي صحبت بيايند»، آقاي رستگار بلند شد و به سمت جايگاه حركت كرد. برادرش از همه جا بي خبر، با دست اشاره مي‌كرد كه « چرا در ميان جمعيت بلند شدي؟» حتما با خودش گفته بود: « برادرمان بي ملاحظه است و رعايت نظم و انضباط را نمي كند.» حاجي با اشاره جواب داد كه الان مي نشينم. خلاصه صحبت ايشان آغاز شد و تا آخر جلسه، برادرشان متحير مانده بود. حاج كاظم به برادرش سفارش كرد كه جريان فرماندهي او را براي كسي نگويد. اگر چه خانواده اش بالاخره فهميدند.
سخن شهيد
پيام من اين است كه همه سعي كنند زير بار ذلت نروند، اگر مردم جهاد را كنار بگذارند خواه ناخواه به ذلت و خاري كشيده مي شوند. اگر اين جنگ تمام شود باز هم تا ستمگر و ظالم هست، جنگ هم وجود دارد.
جنگ ما زماني تمام مي شود كه ظالمي روي زمين نباشد انشاء الله. امام مهدي (عج) مي آيد و صلح جهاني را برقرار مي كند... « قلب حرم خداوند است، پس در حرم خدا، جز او را ساكن مكن» اگر ما خود را با اين حديث، مطابقت دهيم، بايد بدانيم كه هر كجا كه باشيم پيروز هستيم. اگر يقين داشته باشيم كه قلبمان محضر خداست، مسلما در محضر خدا گناه نمي كنيم و هيچ ترسي در دلمان نمي افتد.
بخشي از وصيت نامه شهيد
ستايش خداي عز و جل را كه مرا از امت محمد (ص) و شيعه علي (ع) قرار داد و سپاس خدايي را كه مرا با آوردن حق، از ظلمت به روشنايي هدايت كرد و از طاغوت نجاتم داد و مرا از كوچكترين خدمت گزاران به اسلام و انقلاب اسلامي قرار داد.
اميدوارم كه خداي متعال، رحمت خود را نصيب بنده گنهكار خود بفرمايد ومرا به آرزوي قلبي خود يعني شهادت في سبيل الله برساند كه (اين را) تنها راه نجات خود ميدانم و آرزوي ديگرم اين است كه اگر خداوند شهادت را نصيب بنده گنهكار خود كرد، دوست دارم با بدني پاره پاره به ديدار الله و ائمه معصومين به خصوص حضرت سيدالشهدا(ع) بروم، من راهم را آگاهانه انتخاب كردم و اگر وقتم را شبانه روز در اختيار اين انقلاب گذاشتم به اين دليل است كه خود را بدهكار انقلاب و اسلام مي دانم و انقلاب اسلامي، بر گردن اين بنده، حق زيادي داشته كه اميدوارم توانسته باشم جزء كوچكي از آن را انجام داده باشم و مورد رضايت خداوند بوده باشم.
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1622
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 3
|
مجموع امتیاز : 3
نویسنده : گمنام
شنبه 8 تير 1392

به امام توهين نكرد، كوموله زنده به گورش كرد/ دختري هفده ساله كه همه ناخن‌هايش را كشيده بودند

رجانيوز- گروه فرهنگي: كار زيادي از او نخواسته بودند، گفتند به خميني توهين كن تا آزادت كنيم؛ همين! اما همين چيز كوچك براي او خيلي بزرگ بود. آنقدر بزرگ كه حاضر شد بخاطرش ماه‌ها اسارت بكشد، با سر تراشيده در روستاها چرخانده شود. ناخن‌هايش را بكشند و بعد از كلي شكنجه‌هاي ديگر زنده بگورش كنند. براي دختر هفده ساله‌اي كه به بعدها سميه كردستان معروف شد، تحمل همه اينها آسانتر بود از توهين به امام و رهبرش.

شهيده ناهيد فاتحي كرجو، همان كسي است كه روايت بالا را درباره‌اش خوانديد. چهارم تير سالروز تولد اين شهيده بزرگوار است. او كه در سال 44 متولد شد در دهم تيرماه سال 61 به شهادت رسيد. به همين مناسبت بخشهايي از كتاب «فاتح شهميز» را كه حاوي خاطراتي درباره اوست در ادامه مي‌خوانيد. "هشميز" نام روستايي در حومه سنندج و محل شهادت ناهيد فاتحي‌ است.
اين كتاب را نشر شاهد منتشر كرده است. خواندن اين كتاب علاوه بر آشنايي با صبر و رشادت اين شهيده، فايده ديگر هم دارد: رو شدن بيش از پيش خوي خائنان به ملت و انقلاب.
*
پدر شهيده: چهار پنج ساله بود، اگر تا سر کوچه هم می رفت، محجبه بود. چادر سرش می کرد. زنبیل کوچکی داشت که دستش می گرفت.
انگار که سال هاست زن خانه است همسایه مان جلو او را می گرفت و می گفت «چادرت را به من می دهی؟» ناهید گفت: «نه،آخر برای تو بزرگ است»
*
يكي از همسايه‌ها: سال 1357، تظاهرات زیادی در سنندج برگزار می‌شد. یک روز، در خانه مشغول به کار بودم که متوجه سر و صدای زیادی شدم. به بیرون از خانه رفتم. ناهید و مادرش در خیابان بودند و همسایه‌ها دور و بر آنها جمع شده بودند. خیلی ترسیدم. سر و صورت ناهید زخمی و کبود شده بود و با فریاد از جنایات رژیم پهلوی و درنده خویی‌های ساواک می‌گفت. گویا در تظاهرات او را شناسایی کرده بودند و کتک زده بودند و قصد دستگیری او را داشتندپرسیدم: چه خبر شده ناهید؟
در حیاط پشتش را به من نشان داد و گفت: ببین این لعنتی ها با من چه کرده اند. آن قدر با باتوم و شلاق به او زده بودند که پشتش سیاه و کبود شده بود. درد زیادی داشت که نمی‌توانست درست بایستد.
*
خواهر شهيده: روز دوشنبه بود از روزهای سرد دی‌ ماه 1360  ناهید بیمار بود و باید دکتر می‌رفت. من در حال شستن رخت بودم. قرار شد او برود و من بعد از تمام شدن کارم، پیش او بروم.
 درمانگاه در میدان آزادی سنندج بود. نیم ساعت بعد کارم تمام شد و به سمت درمانگاه رفتم. مطب تعطیل شده بود. دور و برم را گشتم. خبری از ناهید نبود. به خانه برگشتم. مادرم مطمئن بود که اتفاقی نیفتاده است. با اطمینان از پاکدامنی دخترش می‌گفت «حتماً کاری داشته است، رفته دنبال کارش، هر کجا باشد برمی‌گردد؛ دختر سر به هوا و بی‌فکری نیست». حتما" موردی پیش آمده، برمی گردد.
مادر به من هم دلداری می‌داد. شب شد، اما او برنگشت. فردا صبح مادرم به دنبال گمشده‌اش به خیابان‌ها رفت. از همه کسانی که او را می‌شناختند، پرس و جو کرد. از دوستان، همکلاسی‌ها، مغازه‌دارها و ... پرسید. تا اینکه چند نفر از افرادی که او را می‌شناختند، گفتند «ناهید را در حالی که چهار نفر او را دوره کرده بودند، دیده‌اند که سوار مینی‌بوس شده است». مادرم، راننده مینی‌بوس را که آنها را سوار کرده بود پیدا کرد و از او درباره ناهید پرسید. راننده اول می‌ترسید اما با اصرار مادرم گفت که «آنها را در یکی از روستاهای اطراف سنندج پیاده کرده است.
 
 
خواهر شهيده: مادرم، با کرایه‌ قاطر یا با پای پیاده، روستاهای اطراف را گشت، اما او را پیدا نکرد. پس از ربوده شدن ناهید، مرتب نامه‌های تهدید کننده به خانه ما می‌انداختند، زنگ خانه را می‌زدند و فرار می‌کردند.
در آن نامه‌ها، خانواده‌ را تهدید کرده بودند که اگر با نیروهای سپاه و پیشمرگان انقلاب همکاری کنید، بقیه فرزندان‌تان را می‌دزدیم یا اینکه می‌نوشتند شبانه به خانه‌تان حمله می‌کنیم و فرزندان را جلوی چشم مادرشان خواهیم کشت. زمان سختی بود. بچه‌ها سن زیادی نداشتند. مادرم هم باردار بود. اضطراب و نگرانی در خانه حاکم بود. مادرم همه جا را می‌گشت تا خبری از ناهید بگیرد.
*
مادر شهيده: وقتی قصد رفتن به آبادی «توریور» را داشتم، با خانواده ای آشنا شدم که سه فرزند داشتند. آن ها به من گفتند که ناهید در این جا زندانی بوده است.
ناهید را خیلی اذیت و آزار می کرده اند. صبح ها او را به طناب می بستند و در آبادی می گرداندند و اعلام می کردند او جاسوس خمینی است. من دیگر توان استادن نداشتم. از سلامت ناهید سوال کردم. خبری نداشتند. فقط فهمیده بودند کومله ای ها قصد داشتند او را به آبادی «حلوان» ببرند. آن ها هم برای ناهید متاثر شده و پا به پای من گریه می کردند. بعد از رفتن به آبادی توریور و حلوان فهمیدم او را از آن جا نیز منتقل کرده اند. درگیری ها در سطح استان ادامه داشت. پاسداران از اسارت ناهید خبر داشتند و آن ها هم به دنبال ناهید و دیگر اسرا می گشتند.
*
خواهر شهيده: موهای سر او را تراشیده و او را در روستا می گرداندند. شرط رهایی ناهید توهین به حضرت امام (ره) قرار داده بودند. اما ناهید استقامت کرده و دربرابر این خواسته ی آن ها، شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجیح داده بود. مردم روستا، در آن شرایط سخت که جرات دم زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه ی این دختراعتراض کرده بود. بعد از مدتی به آن ها گفته شد، او را آزاد کرده اند. ناهید در آن زمان هفده سال داشت.
*
برادر شهيده: او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه های بسیار او را زنده به گور کرده بودند. او یازده ماه اسیر بود.
 
 
مسئول بسیج خواهران سنندرج: راه سنگلاخ، کوه های سر به فلک کشیده و زمخت، کوهستان سنگی سیاه و خشن، جاده ای ناامن، پیچ در پیچ رمزآلود و ترسناک و... «همشیز» انگار که آخر دنیا همین جاست. ترس وخوف بدون دلیل هم در دلت می نشیند. وای به این که اسیر باشی کمی دورتر از روستا، مدرسه ی قدیمی و خرابه، آن قدر کهنه و مخروبه که می ترسی قدم در آن بگذاری، مبادا روی سرت خراب شود.
مدرسه را به شکل زندان درآورده بودند و اسرا را در آن نگهداری می کردند. زمین خاک ندارد. همه جا سنگ است و سنگ، سرد و زمخت. ناهید را در میان سنگ ها پیدا کردند، جلو غاری که مقر کومله بود.
 *
يكي از ساكنين قروه: پیکر ناهید را با ماشین جیب از منطقه ی کامیاران آورده بودند. خاک و سنگریزه بر کف ماشین دیده می شد.
راننده ی جیپ با قیافه ی بهت زده، مات ایستاده بود. گرچه اولین بار نبود که پیکر شهیدی از خاک دیار کردستان کشف    می شد و یا پیکر شکنجه شده ای در کردستان کشف می شد و یا پیکر شکنجه شده ای در غسالخانه شست و شو داده می شد، نظیر پیکر شهیدان نادری، جمارانی و... اما مظلومیت خاص این دختر شهید با همه فرق داشت.
برادران با قیافه ی بهت زده و غم زده ایستاده بودند و زن ها ضجه کنان بر سر و سینه می کوفتند. عاشورایی شده بود.  
*
پدر شهيده: رفتم بایگانی مدرسه، پرونده اش را بگیرم. حداقل یادگاری ای از او داشته باشم. خانه آخرتش دور از من بود. به خاطر مسایل آن روز کردستان صلاح ندیده بودند، در کردستان دفن شود، در تهران به خاک سپرده شده بود. اما متاسفانه به خاطر آتش سوزی در بایگانی آموزش وپرورش، پرونده ها سوخته بود.
پرونده ی او هم از بین رفته بود. دوست صمیمی او هم دختری به نام «شمسی» بود. گروهک ها قبل از ربوده شدن ناهید او را در خانه اش به رگبار بستند و شهید کردند. انگار   آن ها طاقت دور ماندن از هم را نداشتند.
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1796
|
امتیاز مطلب : 7
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2
نویسنده : گمنام
چهار شنبه 21 فروردين 1392

مراسم بزرگداشت شهید "حسن میرزا خان" روز پنجشنبه 22 فروردین ماه، از ساعت 14 الی 15:30 در مسجد نور واقع در میدان فاطمی برگزار می‌شود.

به گزارش تسنیم، پیکر شهیدِ فتنه، "حسن میرزا خان" دیروز با حضور مردم شهید پرور تهران و مسئولان از جمله مسئولین بنیاد شهید تهران در بهشت زهرای(س) تهران تشییع شد.
 
جانباز گرانقدر "حسن میرزا خان" از جانبازان 70درصد قطع نخاعی فتنه سال 88، امروز در قطعه 50 شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده می‌شود.
 
مراسم بزرگداشت این شهید گرانقدر روز پنجشنبه 22 فروردین ماه، از ساعت 14 الی 15:30 در مسجد نور واقع در میدان فاطمی برگزار می‌شود.
 
"حسن میرزا خان" از جانبازان 70 درصد بود که براثر اصابت گلوله به ناحیه کمر در دوران فتنه سال 88 قطع نخاع شده و به مقام جانبازی نائل آمده بود. وی که 26سال سن داشت، عصر دیروز بر اثر وخامت جسمی در بیمارستان طالقانی بدرود حیات گفت و به خیل شهدا پیوست.
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 2127
|
امتیاز مطلب : 34
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
نویسنده : گمنام
چهار شنبه 21 فروردين 1392

به نقل از فارس، 21فروردین ماه 1378 بود که سرلشکر «علی صیاد شیرازی» فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران و جانشین رئیس ستاد کل نیروهای مسلح توسط منافقین کوردل ترور شد و به درجه رفیع شهادت رسید.

 

 

 

در مراسم تدفین این شهید والامقام، رهبر معظم انقلاب حضور یافتند و بر پیکر وی اقامه نماز کردند. ایشان در بخشی از پیام خود به مناسبت شهادت شهید صیاد شیرازی گفتند: «...امیر سرافراز ارتش اسلام و سرباز صادق و فداکار دین و قرآن، نظامی مؤمن و پارسا و پرهیزکار، سپهبد علی صیادشیرازی امروز به دست منافقین مجرم و خونخوار و روسیاه به شهادت رسید ... سرزمین‏‌های داغ خوزستان و گردنه‌های برافراشته کردستان، سال‌ها شاهد آمادگی و فداکاری این انسان پاک نهاد و مصمم و شجاع بوده و جبهه های دفاع مقدس صدها خاطره از رشادت و از خود گذشتگی او حفظ کرده است.»

به مناسبت چهاردهمین سال شهادت امیر سپهبد علی صیاد شیرازی، متن منتشر نشده سخنان مرحوم آیت‌الله آقا مجتبی تهرانی درباره این شهید والام مقام منتشر می‌شود.

 

 

«وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ‏ الْخَوْفِ‏ وَ الْجُوعِ‏ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرین الَّذینَ‏ إِذا أَصابَتْهُمْ‏ مُصیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُون‏»؛ (سوره بقره آیات 155 و 156)

آنچه که موجب تأسف و تأثر من شد، فقدان یک چهره‌ نورانی است که سال‌ها پیش‌روی من در این جلسه شرکت می‏کرد. او با دقت تمام گوش می‏کرد و مطالب را هم ثبت و ضبط می‌کرد و گاهی هم به من مراجعه می‌کرد و سؤال می‏پرسید. ما ایشان را از دست دادیم و برای همیشه در دنیا از دیدارش محروم شدم. شهید صیاد شیرازی به عالم ارواح و انوار پیوست و به هدف خلقتش رسید و او «عِنْدَ رَبِّهِمْ‏ یُرْزَقُون‏» است.

طبق موازینی که ما در دست داریم، ارواح نورانی اینها در نشئه برزخ، انقطاع کلی از این عالم ندارند. آنها با آن اموری که مورد علاقه‏شان است یک نوع رابطه برقرار می‌کنند. لذا اگر ادّعا کنم که روح منوّرش با توجه به علاقه شدیدی که به این جلسات داشت، الآن در این جلسه حضور دارد، گزاف نگفته‌ام. دیدگان برزخی من از دیدارش محروم است ولی او شاهد و من مشهود او هستم. در صورتی که در گذشته من شاهد او بودم و او مشهود بود. او شهید است و من محروم. باید این تعبیر را باور کنیم که «عَاشَ‏ سَعِیداً وَ مَاتَ‏ شَهِیدا». (بحار الأنوار، ج‏ 50، ص 215)

این حادثه مرا در یک وادی تفکر فرو برد که چه شده است که دشمنان اسلام نظیر این افراد را هدف قرار می‌دهند؟ من نسبت به تاریخ صدر اسلام در ذهنم یک سیر اجمالی کردم و حوادث نظیر این حادثه را پیش کشیدم و روی آن تأمل کردم. به این نتیجه رسیدم که دلیل اینکه این‌گونه افراد، هدف دشمنان اسلام قرار می‌گیرند این است که اینها افراد مؤثّر و کارآیی در دفاع از حریم اسلام هستند و از طرفی دیگر قابل معامله نیستند و نمی‌شود با اینها معامله کرد. به تعبیر دیگر به هیچ‏وجه قابل خریدن نیستند.

من یک مرور گذرایی بر تاریخ صدر اسلام کردم و دیدم که کسانی هستند که اینها نامشان در تاریخ اسلام به عنوان صحابه پیغمبر ثبت و ضبط شده است، ولی اهل معامله بودند.

مثلاً در زمان معاویه -که شیطان بزرگ آن عصر بود- طلحه‌ها و زبیرها بودند که چه بسا سوابق مصاحبتی زیادی هم با پیغمبر و حتّی امیرالمؤمنین داشتند ولی سرانجام معامله و مبایعه کردند و در باب سوداگری افتادند. البتّه برخی با پول معامله می‌کردند، چه کم و چه زیاد، بعضی هم با پست و مقام از اسلام دست می‌کشیدند. حتّی برخی از آنان حاضر شدند نسبت به بعضی از مسائل اسلامی تحریف کنند و روایاتی را جعل کنند. این مسائلی که من می‏گویم مسائلی کلی است و کسانی که اهل تاریخ و رجال هستند می‏فهمند که من چه می‌گویم.

یک دسته از این افراد نه تنها نسبت احادیث تحریف و جعلیاتی داشتند، حتّی نسبت به آیات می‏خواستند که تحریف ایجاد کنند. یکی از آن افراد «ثمرة ‏بن‏ جندب» است که نام این شخص را به عنوان صحابه‌ای از پیغمبر اکرم می‌نویسند و قضایای او با پیغمبر اکرم در تاریخ هست. همچنین قضایای او با معاویه که او با ثمره وارد معامله‏گری می‏شود که باید در مسائل قرآن تحریف ایجاد کند که به عنوان مثال نعوذبالله آیه‏ای که مصداق بارزش ابن‏ملجم است را به علی (ع) نسبت بدهد و آیه‌ای را که مصداق بارزش علی(ع)‌ و در شأن وی نازل گردیده است که معروف به آیة «لیلة المبیت» است، ‏را به ابن‏ملجم نسبت دهد. «‌وَ مِنَ‏ النَّاسِ‏ مَنْ‏ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللَّهَ عَلى‏ ما فی‏ قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ وَ إِذا تَوَلَّى‏ سَعى‏ فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ الْفَساد وَ إِذا قیلَ‏ لَهُ‏ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهاد»؛ از جمله مردم کسانی هستند که از نظر گفتار و چاپلوسی و تملق‌گویی، تو را به شگفت می‌آورند و خدا را گواه می‌گیرند که راست می‌گویند درحالی که دروغ می‌گویند و در عین حال با حق دشمنند و به‌دنبال ضربه زدن به دین الهی‌اند و... مصداق بارز این آیات ابن‌ملجم است که معاویه می‌خواست ثمره بگوید دربارۀ علی نازل شده است.

معاویه به ثمرة بن‏ جندب می‏گوید که بگو این آیه‌ای که در شأن علی(ع)‌ نازل شده است؛ «وَ مِنَ‏ النَّاسِ‏ مَنْ‏ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد»؛ که مربوط به لیلة ‌المبیت است، درباره ابن‌ملجم است.

ابن‌أبی‌الحدید این قضیه‏ای را که تعریف کردم نقل می‏کند و می‌گوید: زمانی که ثمره می‌خواست دستمزدش را بگیرد، با معاویه سر قیمت بحثش شد. اول معاویه به او می‌گوید که هزار درهم می‌دهم، ثمره می‏گوید که نه خیلی کم است. سپس معاویه می‏گوید که صد هزار درهم و همین‏طور بالا می‏رود 200 هزار و 300 هزار، تا اینکه به 400 هزار درهم می‏رسد و ثمره قبول می‌کند. سپس ثمره به عنوان صحابی پیغمبر در میان مردم می‌آید و حدیث جعل می‌کند.

در تاریخ راجع‌به به درک واصل شدن ثمره، اختلاف وجود دارد که سال 57 بود یا 58 یا 59 یا 60 بود. ولی ابن‏ابی‏الحدید می‌گوید این شخص از آن کسانی بود که در واقعه کربلا هم بود و جزو سپاه عبیدالله‏بن‏ زیاد در لشکر یزید شرکت کرد و و زمانی که حسین(ع) به سمت کربلا می‏آمد، مردم را بر علیه حسین(ع) تحریص می‌کرد. من نمی‏خواهم که تاریخ بگویم، من اهل تاریخ نیستم. فقط برای روشن شدن مطلب می‌گویم که دشمن روی چه عناصری دست می‌گذارد و با آن‌ها معامله می‌کند.

دشمن از این افراد خوفی نداشتند. چرا؟ چون اینها مانعی بر سر راه آنان محسوب نمی‏شدند و انسان‏های معامله‏گری بودند و خلاصه اینکه مبلغ را کم و زیاد می‏کردند و کنار می‏آمدند و سازش می‏کردند. آنها از کسانی بیم دارند که اهل معامله نیستند! اینها را مانع می‌بینند و می‌خواهند که از سر راهشان بردارند. لذا معاویه(لعنت‏الله‏علیه) این خبیث، با حجرها و رُشیدها چه‌ کرد؟! هر کاری کرد، نتوانست که با اینها کنار بیاید. او حاضر بود که همه‏گونه با اینها سازش کند ولی اینها سازش‌گر نبودند. وقتی معاویه حکومت بصره را برای مدت شش ماه به زیاد‏بن‏ ابیه واگذار کرد و او در این مدّت آن‌طور که در تاریخ ثبت شده، 8 هزار شیعه علی(ع) را کشت. امثال حجرها و رشیدها برای دنیاداران مانع بر سر راه اهداف شیطانی این‏ها هستند ولی کسانی مانند ثمرة‏بن جندب، افرادی سازش‏کار هستند و خطری برای دشمن ندارند.

خب در اینجا این مطلب مطرح می‏شود که چرا اینها معامله نمی‌کنند؟ چرا نرمش و سازش نمی‌کنند؟ جواب ساده و همگانی آن این است که در هر معامله‌ای انسان باید کالایی داشته باشد، اگر کسی دستش خالی از کالا باشد، آیا این شخص می‌تواند معامله کند؟ معامله در جایی است که من چیزی داشته باشم تا بتوانم عرضه کنم. حالا ارزان یا گران بفروشم. آیا کسی که چیزی در دست ندارد می‌تواند که معامله کند؟ نه‌اینکه نمی‌تواند، بلکه نمی‌خواهد. اینها کسانی بودند که آنچه را که داشتند، قبلاً پیش‌فروش کرده بودند و دیگر چیزی نداشتند. مثل این است که یک مشتری سراغ جنسی بیاید و بگوید که فلانی این جنس چیست؟ در جواب بگوییم که ما قبلاً این جنس را فروختیم و پولش را هم گرفتیم. اینکه این اشخاص، اهل مبایعه نبودند برای این است که چیزی در دست نداشتند و نمی‌خواستند جنس پیش‌فروش شده خود را به دیگری بدهند.

خداوند در سوره توبه می‏فرماید: «إِنَ‏ اللَّهَ‏ اشْتَرى‏ مِنَ‏ الْمُؤْمِنینَ‏ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ»؛ برخی مؤمنین همه چیزشان را در إزای بهشت به خداوند فروخته‌اند، «یُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ»؛ اینها در راه خداوند جهاد می‌کنند، می‌کشند و کشته می‌شوند، «وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیم»؛ همه چیزشان را پیش فروش کردند و دیگر هیچی ندارند. اهل معامله نیستند چون قبلاً فروختند و به تعبیر ساده، پولش را هم گرفتند. بعد خداوند این اشخاص را توصیف می‌کند، «التَّائِبُونَ‏ الْعابِدُونَ‏ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنین»؛ اینها سست‌عنصر نیستند، بلکه افرادی پاک‌باخته و صادق هستند که آنچه را که داشتند در طبق اخلاص گذاشتند. تاریخ هم گویای همین مطلب است.

من چند نمونه گفتم که یک مقدار مسائل برای شما روشن‏تر شود. وقتی که به صدر اسلام هم مراجعه کردم همین بوده است و غیر از این هم نباید باشد. این افرادی که در زمره صحابه هستند را مراجعه کنید، در تاریخ هم شده است که اینها همه چیزشان را در طبق اخلاص گذاشته‏ بودند. ‌امّا بعد از پیغمبر اکثر آن افراد معامله کردند. داستان کربلا و این وقایع و حوادث تاریخی، در اسلام گویای همین معنا است.

این‏طور نبود که کفّار از بیرون بیایند و مزاحم مسلمین شوند. اصلاً بعد از آنکه اسلام گسترش پیدا کرد، ما چنین مزاحمت‌هایی را از جانب کفّار نداشتیم. آنچه که بود از داخل بود. یعنی کسانی که بر سر سفره اسلام و نظام اسلامی تغذیه می‌کردند، همان‏ها بودند که مزاحم مسلمین می‏شدند. همان‏ها این ضربه‌ها را می‌زدند. اصحاب علی(علیه‏السلام) در اقلیّت بود. شما ببینید کسانی که در تاریخ مطرح بودند و با این معامله‌گرها درگیر بودند، چه کشیدند؟! «کالجبل الراسخ لا یحرک العواصف»؛ که من تعبیر قرآنی کردم که پیش فروش کرده بودند.

در روایاتی که از علی (علیه‏السلام) نقل شده است که حضرت می‏فرماید: ممکن است برای شما ثمن‌هایی قرار بدهند، اما مواظب باشید که خود را ارزان نفروشید. خودتان را به پول و ریاست نفروشید، مواظب باشید! کسانی که خودشان را می‏فروشند خودفروش هستند. بعضی‌ها خود را به پایین‌تنه می‌فروشند، برخی به پول و برخی به مقام! امّا بدبخت‏تر از همه کسانی هستند که خود را برای دنیای دیگری می‌فروشند؛ مثل ابن‌ملجم.

تو گران‌قیمت هستی. مشتری تو خداست. ارزش تو جنّت است، «إِنَ‏ لِأَنْفُسِکُمْ‏ أَثْمَاناً فَلَا تَبِیعُوهَا إِلَّا بِالْجَنَّة»؛ برای جان‌های شما ثمن‌های مختلفی وجود دارد. هم ریاست، هم پول، همه چیز می‌شود، امّا مواظب باش و خود را جز به بهشت نفروش! «أَلَا إِنَّهُ‏ لَیْسَ‏ لِأَنْفُسِکُمْ‏ ثَمَنٌ‏ إِلَّا الْجَنَّةُ فَلَا تَبِیعُوهَا إِلَّا بِهَا»؛ چقدر زیبا می‌گوید! هان آگاه باش برای جان‌های شما ثمنی جز بهشت نیست، پس آنها را مگر به بهشت نفروشید. خودت را به خدا بفروش. بگذار که مشتریت خدا باشد. بگذار که خداوند تو را بخرد.

ولی چه کنیم که این صحنه‌های دردناک تاریخ که پیش می‌آید، برای همین خودفروشی‌ها است. وقتی مسلم‌بن‌ عقیل می‌آید و وارد کوفه می‏شود نزدیک به 12 هزار نامه به حسین(ع) نوشته و ارسال شده بود. امّا شعار و حرف فراوان است امّا مرد عمل کم است. «یُعجِبک قولهُ»؛ امّا عمل نمی‌کنند.

من در یک قطعه تاریخی دیدم که وقتی عبیدالله (لعنت‏ الله‏ علیه) وارد کوفه شد، مردم او را نشناختند و مردم خیال کردند که امام حسین (ع) آمده است. ‌غوغایی به پا شد. صورتش را بسته بود. یک نفر رو کرد به او و گفت: ای پسر پیغمبر! ما 40 هزار نفر هستیم که با مسلم بیعت کردیم و همه آماده هستیم. ده‌ها هزار نفر با مسلم بیعت کردند، امّا بعد چه شد؟ وقتی بنا شد معامله که شود، اشراف کوفه را دعوت کرد و برای فریب مردم راه‏های مختلفی را پیش کشید. کار به جایی رسید که وقتی مسلم وارد مسجد کوفه می‏شود و نمازش را می‏خواند و می‏بیند که سی نفر بیشتر همراه او نیستند. مسجد کوفه‌ای که مملو از جمعیت بود. بعد در تاریخ دارد که نماز که تمام شد، خواست بیرون بیاید دید که در صحن مسجد 10 نفر شدند. از در مسجد که بیرون آمد نگاه کرد و دید که یک نفر هم نیست. بحث چه بود؟ همین بود که معامله کردند. هر کسی یک‏طور امتحان می‏شود. «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْ‏ءٍ مِنَ‏ الْخَوْفِ‏ وَ الْجُوعِ‏ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرین».

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , مـــردان خــــدا , ,
:: بازدید از این مطلب : 2206
|
امتیاز مطلب : 38
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
نویسنده : گمنام
سه شنبه 20 فروردين 1392

 

خودم را به آويني نچسبانم به چه كسي بچسبانم؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. یا مقلب القلوب و الابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال. ان‌شاءالله در سال جدید حال همه ما تحویل شود به قول احمدی‌نژاد بهار... بهار احمدی‌نژاد هم حکایتی شد! پيش از ورود به بحث اصلي، همين اول بگويم كه خیلی سئوال شده است که این سعید قاسمی کیست که خودش را به آوینی می‌چسباند؟ اصلاً چقدر با آوینی بوده است؟ همین جا اعتراف می‌کنم که سر جمع بیشتر از دو هفته با آوینی نبوده‌ام و هیچ ادعایی نسبت به آوینی‌شناسی ندارم. این را اول قصه بنویسید. این هم که خودم را به آوینی می‌چسبانم به خاطر این است که دوست دارم بچسبانم. به آوینی نچسبانم به چه کسی بچسبانم؟ ولو یک ساعت درک کرده باشم، ولو دو جمله درک کرده باشم، اگر اسمش را می‌گذارید دودره‌بازی باشد دودره‌بازی است. اگر کسب آبرو کردن است، ما که غیر از این چیزی نداریم. از شهدا کسب آبرو نکنیم، از چه کسی بکنیم؟ من خودم را به اینها می‌چسبانم و از اینها کسب آبرو می‌کنم. شما ناراحتید؟ دو روز و دو ساعت با آوینی بودی هی می‌روی این طرف و آن طرف صحبت می‌کنی؟ بله، هنرم این است. شما با هر کدام از خوب‌ها بوده‌اید بروید این طرف و آن طرف بگویید. من بروم از بدی‌هایم و از جاهایی که باطل بوده است بگویم؟ چرا ناراحت می‌شوید؟

نامردم اگر تو بیایی صحبت کنی و میکروفون را به دستت ندهم

آقا! سیدمرتضی رفقایی داشت که ده‌ها سال با او زندگی کرده‌اند. اینها کجا هستند؟ خب بیایند صحبت کنند. مگر کسی جلویشان را گرفته است؟ هر سال توی سعید قاسمی چرا در بهشت‌زهرا صحبت می‌کنی؟ عشقم است که صحبت کنم. عزیز من! تو می‌آیی صحبت کنی؟ من خوره‌ي میکروفونم، اما نامردم اگر تو بیایی صحبت کنی و میکروفون را به دستت ندهم. رفیق فابریک‌های سید! اینها جنگولک‌بازی نیستند بیایند به هم ببافند. شما بیایید به هم ببافید که بافتنی نیست. هرچه در باره این شهید بگویی کم گفته‌ای. اصلاً اجازه نمی‌دهند که لاطائلات به هم ببافی. توی دهنت می‌زنند. مگر اجازه می‌دهند که هر کسی هر چرت و پرتی را بگوید. آقا! همین شمایی که با سید بودید، خب بیایید بگویید من یک سال از او کسب فیض کردم و چنین آدمی بود.
 
ماجراي دلبري‏هاي آويني
 
مثلاً من یک بار او را دیدم و کلامی به ما گفت. یک بار آمد خانه‌ي ما و دید که بچه من کلکسیون تمبر دارد. یک سال بعد رفت پاکستان، آمد و پاکتی را برایم فرستاد و گفت: «سال جدید را تبریک می‌گویم. راستی من دیدم بچه‌ام به تمبر علاقه دارد، این چند تمبر را آنجا دیدم، به بچه‌ات بگو بگذارد در کلکسیون تمبرش!» اصلاً این آدم کجاست؟ اوضاع ما آن‌قدر شلوغ پلوغ است که وقت رسیدگی به ننه بابایمان را نداریم. تمبری که بچه‌ي طرف که یک بار او را دیده جمع کرده است! حواسش جمع است دیگر. دلبری و دل‌خری می‌کند. این هنر است. بیا و اینها را بگو. بگو دو ساعت آمد خانه‌ي ما و با تمبر، ما را خرید. من اصلاً مال این حرف‌ها نبودم. نه به انقلاب کار داشتم، نه به نظام، ولی می‌دیدم حزب‌اللهی که می‌گویند تویی؟ شما حزب‌اللهی هستی؟ حواست واقعاً به این چیزها هست؟ اینها دلبری است. قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. دین یعنی همین. اسلام یعنی همین. حزب‌الله یعنی شریعت، یعنی اخلاق. «اني بعثت لاتمم مكارم الاخلاق»(2).
 
سيد مي‏توانست يك آرپي‏جي زن يا يك فرمانده‏ي خوب باشد
 
بگذريم؛ آقایی که شما باشید، داستان «سید» که شهادتش برمی‌گردد به 20 فروردین 72، 9 صبح جمعه، یعنی مقطعی که یک سال یا یک سال و نیم بود که تفحص را شروع کرده بودیم. تفحص را هم که شروع کردیم مثل بسیاری از کارهای دیگرمان، بی‌توجه به این بودیم که یک اتفاق تاریخی عظيم رخ داده است؛ چنانكه که همين حالا هم با سایر آثار جنگ و مستنداتش بي تفاوت برخورد می‌کنیم. اما سید از حضرت آقا اذن گرفت که تاریخ جنگ را مستند و مدون کند و از ابتدا به اين موضوع توجه داشت. می‌دانید كه سید در طول جنگ می‌توانست یک آر.پی.جی‌زن یا فرمانده‌ي خوب باشد؛ یعنی نه تنها در علم، ادب، شعر، موسیقی و معماری چیزی کم نداشت و دستی بر آتش داشت، كه حتي می‌توانست فرمانده خیلی خوبی هم باشد. اما به نظر من از همان ابتدا بصیرتی داشت و می‌دانست روزهایی می‌رسد که برای یک فریم عکس، یک صحنه‌ي تهاجم یا پاتک یا وداع یا شهادت مردم له‌له خواهند زد؛ چون مقطعی از تاریخ است که می‌آید و به‌سرعت می‌گذرد.
 
مي‏دانست كه تاريخ را يا تند و شور مي‏نويسند يا ضعيف و غيرقابل باور
 
ببينيد بسیاری از اتفاقات در جنگ بودند که قبلاً وجود نداشتند و نمی‌شد آنها را مستند کرد، ولی در این مقطع که دوربین آمده و تکنولوژی در اختیار ماست، در این حدش را می‌تواند ثبت کند؛ یعنی یک ثبّات تاریخ باشد و این را می‌فهمید که یکی دو نسل بعد از او می‌آیند که پیوسته در طول تاریخ یک هویت گمشده داشته‌اند و الان هم با تهاجم مضاعفی مواجهند و آن بخشی که تشنه هستند، برای این مستندات له‌له می‌زنند و یک بخشی هم کلاً انکار می‌کنند. اینهایی را که می‌گویم خودم بعد از شهادت سید به آن پی بردم و جامعه هم همین طور.
 
آدمی که این همه در حوزه‌ي قلم، فیلم، مستند و ديگر کارهای برجسته‌ خروجی داشت، آنجا معلوم شد که او این روشن‏بینی را داشته و می‌دانسته که چنین وضعیتی پیش می‌آید که تاریخ دستخوش حوادثی می‌شود و تاریخ‌نویسان یا آن را تند و شور می‌نویسند که قابل باور نباشد و یا آن قدر ضعیف می‌نویسند که در هر دو صورت مخدوش شده است.
 
هیچ کس سر کلاس بلند نمی‌شود بگوید آقا این قدر چرت و پرت نگو!
 
مثلاً همین الان در دانشگاه رضاشاه دارد تطهیر می‌شود، شاه دارد تطهیر می‌شود، مجاهدین خلق با 12000 شهیدی که از ما گرفتند، دارند تطهیر می‌شوند و همین بیخ گوش ما در دانشگاه تهران، استاد دانشگاه دارد از آنها حمایت می‌کند. به همین راحتی و هیچ کس سر کلاس بلند نمی‌شود بگوید آقا بس است! این قدر چرت و پرت نگو! مسعود رجوی تروریست را که نمی‌شود تطهیر کرد. هنوز سه دهه از انقلاب و دو دهه از جنگ و یک دهه بیشتر از جنایت‌هایی که مسعود رجوی در آن دست داشت، از جمله به شهادت رساندن صیاد شیرازی نگذشته است. همین الان هم تیم مسعود رجوی که در اسرائیل آموزش دیده است، دارد امثال احمدی روشن‌ها را ترور می‌کند و در این قصه دست دارد. الان چه برنامه‌ای دارند؟ خدا می‌داند. آن وقت این تروریستی که 12000 شهید به نامشان ثبت شده است، دارد در دانشگاه تطهیر می‌شود. این یعنی این‌که اگر تاریخ درست نوشته نشود، مستند نشود و دقیق و درست بازگو نشود، ما در آینده قطعاً دچار فاجعه خواهیم شد. این نشان می‌دهد سید درست تشخیص می‌داد و لذا مي‌فهميد كه هر قدر که در توان دارد باید تصویر بگیرد و کار کند.
 
«خان گزيده‏ها» را پخش كنند تا يادمان بيايد كجا بوديم!
 
به همین دلیل است كه این آدم در مقطع جنگ خواب و خوراک ندارد. این آدم کسی است که حدود 70 قسمت مستند روایت فتح دارد. قبل جنگ هم اولین مستندش را با بچه‌های جهاد به اسم «خان گزیده‌ها» کار کرد که چقدر زیباست و دقيقاً مصداق آن چیزی است که امام (ره) می‌گوید عمق هنر واقعی نشان دادن مظلومیت مظلومان، رنجدیده‌ها و پابرهنه‌ها و ظلم و ستمی است که بر آنها روا داشته شده است.
 
همين الان در همین مقطع اگر مستند «خان گزیده‌ها» را که یک سال بعد از انقلاب ساخته شد پخش كنند، خواهید دید بسیاری از کسانی که در آن روزها حتي در روستاهای نزدیک تهران و شهرهای بزرگ ساكنند، با عرض معذرت حیوان‌وار و میمون‌وار زندگی می‌کنند و از زندگی «هیچ چیزی» ندارند، می‌خورند که فقط زنده بمانند. اگر اینها را نشان بدهند که آن بودیم و این شدیم، آن وقت مي‌توان به آن آقا و استادی که الان دارد در رسانه و يا دانشگاه چرت و پرت می‌گوید و متلك می‌اندازد، گفت كه این مستند ماست. زیاد هم راه دوری نیست. همین جا بغل ورامین است. بغل شیراز، کرمان و شهرهای بزرگ است و در خود شهرها کپرها و آلونک‌هاست. امروز اگر این مستند نشان داده شود، دیگر خیلی‌ها چرت و پرت نمی‌گویند یا لااقل در فحش دادن یا اسراف کردن ترمزدستی را می‌کشند. بچه‌ي من اصلاً نمی‌داند چه خبر است که هیچ، بزرگ‌ترها هم نسیان گرفته‌اند و یادشان رفته است که چه بودیم و کجا بودیم و حالا کجا هستیم.
 
تصوير خودش را كه ديد قشقرق به پا كرد!
 
جالب است بدانيد كه در هیچ کدام از اين مستندهايي كه مرتضي ساخت، نمی‌بینید که ته آن نوشته باشد تهیه‌کننده یا کارگردان سیدمرتضی آوینی! در حالي‌که حتي همه‌ي نريشن‌ها را خودش نوشته است.
 
ببینید برکت از کجا می‌آید؟ ما امروز هر کاری را که انجام می‌دهیم، سر و ته پروژه حتماً اسم‌مان را می‌نویسیم که بگوییم این کار من است، کار تیم من است. اما آويني در آن صحنه‌هایی هم که بوده است، خودش در فیلم حضور ندارد. فقط یک صحنه را بچه‌ها گرفتند و به خودش نگفتند و فیلم پخش شد و دید و قشقرقی به پا کرد که نگو و نپرس که مگر می‌خواهید طاغوت‌سازی کنید؟ اخلاص یعنی این. يعني 70 قسمت مستند بسازی و نه اسمت باشد، نه حتی یک صحنه از خودت نشان بدهی که یعنی من هم در خط بودم. به حرف می‌گوییم، اما الان سال 92 است. خیلی سخت است. شمایی که خبرنگار هستی، یک متن نوشتی و بالایش زده‌ای نویسنده فلان! ويراستار فلان، نريشن‌نویس فلان، فیلم که درست می‌شود، فقط نیم‌ساعت تیتراژ می‌آید که با تشکر از فلان و بهمان. فیلم‌های سید این چیزها را ندارد. فقط زده تهیه‌کننده: گروه روایت فتح.
 
 
وقتي بركت نباشد، 4 ميليارد هم هزينه كنيم مي‏شود «فرزند صبح»!
 
این روزها سئوال این است که آقا چهار میلیارد هزینه کردیم راجع به پدر و مادر امام، فيلم «فرزند صبح» درست کردیم. چهار میلیارد را چه کسی هزینه کرده است؟ دفتر نشر آثار امام. فیلم فقط یک شب اکران شد، آن‌چنان بویش پیچید که دیگر جرئت نکردند نشانش بدهند. همین طوری کردند توی گونی و صدایش را درنیاوردند. چهار میلیارد فقط یک قلمش است. کارگردان كيست؟ آقای علیرضا افخمی، رفيق فابریک سیدمرتضی آوینی! می‌گویند پول نیست! نه آقا! برکت نیست. کل مؤسسه‌ي روایت فتح عبارت بود از دو اتاق، یک سیدمرتضی آوینی، چهار پنج تا از بروبچه‌هایی که تا آخر با او بودند و امسال که داریم حرف می‌زنیم، به برکت چشم‌‌های نداشته آقایان و حسادت‌هایشان موفق شدند ریشه‌ي روایت فتح را به‌کلی بکنند و دیگر روایت فتح نداریم و تمام شد و جارو کردند! چرا مؤسسه به نامش درست شد و اسم خیابان و... به نامش زدند، ولی اصل مؤسسه روایت فتح را از ریشه کندند. جالب است! این آدم در دو اتاق با یک عده بروبچه‌های مخلص آثاری را خلق می‌کند که برای کل تاریخ می‌ماند، ولی میلیاردها تومان برای کارهایی هزینه می‌شود و بی‌فایده و آخرش هم خیلی راحت می‌گوییم حیف شد! کار درنیامد!
 
گفتم: «سید! وسواسی شدی؟»
 
خب علت آن چیست؟ سال‌ها قبل در بهشت‌زهرا و جاهای دیگر اين ماجرا را تعريف كرده‌ام. گفت پشت دستگاه مونتاژ نشسته بودم، سید بلند شد رفت بیرون و وضو گرفت و برگشت. هنوز چند دقیقه‌ای ننشسته بود که باز بلند شد رفت، وضو گرفت و برگشت. گفتم: «سید! وسواسی شدی؟» سید فهمیده بود من بی‌وضو پشت دستگاه نشسته‌ام. شما را به خدا امر به معروف و نهی از منکر را ببینید. با زبان نمی‌گوید پسرجان! بلند شو برو وضو بگیر و بیا. می‌گوید درست است که اینها فیلم هستند و فیلم یک موجود مرده است، اما ما داریم راجع به موضوعی صحبت می‌کنیم که مثل نماز خواندن پشت سر خودش فلسفه‌ای دارد. برای این‌که به ما اجازه بدهند راجع به شهید قلم بزنیم و فیلم بسازیم، مثل نماز خواندن است و نمی‌شود بدون وضو به آن دست زد. مردانگی می‌کند و جوری نمی‌گوید که به طرف بربخورد.
 
ميز كاري كه رو به قبله بود
 
میز کار باید رو به قبله باشد. مثل من نیست که میزش رو به هر جایی، رو به کاخ کرملین، امریکا یا شوروی باشد. میز کار باید رو به قبله باشد. مثل نماز خواندن است. زاویه‌ي فکر این آدم را تماشا کنید که حتی نسبت به میز حساس است.
 
همين جا یک حاشیه‌ای برویم. گاهی اوقات می‌پرسند آقا! کلید شهادت چیست؟ چه اکسیری است که یک‌سری آدم‌ها پیدا می‌کنند. من خودم بعد از کلی کنکاش هنوز به این مقوله نرسیده‌ام و اگر بگویم حرف گزافه‌ای زده‌ام، ولی رسیدم به اینجا که رعایت کردن نکات بسیار ریزی که این روزها اصلاً صورت مسئله نیست، گره‌ي کار را باز می‌کند. یکی از آنها دل شکستن است.
 
گفتم: «سيد! تو هم اهل معامله شده‌ای»
 
سر قصه‌ي بوسنی، با «نادر طالب‌زاده» 10 قسمت «خنجر و شقایق» ساخه و چه زحماتی کشیده شد. مرتضي نريشن‌ها را که می‌آورد، از بس تا ساعت دو و سه شب گریه کرده بود، کاغذها مچاله بودند. دو سه قسمت پخش شد و آن غوغا را برپا کرد و بعد هم مسئول وقت صدا و سیما، آقای محمد هاشمی، مابقی را بلوکه کرد و پخش نشد. من رفتم دم در خانه‌شان که: «آقاجان! حالا که صدا و سیما فیلم را بلوکه کرده است، تو فیلم را بردار بیاور ما در دانشگاه‌ها نشان بدهیم». گفت: «نمی‌شود.» ما به خرج حضرت آقای زم، (با یک سکوت یک دقیقه‌ای!) -مسئول حوزه هنری وقت- فیلم را ساخته‌ایم و ایشان هم اجازه نمی‌دهد. گفتم آقاسید دنیایی منتظر این قصه هستند. از دستش ناراحت شدم و جلوی در خانه‌اش به او بی‌احترامی کردم و گفتم: «تو هم اهل معامله شده‌ای. ما رفتیم خداحافظ!» فردای آن روز پاکتی به دستم رسید، دیدم کل اینها را در پاکت گذاشته و یادداشتی نوشته است: «تقدیم به آقاسعید، همان که قبل از این‌که ببینمش می‌شناختمش و دوستش داشتم». خلاصه یک دلبری این جوری از ما کرد. این همه غیبت پشت خلق‌الله می‌کنیم و حواس‌مان هم نیست و یک قلپ آب هم پشتش می‌خوریم و می‌گوییم برو بابا! آن وقت این آدم شب خوابش نمی‌برد که تو یک حرفی به او گفتی و او برای این‌که اثبات کند معامله‌گر نیست، همه‌ي فیلم‌ها را می‌گذارد و این جوری با چهار خط نامه لوله‌ات می‌کند! چون به آن چیزی توجه دارد که بالای سر قبر خودش نوشته است: «هنر آن است که بمیری قبل از آن‌که بمیراندت و مبدأ و منشاء هنر آنانند که این چنین زیسته‌اند و این چنین مرده‌اند».
 
برگشتم و دیدم نه، سید است که روی مین رفته!
 
این تنها يك دست‌نوشته نیست، بلکه این آدم خودش این جوری است. این «حاسبوا قبل ان تحاسبوا» را باور کرده و افسار دستش هست، ول نیست که همین طور هر چیزی را بگوید و به هر چیزی نگاه کند و هر کاری را انجام بدهد، بلکه سوار کار است و دقیقاً توجیه است که باید چه کار کند. اینهایی را که می‌گویم به کلام نیست، چون لحظات شهادت اینها را دیدم. خیلی رفیق داشتم که دست و پایش قطع شد و عربده می‌زدند. اصلاً دست خودت نیست. عربده‌ای می‌زنی که بیا و ببین. مین زیر پایت منفجر شود. 1300، 1400 تکه است. مین والمری (VALMERیکی از مزخرف‌ترین چیزهایی است که ساخته شده است. پایت روی آن برود، 1300، 1400 ساچمه بیرون می‌ریزد. تقریباً در آن صحنه همه زخمی شدند. من فکر کردم نفر جلویی من روی مین رفته است. بعد دیدم پشت خود من هم خیس شده است. برگشتم و دیدم نه، سید است که روی مین رفته است و رفیق خودم آقاسعید یزدان‌پرست «رحمة‌الله‌علیه» دانشجوی معماری و شهرسازی دانشگاه علم و صنعت.
 
 
 
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: شهیدآوینی ,
:: بازدید از این مطلب : 1770
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
نویسنده : گمنام
یک شنبه 18 فروردين 1392

بیش از 40 روز از خداحافظی زمین خاکی با مادر نامدارترین خلبان جهان می‌گذرد، مادری که رفتنش داغی دیگر بر دل‌ها نهاد.

 
خواهر شهید «علی اکبر شیرودی» از پدر و مادرش به عنوان اسوه صبر و شکیبایی یاد می‌کند و می‌گوید: پدر و مادرم علاقه زیادی به علی‌اکبر داشتند؛ من فکر نمی‌کردم در غم شهادتش آنها این قدر صبوری کنند. در جنگ کردستان برادرم به خاطر مشغله کاری چند ماه نتوانست به مرخصی بیاید. بعد از چند ماه که آمد، مادرم مانند پروانه دور علی‌اکبر چرخید و بی‌هوش شد. من آن لحظه فکر می‌کردم اگر برادرم شهید شود، برای مادرم چه اتفاقی خواهد افتاد. اما دیدم صبوری‌های مادرم را. زانوی غم بغل نگرفت، بی‌تابی نکرد، بلکه 40 روز بعد از شهادت علی‌اکبر وارد فضای اجتماع شد و در شاخه‌های کمک‌رسانی به جبهه حضور فعال داشت. در آن ایام به دیدار خانواده شهدا و جانبازان می‌رفت تا به آنها روحیه بدهد و خودش نیز در کنار آنها روحیه بگیرد.
 
وی ادامه می‌دهد: مادرم برای مشکل‌گشایی روستاییان تلاش می‌کرد؛ منزل شخصی‌اش را پایگاه کمک‌رسانی به مناطق جنگی کرده بود؛ 6 ماه بعد از شهادت علی‌اکبر همراه با تعدادی از مادران شهدا با کاروانی از کمک‌های مردمی به جبهه‌های جنگ رفت و با حضور در بین رزمندگان به آنها روحیه داد.
 
شیرودی بیان می‌دارد: مادرم اسوه صبر و استقامت و پایداری بود؛ او داغ سه فرزند جوان و داماد شهیدش را دید؛ اینها باعث نشد که روحیه‌اش را از دست بدهد و سی سال پرچم شهادت فرزندش را به دوش کشید و همواره تلاش ‌کرد فرهنگ شهادت را در اذهان مردم زنده نگه دارد.
 
وی می‌افزاید: چند سال قبل که مادرم به دیدار رهبر معظم انقلاب رفته بود، ایشان از مادرم پرسیدند: «چه خواسته‌ای دارید؟» مادرم پاسخ داد: «سلامتی شما»، آقا فرمودند: «چند سال قبل هم که در منزل شما مهمان بودیم، شما همین را گفتید»، مادرم گفت: «ما شهید ندادیم که خواسته‌ای داشته باشیم».
 
مادرم معتقد بود خانواده شهدا باید کار زینبی کنند و راه شهدا را ادامه دهند.
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1708
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : گمنام
جمعه 9 فروردين 1392

نامه مذکور نمونه خوبی میتواند باشد برای سنجش رفتار کسایی که امروز در جاهای مختلف مشغول کار بوده و حقوق که دریافت میکنند و گاها از دریافت های ماهیانه خود ناراضی بوده و به روش های مختلف به دنبال افزایش حقوق خود میباشند...

به گزارش سرويس وبلاگستان مشرق ، نويسنده وبلاگ هم نفس شهداء در آخرين مطلب خود نوشت : در تابستان سال1332 در روستای کردکلا بخش جوبیار در خانواده ای کشاورز متولد شد مادرش زنی مومنه و با کشاورزی مخارج زندگی را تامین میکرد. چون پدرش قبل از تولد او فوت کرده بود، مادر نام پدرش ذبیح الله را بر اون نهاد و بدین ترتیب ذبیح الله عالی چشم به جهان گشود .
 


 

او تحصیلات ابتدایی را در روستای محل تولد خود گذرانید . و پس از آن برای ادامه تحصیل به قائم شهر مهاجرت کرد. در کنار تحصیل به ورزش کشتی محلی علاقه بسیار داشت . دارای روحیه پهلوانی و منش مردانگی بود . در سال 1355 ازدواج کرد و قبل از انقلاب کشاورزی میکرد.
در تاریخ 26 مهر 1360 به عضویت رسمی سپاه در امد و با تشکیل یک گروه ضربت در عملیات های مختلف درون شهری علیه منافقین فعالیت داشت از 10 اسفند 1360 به عنوان جانشین گردان در منطقه عملیاتی مریوان انجاموظیفه میکرد و در تاریخ 16 ابان 1361 به عنوان فرمانده گکردان مسل ابن عقیل لشکر 25 کربلا منصوب شد.

به خاطر بضاعت مالی که داشت در یک درخواست کتبی از سپاه محل کارش خواست تا از اصل حقوقش به اندازه 2000تومان (در سال 1362) کسر نمایند .
 

این درحالی بود که در آن دوران حقوق پاسداران ماهی 3000تومان تجاوز نمیکرد.

بسمه تعالی

به:کارگزینی سپاه ساری

از:پاسدار عملیات ذبیح الله عالی

موضوع: کسر نمودن حقوق ماهیانه

محترما به عرض میرسانم چون اینجانب دارای چهار هکتار زمین زراعتی آبي و خشکه می باشم و دارای درامد زیاد می باشد و همین طور حقوق من زیاد است لذا درخواست می نمایم که در اسرع وقت از حقوق ماهیانه من حدود دو هزار تومان کسر نمایید . خداوند همه مارا خدمتگزار اسلام و امام قرار بدهد. آمین (ذبیح الله عالی)

نامه مذکور نمونه خوبی میتواند باشد برای سنجش رفتار کسایی که امروز در جاهای مختلف مشغول کار بوده و حقوق که دریافت میکنند و گاها از دریافت های ماهیانه خود ناراضی بوده و به روش های مختلف به دنبال افزایش حقوق خود میباشند.
دراواخر سال 1362 در عملیات والفجر6 در منطقه عملیاتی دهلران ، گردان مسلم ابن عقیل تحت فرماندهی ذبیح الله عالی پیش قراول عملیات بود. انها از خطوط مقدم عبور کردند تا اینکه در پاسگاه چیلات در خاک عراق به محاصره نیروهای دشمن درامدند و در تاریخ 3اسفند 1362 شهید توسط بیسیم در حال صحبت کردن فرماندهی قرارگاه عقبه بود و انگار به او سفارش میکردند که مواظب خود باش و ایشان میگفت منو شهادت،!


 

جالب اینجاست که اخرین کلمه شهید که پشت بیسیم گفت این بود: حسین حسین شعار ماست... همین که گفت : حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ..... و ناگهان ترکش خمپاره حنجره مبارکش را پاره کرد و سرش را از تنش جدا نمود و شهید بر روی بال های فرشتگال به آسمان ها پر کشید و به شهادت رسید.
به علت شرایط سخت عملیات و عقب نشینی سریع نیروهای خودتی جنازه او در داخل خاک عراق باقی ماند . سرانجام در سال 1372 پیکر شهید ذبیح الله عالی توسط گروههای تفحص در منطقه عملیاتی چیلات کشف و پس از تشیع در گلزلر شهیدان کردکلا به خاک سپرده شد .
از شهید ذبیح الله عالی به هنگام شهاد 5 فرزند به نام های زینب،صفیه،علیرضا،روح الله و محمد باقر به یادگار باقی ماند .

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: چندشغله ها , شهادت , ایثار ,
:: بازدید از این مطلب : 1831
|
امتیاز مطلب : 48
|
تعداد امتیازدهندگان : 12
|
مجموع امتیاز : 12
نویسنده : گمنام
دو شنبه 5 فروردين 1392

در وصف حال دختر پیامبر سلام الله علیهما آورده‏اند. "ما زالت بعد ابيها مُعصبة الرأس، ناحِلة الجسم، منهدّة الركن، باكية العين" (بحار الانوار جلد 43) شهید مطهری در توصیف این عبارت می‏گوید: "زهرا را بعد از پدر ندیدند که هیچ وقت عصابه‏ای ( پارچه‏ای که از به خاطر سر درد به سر می‏بندند) را که به سر بسته بود از سر باز کند، روز به روز زهرا لاغرتر و ناتوان‌تر می‏شد. بعد از پدر همیشه زهرا را با چشمی گریان دیدند.

سخنرانی مکتوب
والاترين فضيلت حضرت زهرا سلام الله علیها از زبان حضرت امام(ره)
راجع به حضرت صديقه عليهاالسلام، خودم را از هر ذكرى قاصر مى‏دانم. فقط به اين روايت شريف که با سند معتبر نقل شده است، اكتفا مى‏كنم. حضرت صادق عليه السلام مى‏فرمايد: فاطمه عليهاالسلام بعد از پدرش، 75 روز در اين دنيا نبودند و حزن و شدت بر ايشان غلبه داشت. جبرئيل امين مى‏آمد و به ايشان تعزيت عرض مى‏كرد و مسايلى از آينده نقل مى‏فرمود. ظاهر روايت، اين است كه در اين 75 روز مراوده‏اى بوده است؛ يعنى رفت و آمد جبرئيل زياد بوده است.
گمان ندارم كه غير از طبقه‏ى اول از انبياى عظام درباره‏ى كسى اين طور وارد شده باشد كه در ظرف 75 روز جبرئيل امين چنين رفت و آمدى داشته باشد. جبرائيل، مسايل واقع در آتيه و آنچه را كه به ذريه ى فاطمه عليهاالسلام مى رسيده است، ذكر مى كرده و حضرت امير هم آنها را مى نوشته است. حضرت امير، همان طورى كه كاتب وحى رسول خدا بوده است- و البته آن وحى به معناى آوردن احكام، با رفتن رسول خدا، تمام شد- كاتب وحى حضرت صديقه در اين 75 روز نيز بوده است.
مسأله‏ى فرود آمدن جبرئيل، يك مسأله‏ى ساده نيست؛ خيال نشود كه جبرئيل براى هر كسى امكان دارد بيايد و يك تناسب كامل بين روح آن كسى كه جبرئيل بر او وارد مى شود و مقام جبرئيل، كه روح اعظم است، لازم است. چه ما همچون اهل نظر قايل شويم كه قضيه ى تنزل جبرئيل، به واسطه ى روح خود ولى يا پيغمبر است كه روح ولى، جبرئيل را تنزيل مى دهد و تا مرتبه ى پايين وارد مى كند يا همچون بعض اهل ظاهر، بگوييم حق تعالى او را مأمور مى كند كه برو و اين مسايل را بگو، تا تناسبى بين روح اين كسى كه جبرئيل به نزد او مى آيد و بين جبرئيل كه روح اعظم است، نباشد اين معنا امكان ندارد. اين تناسب، تنها بين جبرئيل كه روح اعظم است و انبياى درجه ى اول بوده است؛ مثل رسول خدا، موسى، عيسى، ابراهيم و امثال اينها. اين تناسب براى همه كس نبوده است و بعد از اين هم، براى كس ديگرى واقع نشده است، حتى درباره ى ائمه هم من نديده ام كه چنين امرى وارد شده باشد.
طبق آن چيزى كه من ديده ام فقط براى حضرت زهرا عليهاالسلام وارد شده است كه جبرئيل به طور مكرر در طول 75 روز وارد مى شده و مسايل آتيه را كه بر ذريه ى او مى گذشته است، مى گفته و حضرت امير هم ثبت مى كرده است، شايد يكى از مسايلى كه گفته است، راجع به مسايلى بوده است كه در عهد ذريه ى بلندپايه ى او حضرت صاحب عليه السلام واقع مى شود كه مسايل ايران هم جزو آن مسايل باشد؛ ما نمى دانيم، ممكن است. در هر صورت من اين شرافت و فضيلت را از همه ى فضايل عظيمى كه براى حضرت زهرا ذكر كرده اند، بالاتر مى دانم؛ فضيلتى كه براى غير انبيا عليهم السلام، آن هم نه همه ى انبيا، بلكه براى طبقه ى بالاى انبيا عليهم السلام و بعضى از اوليايى كه در رتبه ى آنها مى باشند، براى كس ديگرى حاصل نشده است. و با اين كيفيت كه جبرئيل در طول هفتاد و چند روز مراوده داشته باشد، براى هيچ كس تاكنون واقع نشده است. اين فضيلت، از مختصات حضرت صديقه عليهاالسلام است.
امام خمينى در ديدار با گروهى از خواهران به مناسبت روز زن، تازيخ 11/ 12/ 62. صحيفه ى نور: ج 19، ص 278. با اندكى ويرايش.
صوت//
 
 
 
تحليل جالب آيت الله بهجت از وصيت حضرت زهرا ـ عليهاالسّلام ـبه اين كه شبانه دفن شود
 
اين كه حضرت زهرا ـ عليهاالسّلام ـ بعد از آن همه مظلوميت، در حال احتضار وصيت نمود كه شبانه دفن گردد،(1) كار عجيبى بود كه نظير كار پيغمبران ـ عليهم السّلام ـ است؛ زيرا كار كسى كه نزاع كند و مغلوب شود و كشته و شهيده گردد و عليه او قضاوت بشود و آن همه بلاها را ببيند، و با اين حال راهى را پيدا كند كه خود را مثل غالب جلوه دهد و غالب بودن خود را به ديگران نشان دهد، به كار پيغمبران و اعجاز شباهت دارد، راهى كه فكر بشر از فهم آن عاجز بود و آن اين كه وصيت نمود بدون تشييع شبانه دفن گردد.
اگر دستگاه حكومت و خلافت به فكرشان مى رسيد كه حضرت زهرا ـ عليهاالسّلام ـ چنين كارى را مى خواهد بكند، به منزل آن حضرت وارد مى شدند و از انجام آن جلوگيرى مى كردند.
بعد از دفن نيز راهى جز نبش قبر آن حضرت نبود كه حضرت امير ـ عليه السّلام ـ از آن جلوگيرى نمود و نتوانستند كارى بكنند.
پي نوشت:
1.بحار الانوار، ج 49، ص 192؛ اقبال الاعمال، ص 623؛ عيون اخبار الرضا، ج2، ص187؛ نهج الحق، ص270؛ رسالة حول حديث « سخن معاشر الانبياء لانورّث »، ص 28.
صوت//
 
 
حجت‌الاسلام پناهیان در نخستین شب عزاداری شهادت حضرت زهرا(س) در حسینیه امام خمینی(ره) به موضع آبرو و جاه پرداخت و با بیان راه‌های کسب آبرو از طریق نیت نامشروع و عمل نامشروع گفت: کسانی که نه طرف حق را می‌گیرند و نه طرف باطل را اعتبار کسب می‌کنند.
وی در اینباره به جایگاه ابوموسی اشعری و میانه روی او در بین امام علی (ع) و معاویه اشاره کرد و گفت: این رفتار ابوموسی اشعری موجب اعتبار یافتن او نزد کوفیان شد و در جنگ صفین به عنوان حکم به امام علی(ع) تحمیل شد.
پناهیان با بیان اینکه لذت عزیز شدن در بین منافقین و کفار کورکننده و مست کننده است، افزود: جهنم مژده باد بر کسی که نهادهای بین‌المللی او را تایید کنند!
وی با اشاره به داستان‌هایی از اسرای جنگ تحمیلی در اینباره گفت: آن اسیری که به خبرنگار گفت تا حجاب نداشته باشی به تو پاسخ نمی‌دهم می‌توانست به بهانه جذب کردن محکم نایستد.
پناهیان با بیان داستانی از اسارت مرحوم ابوترابی مشهور به «سیدالاسراء» افزود: صلیب سرخ از ایشان چند بار پرسید که آیا شما شکنجه می‌شوید و او جواب نداد، سپس فرمانده بعثی او را احضار کرده بود و گفته بود تو که از ما نمی‌ترسی، بیشترین کتک را از ما خورده‌ای، چرا نگفتی و مرحوم ابوترابی گفته بود ما دو مؤمن هستیم شکایت را پیش کافر نمی‌بریم.
وی ادامه داد: من از طرف کارگردانان عذرخواهی می‌کنم که چنین اسوه‌های را معرفی نکردند چرا که این داستان‌ها عنادهایی که این روزها در میان مسلمانان وجود دارد را بر طرف می‌کند.
پناهیان در ادامه سخنرانی خود در جمع عزاداران حسینیه امام خمینی(ره) از مسئولیت آبرو بر روی دوش آبروداران، سخن گفت و تاکید کرد: همانگونه که مال و جان زکات دارد، آبرو هم زکات دارد اما برخی جان دادن برایشان بهتر از آبرو دادن است.
وی با بیان اینکه خرج کردن اعتبار از خرج کردن مال و جان سخت‌تر است، با اشاره به حدیثی از امام صادق(ع) افزود: اگر کسی از طریق آبرو از کسی کمک نکرد، خداوند 3 حاجت از منافقین را جلوی تو قرار می‌دهد که آبرویت را برای آنها خرج می‌کنی و سپس آنها به تو نارو می‌زنند و در پیش خدا هم اجر نداری.
پناهیان همچنین با نقل روایتی از امام علی(ع) درباره گزیده شدن دو نفر گفت: یکی از آنها را عقرب زده بود بعد از دو ماه آنها را آوردند و امام علی(ع) به او گفت می‌دانی که حکمت نیش عقرب چه بود؟ در فلان جلسه دوستت یک طعنه‌ای بر سلمان فارسی تو سکوت کردی که مبادا اعتبار دوستی‌تان از بین نرود در حالی که نه مالت و نه جانت در خطر بود و تنها رودربایستی کردی؛ آبروی سلمان [دوست ما] را حفظ نکردی.
وی افزود: اگر قومی در راه خدا آبرو قربانی کردند مومنانی «کالجبل الراسخ» می‌سازد و موجبات ظهور فراهم می‌شود.
حجت‌الاسلام پناهیان در ادامه سخنان خود با اشاره به فرازی از خطبه فدک حضرت زهرا(س)، گفت: حضرت زهرا(س) در این فراز رو به انصار کردند که شما که آبرو دارید چرا بر ظلمی که رفته چشم‌پوشی می‌کنید؛ نخبگان چرا اقدامی نمی‌کنید.
وی افزود: در روایت آمده است انصار همه سرها را پایین انداختند، گریه کردند اما کمک نکردند و غاصب حق حضرت علی و زهرا(س) جری‌تر شد و چون نخبگان آن هزینه‌ها را نکردند و آبروداران از آبروی خود مایه نگذاشتند درب خانه حضرت زهرا(س) را آتش زدند.
صوت//
 
روضه مکتوب
برگرفته از کتاب منتهی الآمال شیخ عباس قمی
بدان که در روز وفات آن حضرت، اختلاف بسیار است واظهر نزد احقر آن است که وفات آن حـضـرت در سـوم جـُمـادى الاخـره واقع شده چنان‌که مختار جمعى از بزرگان علما است واز بـراى مـن شـواهـدى است بر این مطلب که جاى ذکرش نیست.(۱) پس بقاى آن حـضـرت بـعد از پدر بزرگوار خود، نود وپنج روز بوده. واگرچه در روایت معتبر وارد شـده اسـت کـه مـدت مـکـث آن مخدّره بعد از پدر خود در دنیا هفتاد وپنج روز بوده لکن توان وجـهـى بـراى آن ذکـر کـرد بـه بـیـانـى کـه مـقـام ذکـرش در ایـنـجا نیست ولکن خوب است عـمـل شـود بـه هـر دو طـریـق در اقـامـه مـصـیـبـت و عـزاى آن حـضـرت چـنـانـ‌کـه فعلاً معمول است.
بـه هـرحـال؛ بعد از پدر بزرگوار خود در دنیا چندان مکث نکرد و پیوسته نـالان و گـریـان بـود، در آن مـدت قلیل، آن قدر اذیّت و درد کشید که خداى داند و اگر کسى تـأمـل کند در آن کلمات که امیرالمؤمنین علیه السّلام بعد از دفن فاطمه علیهاالسلام با قـبـر پیغمبر صلى اللّه علیه وآله وسلّم خطاب کرد، مى‏داند که چه مقدار بوده صدمات آن مظلومه. واز آن کلمات است:
«سـَتُنَبِّئُکَ اِبْنَتُکَ بِتَظافُرِ اُمَّتِکَ عَلى هَضْمِها فَاحْفِهَا السُّؤ الَ وَاسْتَخْبِرْهَا الْح الَ فـَکـَمْ مـِنْ غـَلیـلٍ مُعْتَلَجٍ بِصَدْرِه ا لَمْ تَجِدْ اِلى بَثِّهِ سَبیلاً وَسَتَقُولُ وَیْحَکُمُ اللّهُ وَهُوَ خَیْرُ الْحاکِمینَ.» (۲)
حـاصـل عـبـارت آنـکـه امـیـرالمـؤمـنـیـن عـلیـه السـّلام بـا رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه وآله و سـلّم مـى‏گـوید: «و به زودى خبر خواهد داد تو را دختر تـو بـه مـعـاونت و یارى کردن امت تو یکدیگر را بر غصب حق من و ظلم کردن در حق او، پس از او بـپـرس احـوال را چه بسیار غم‏ها ودردهاى سوزنده که در سینه فاطمه علیهاالسّلام بر روى هـم نـشـسـتـه بـود کـه بـه کـسى اظهار نمى‏توانست بكند و به زودى همه را به شما عرض خواهد کرد و خدا از براى اوحکم خواهد کرد واو بهترین حکم کنندگان است.»
شـیـخ طـوسـى بـه سـنـد مـعتبر از ابن عباس روایت کرده است که "چون هنگام وفات حضرت رسـول صلى اللّه علیه وآله وسلّم شد، آن قدر گریست که آب دیده‏اش بر محاسن مبارکش جـارى شـد. گـفتند: یا رسول اللّه! سبب گریه شما چیست؟ فرمود: گریه مى‏کنم براى فـرزنـدان خـود و آنچه نسبت به ایشان خواهند کرد. بَدانِ امّت من بعد از من، گویا مى‏بینم فـاطـمه دختر خود را بر او ستم کرده باشند، بعد از من و او ندا کند که یا اَبَتاه، و اَحدى از امـت مـن اورا اعـانـت نـکـنـد؛ چـون فـاطـمـه عـلیـهاالسّلام این سخن را شنید، گریست. حضرت رسول صلى اللّه علیه وآله وسلّم فرمود که گریه مکن اى دختر من، فاطمه علیهاالسّلام گفت: گریه نمى‏کنم براى آنچه بعد از تو با من خواهند کرد، ولیکن مى‏گریم از مفارقت تـو یـا رسـول اللّه صـلى اللّه علیه وآله وسلّم. حضرت فرمود که بشارت باد تو را اى دخـتـر مـن کـه زود بـه مـن مـلحـق خـواهـى شـد و تـو اول کـسـى خـواهـى بـود کـه از اهل بیت من به من ملحق مى‏شود." (3)
در کـتـاب (روضـه الواعـظـیـن) وغـیره روایت کرده‏اند که حضرت فاطمه علیهاالسّلام را مرض شدیدى عارض شد و تا چهل روز ممتد شد. چون دانست موت خود را اُمّ اَیْمَن واَسماء بنت عُمَیسْ را طلبید و فرستاد ایشان را که حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام را حاضر سازند، چون حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام حاضر شد، گفت: "اى پسر عم! از آسمان خبر فوت من به من رسید و من در جناح سفر آخرتم، تو را وصیت مى‏کنم به چیزى چند که در خاطر دارم."
حـضـرت فـرمـود: "آن‏چـه خـواهـى وصـیـّت کـن اى دخـتـر رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه وآله وسلّم" پس بر بالین آن حضرت نشست وهرکه را در آن خـانـه بـود، بـیرون کردند. پس فرمود که اى پسر عم! هرگز مرا دروغ‌گو و خائن نیافتى و از روزى کـه بـا مـن معاشرت نموده‏اى، مخالفت تو نکرده ام. حضرت فرمود که معاذ اللّه تـوداناترى به خدا و نیکوکارتر و پرهیزکارتر و کریم‏تر و از خدا ترسان‏ترى از آنکه تو را سـرزنـش کنم به مخالفت خود و بر من بسیار گران است مفارقت تو و لیکن مرگ امرى اسـت کـه چـاره از آن نـیـسـت، بـه خـدا سـوگـنـد کـه تـازه کـردى بـر مـن مـصـیـبـت رسول خدا صلى اللّه علیه وآله وسلّم را و عظیم شد وفات تو بر من، پس مى‏گویم: اِنّا ا للّه وَ اِنـّا اِلَیـْهِ راجِعُون براى مصیبتى که بسیار دردآورنده است مرا و چه بسیار مرا و چه بـسیار سوزنده و به حزن آورنده است مرا، به خدا سوگند که این مصیبتى است که تسلى دهـنـده نـدارد و رَزیـّه اى اسـت کـه هـیـچ چـیـز عـوض آن نـمـى‏تـوانـد شـد؛ پـس سـاعتى هر دوگـریـسـتـنـد، پس امیرالمؤمنین علیه السّلام سر حضرت فاطمه علیه السّلام را ساعتى بـه دامـن گـرفت و آن حضرت را به سینه خود چسبانید فرمود که هرچه مى‏خواهى وصیّت بـکن که آنچه فرمايى به عمل مى‏آورم و امر تو را بر امر خود اختیار مى‏کنم؛ پس فاطمه عـلیـهـاالسـّلام گـفـت کـه خـدا تـو را جـزاى خـیـر دهـد اى پـسـر عـم رسـول خـدا صـلى اللّه عـلیـه وآله وسـلّم، وصـیـّت مـى‏کـنـم تو را اول که بعد از من اُمامه را به عقد خود درآورى؛ زیرا که مردان را چاره از زن گرفتن نیست. او براى فرزندان من مِثْل من است. پس گفت که براى من نعشى قرار ده زیرا که ملائکه را دیـدم که صورت نعش براى من ساختند. حضرت فرمود که وصف آن را براى من بیان کن؛ پـس وصـف آن را بـیـان کـرد و حـضـرت از بـراى او درسـت کـرد و اول نـعشى که در زمین ساختند، آن بود. پس گفت که باز وصیّت مى‏کنم تو را که نگذارى بـر جـنـازه مـن حـاضـر شـوند یکى از آنهايى که بر من ستم کردند و حق مرا گرفتند؛ چه ایـشـان دشـمـن مـن و دشـمـن رسول خدا صلى اللّه علیه وآله وسلم هستند و نگذارى که احدى از ایـشـان و اتـبـاع ایشان بر من نماز کنند و مرا در شب دفن کنى، در وقتى که دیده‏ها در خواب باشد.(۵)
---------------------------------
۱ـ عـلامـه مـجـلسـى؛ در (جـلاء العـیـون) ایـن قول را اصح واَشْهَر میان علماى امامیه دانسته است. ر.ک: (جلاء العیون) ص ۲۷۹.
۲ـ (الکـافـى) ۱/۴۵۹، بـاب (مـولد الزهرا علیهاالسّلام)، حدیث سوم؛ (روضه الواعظین) ۱/۱۵۲.
3ـ (الخصال) شیخ صدوق ۱/۲۷۲، باب الخمسه، حدیث ۱۵.
4ـ (روضه الواعظین) فتال نیشابورى ۱/۱۵۱.
 
صوت//

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , امامت و ولایت , ,
:: بازدید از این مطلب : 2038
|
امتیاز مطلب : 45
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
نویسنده : گمنام
دو شنبه 5 فروردين 1392

شهید شهریاری ثابت کرد که بی شک علم و عمل دو بال سعادت آدمی است و خداوند متعال انسان سعادتمند را با زیباترین حال نزد خود برمی گرداند و در دل مردم نیز جایگاهی خاص می نهد.

رسول خدا (ص) می فرمایند : هر مومنی بمیرد و یک ورق کاغذ از او بماند که دانشی بر آن باشد آن ورقه روز قیامت میان او و دوزخ حائل و مانع شود و خدای تبارک و تعالی به هرحرفی که در آن کاغذ نوشته شهری در بهشت به او دهد که هفت برابر دنیا باشد.

مطمئن باشید شهید شهریاری در بهترینِ حالات است.
مقام معظم رهبری: «شهادت دکترشهریاری، آبرویی داد به جامعه علمی کشور. شهادت همچنین شخصیت برجسته و مورد قبولی، به دشمن نشان داد که در محیط علمی جمهوری اسلامی، اینجور شخصیت‌ها و انگیزه‌هایی وجود دارد،مهم‌ترین تسلایی که انسان در اینجور حوادث به خودش می‌دهد این است که می‌داند خدای متعال برای این جانفشانی‌ها و این شهادت‌ها و این خون‌های به ناحق ریخته شده، ثواب‌هایی را معین و مدون کرده که به ذهن ما هم خطور نمی‌کند! به قدری این مقامات و درجات الهی، عالی و غیرقابل توصیف است که ما اصلاً نمی‌توانیم درک کنیم؛ و مطمئن باشید ایشان الان در بهترینِ حالات است، که هر مؤمنی و هر انسان صالحی، اگر چنانچه اندکی از آن مراتب را بتواند با دیده‌ی بصیرت خودش ببیند، آرزو می‌کند که ای‌کاش ما به همین سرنوشت دچار بشویم. و الحمدلله رب‌العالمین ایشان (شهید شهریاری) وضعشان اینطور است؛ و بزرگ‌ترین تسلی این است. لکن تسلای دومی هم وجود دارد و آن قدردانی مردم است. دیدید که مردم ما چه قدردانی و چه ارزش‌گذاری کردند از این شهید بزرگوار.

 


 


با دو دست پر به بارگاه الهي راه يافت
پیام آيت‌الله جوادي آملي در مراسم چهلم شهید شهریاری: "همسر و خانواده شهيد شهرياري مطمئن باشند كه وي در روح و ريحان است. اگر با دو دست پر به بارگاه الهي راه يافت، نه تنها مشكل خودش را حل مي‌‌كند بلكه مشكل ديگران را هم برطرف مي‌‌كند و از ديگران شفاعت خواهد كرد.

 

سبک زندگی شهید دکتر شهریاری از بعد دینی
 


صدای الهی العفو شبانه او همچنان در گوش من زنگ می زند
اوایل ازدواجمان بود نیمه های شب از خواب بیدار می شدم می دیدم مجید نیست می رفتم می دیدم در اتاق مشغول نماز شب است این رویه مجید بود ، بسیار به ندرت اتفاق می افتاد نماز شب مجید قضا شود ، بویژه در ماههای اخیر به شدت در نماز شب گریه می کرد و صدای الهی العفو شبانه او همچنان در گوش من زنگ می زند.

همسرم در انجام واجبات و ترك محرمات نيز به اندازه‌ جديت در مسائل علمي جدي بود.
همسر شهيد : همسرم در انجام واجبات و ترك محرمات نيز به اندازه‌ جديت در مسائل علمي جدي بود. شهيد شهرياري مطالعه تفسير قرآن را هرگز رها نمي‌كرد و تفسير آيت‌الله جوادي آملي را به صورت كتاب و نرم‌افزار هميشه همراه خود داشت. در خانه بخش‌هايي از تفسير قرآن را به من و فرزندان بيان مي‌كرد و همچنين ارادت خاصي به حافظ داشت.

بنده قوت علمی ایشان را از قوت دینی اش می دانم
همسر شهید: مقید به نماز جماعت بود و حقوق همسایگی را رعایت می کرد و بنده قوت علمی ایشان را از قوت دینی اش می دانم.

ارادت خاص ایشان به حضرت زهرا (س)
‏ به خاطر ارادت خاص ایشان به ائمه اطهار (علیهم السلام) و به خصوص حضرت زهرا (س) در روز شهادت خانم ،هر ساله در منزل ما مجلس روضه مردانه ای بر پا می شود و ذکر فضایل و مصائب حضرت بیان می شود.

رسیدگی به امور ایتام و سرپرستی آنها
ایشان در ماه مبارک رمضان تقید خاصی به افطار دادن داشتند ودر رسیدگی به امور ایتام و سرپرستی آنها تلاش فراوانی داشتند. در محل زندگی قبلی مان به اتفاق روحانی مسجد، گروهی را تشکیل داده بودند وصبح روز های جمعه بین خانواده های مستمند و بی بضاعت ارزاق پخش می کردند و تقید داشتند که حتما خودشان در پخش ارزاق حضور داشته باشند. پس از برگشت از این کار تا ساعتها منقلب بودند.

خیلی از رفتار های ایشان برای بچه ها ملکه شده است
بسیار مقید به انجام آداب اسلامی بودند تا جایی که به یاد ندارم هیچ وقت ایشان بی وضو بوده باشند. قبل از خواب، قبل از خروج از منزل وضو می گرفتند. به سبقت در سلام بسیار پایبند بودند. متواضعانه حتی در برخورد با بچه ها ابتدا ایشان سلام می کردند وخیلی از رفتار های ایشان برای بچه ها ملکه شده است. همواره، دغدغه نماز اول وقت را داشتند تا جایی که تقید به ادای نماز اول وقت در مسجد و حتی حین مسافرت در کنار جاده از ویژگی های ایشان بود.

 


 


خیلی وقتها در منزل چهار نفره نماز را به جماعت می خواندیم
خیلی وقتها در منزل چهار نفره نماز را به جماعت می خواندیم. در نمازحالت عرفانی، سجده های طولانی، اشکهای سوزان، قنوت های عرفانی داشت و بعد از نماز بسیار دعا می کردند که همه این حالات به ویژه در نماز شب بیشتر جلوه داشت.

هميشه و همه جا امام عصر ارواح‏العالمين له الفداء را حاضر و ناظر مي‏دانست و غفلت از ياد او را غفلتي بزرگ مي‏دانست.
رئيس دانشگاه صنعت نفت: تذکر اکيد ايشان اين بود که تا مي‏توانيد ارادت و اخلاص خود را نسبت به خاندان رسالت و امامت بيشتر کنيد. از زيارت ائمه هدي غافل نباشيد که به گفته بزرگان بهترين اعمال در تقرب الي‏ا... پس از انجام واجبات و ترک معاصي زيارت معصومين عليهم‏السلام است.هميشه و همه جا امام عصر ارواح‏العالمين له الفداء را حاضر و ناظر مي‏دانست و غفلت از ياد او را غفلتي بزرگ مي‏دانست. مي‏گفت ما بايد بدانيم او زنده است او در بين ماست و هم اکنون کائنات از مسير وجود او فيض الهي را مي‏گيرند. اگر انسان بداند که امام زمان صلوات‏الله و سلامه‏ عليه عمل و کردار و نيات و خطورات قلبي‏اش را مي‏بيند آيا گناه خواهد کرد؟ پس يا اين واقعيات مسلمه را نعوذبالله مهمل مي‏گذار‏يم و يا آنکه در غفلتي مافوق اين حرف‏ها بسر مي‏بريم.
به علماي رباني که چراغ هدايت را فروزان نگه داشته‏اند ارادات کامل داشت و مجالست با علماء و صلحاء و نيکان را در تربيت صحيح انسان موثر مي‏دانست. شرکت در مجالس لهو و لعب و بطالت را مضر و و موجب در پي داشتن برگشت رحمت الهي مي‏دانست.

 

سبک زندگی شهید دکتر شهریاری از بعد اخلاقی
 

اگر مجید شهید نمی شد عجیب بود
همسر شهید: تواضع و حجب و حیای او را مثال زدنی است، به جرات می گویم در تمام زندگی مشترکمان کلمه ای از مجید دروغ نشنیدم بهمین دلیل است که میگویم اگر مجید شهید نمی شد عجیب بود.

چادری شدن دختران دانشجو
شاگرد شهید:رفتار دکتر به گونه‌ای بود که آدم‌ها را به مسائلی راغب می‌کرد. خیلی از دختران دانشجو که هنگام ورود به دانشگاه با مانتو بودند بعد از یکی دو سال که با ایشان آشنا می‌شدند چادری می‌شدند.

شهریاری های فراوانی تربیت خواهند شد
همسر استاد شهریاری :مجید آنقدر انسان با اخلاقی بود که علاوه بر بعد علمی از نظر اخلاقی هم همکاران و دانشجویان از او درس می گرفتند و من چون همکار مجید بودم این مطلب را عملا در دانشگاه مشاهده می کردم به همین دلیل اگر یک مجید شهریاری از دست ما رفت در آینده ای نزدیک شهریاری های فراوانی تربیت خواهند شد.

حتی اجازه نمی‌دادند سر کلاس‌هایشان از اختلافات صحبت کنیم
شاگر شهید :یک مقطعی احساس کردیم بین اساتید تضادها و دسته‌بندی‌هایی وجود دارد. معمولاً چنین گروه‌بندی‌هایی در دانشکده‌های مختلف وجود دارد؛ اما احساس کردیم این تیپ اساتید را در دانشکده زیاد تحویل نمی‌گیرند. دکتر شهریاری و دوستانش می‌خواستند دانشکده فیزیک تبدیل به دانشکده مهندسی هسته‌ای شود، اما جبهه مقابلشان در برابر این کار مقاومت می‌کرد. طیف دکتر شهریاری و دوستانش حزب‌اللهی بودند. طرف مقابلشان هم در ظاهر مذهبی بود؛ اما به راحتی درباره دیگران حرف و تهمت می‌زدند. اما دکتر شهریاری و دوستانش حتی اجازه نمی‌دادند سر کلاس‌هایشان از اختلافات صحبت کنیم. منش و اخلاقشان این بود.

دانشجوها عائله ما هستند. پدر و مادرشان اینها را به ما سپرده‌اند
همکار شهید :درباره دانشجوها می‌گفت این‌ها عائله ما هستند. پدر و مادرشان اینها را به ما سپرده‌اند. اگر مریض می‌شدند یا مشکل مالی داشتند، رسیدگی می‌کرد. به سؤالات دانشجویان اساتید دیگر پاسخ می‌داد.

با محوریت دکتر و معنویتی که بر فضای کار حاکم می‌کرد، همه نیروها با تمام وجود کار می‌کردند.
همکار شهید: علاقمندی و پشت کارش سبب می‌شد که نیروهای رشته‌های تخصصی دیگر هم جذبش شوند. برای گردآوری افراد با تخصص‌های مختلف قدرت عجیبی داشت. با محوریت دکتر و معنویتی که بر فضای کار حاکم می‌کرد، همه نیروها با تمام وجود کار می‌کردند.

امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق‌الزحمه ما را بدهد.
شاگرد شهید: به زندگی شخصی دانشجوها به شدت اهمیت می‌داد. دوستی داشتم که موقع ازدواج، به مشکل مالی برخورد. استاد کمکش کرد تا زندگی‌اش را شروع کند. گفته بود هروقت داشتی، برگردان. آن بنده خدا هم ماهیانه مبلغی را برمی‌گرداند. همیشه نگران شغل و آینده دانشجوها بود. اگر می‌دید دانشجویی سال قبل فارغ‌التحصیل شده، ولی هنوز شغل ندارد، برایش شغلی پیدا می‌کرد یا در پروژه‌های خود، از او استفاده می‌کرد. این نگرانی همیشه در ذهنش بود. دانشجوهایی که با دکتر پروژه‌ داشتند، می‌گفتند امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حق‌الزحمه ما را بدهد. حواسش بود اگر یکی از بچه‌ها متأهل است و درآمدی ندارد، به او کمک کند.


شهید شهریاری با افرادی که از نظر مقام اجتماعی پایین‌تر بودند هرگز برخورد یک فرد بالادست با پایین دست نبود
فرزند شهید: ظاهراشهید شهریاری به همراه تعدادی از همکاران از مقابل ساختمان نیمه کاره دانشکده رد می‌شدند که ناگهان کارگری با لباس‌های خاکی می‌آید پدرم را بغل می‌کند و بابا نیز با او خوش و بش می‌کند. برخورد شهید شهریاری با افرادی که از نظر مقام اجتماعی پایین‌تر بودند هرگز برخورد یک فرد بالادست با پایین دست نبود.

با اینکه نفر اول هسته‌ای کشور بود اما هیچگاه خود را برتر از بقیه نمی‌دید. هر هفته دو ساعت در اتاقکی که خودش برای سرایدار مسجد محل ساخته بود، بدون توجه به تفاوت جایگاه علمی‌اش با دیگران با او گرم صحبت می‌شد و درددل وی را گوش می‌داد. هر روز قبل از اذان صبح در مسجد حاضر بود و نماز صبح را به جماعت می‌خواند.

ما آن شب آبگوشت را بدون نان خوردیم.
از ویژگی های بسیار جالب ایشان این بود که هرگز دست تقاضا به سوی کسی دراز نمی کرد، اما در عین حال هرگز دست نیاز کسی را نیز رد نمی کرد. یادم می آید شبی در خوابگاه آبگوشت درست کرده بودم، طبق عادت در تمام طول زندگی حتی تا آخرین شب و شب پیش ازشهادت ایشان، تا هر وقت که طول می کشید برای صرف شام منتظر دکتر می ماندم. ساعت 0 ‏ا شب آقای دکتر آمدند . گفتم:« نون نداریم برو از سرایداری نون بگیر». گفت:« عزیز ! حاضرم تمام شهر را این وقت شب برای نون بگردم، ولی منو در خانه کسی نفرست و ما آن شب آبگوشت را بدون نان خوردیم.

رابطه پدرانه و برادرانه با دانشجويان
حل مشكلات خانوادگي دانشجويان، كمك به تسهيل امر ازدواج آنها، رابطه پدرانه و برادرانه با دانشجويان از خصيصه‌هاي ايشان بود. چه بسيار دانشجوياني كه من و دكتر موجب سر گرفتن ازدواجشان شديم و اكنون زندگي خوبي در كنار همسر و فرزندانشان دارند. بچه‌ها دكتر را محرم رازهايشان مي‌دانستند و اين نبود مگر در پرتو همدلي، رأفت، اهتمام به حل مشكلات و روابط صميمانه‌اي كه دانشجويان در دكتر مي‌‌ديدند.

این آقا استاد دانشگاه است که او را به کار گرفتی
رفتار دکتر آنقدر عادی بود که متوجه نمی شدید با استاد دانشگاه طرف هستید.یک بار دیدم که یکی از دوستان عصبانی است.گفت پیک موتوری پنجاه کتاب آورده بود و برای جابجا کردنشان از دکتر شهریاری که از آنجا رد می شد، کمک خواست. ایشان هم بدون اینکه حرفی بزند،به کمکش رفت.آن شخص گفت رفتم با عصبانیت به پیک گفتم این آقا استاد دانشگاه است که او را به کار گرفتی!
شاگرد شهید: هیچ وقت کارهایش را عقب نمی انداخت. همه کارهایش برنامه ریزی شده بود. اگر ساعت 3 با یک دانشجو برای یک سوال درسی قرار داشت، خودش را آماده می کرد و وقت می گذاشت.

چنین انسانی را دشمن نمی‌تواند تحمل کند
سید امیرحسین فقهی :دکتر شهریاری، انسانی افتاده، دانشمند و عارفی برجسته بود که علم و اعتقادات را با هم داشت دکتر شهریاری از تمکن مالی خوبی برخوردار بود ولی در لباس و خودرو و امکانات وی این تمکن دیده نمی‌شد، چرا که اعتقاد داشت خداوند برخی از روزی‌های انسان‌ها را در انفاق و کمک به دیگران قرار داده است.دکتر شهریاری از بهره هوشی بسیار بالایی برخوردار بود، ادامه داد: دکتر شهریاری اعتبار ملی و بین‌المللی زیادی داشت و به اندازه خود در این کشور کارکرد، شاگردان زیاد و کارآمدی را تربیت کرد، وی همه مراتب تخصص خود را در داخل کشور طی کرده بود و این‌گونه است یک چنین انسانی را دشمن نمی‌تواند تحمل کند.

 

سبک زندگی شهید دکتر شهریاری از بعد خانوادگی
 

شاخه های گل مریم
تاعمر دارم شاخه های گل مریم را که همراه با یک دنیا محبت و پشتگرمی به من هدیه می داد فراموش نمیکنم.

دوستی صمیمی و واقعی
همسر شهيد :خیلی مقید بود که در مناسبت‌ها حتماً هدیه‌ای برای اعضای خانواده بگیرد؛ حتی اگر یک شاخه گل بود. با بچه‌ها بسیار دوست بود. دوستی صمیمی و واقعی و تا حد امکان زمانی را به آنها اختصاص می‌داد. بچه‌ها به این وقت شبانه عادت کرده بودند.

بیشتر با عمل خود به ما آموزش می‌داد
فزرند شهید: پدرم هیچ گاه مستقیم به من نمی‌گفت این کار را انجام بده یا نه بیشتر با عمل خود به ما آموزش می‌داد.

ما تقسیم کار کردیم.آماده کردن افطار با من است و شستن ظرف ها با آقای دکتر
دوست شهید: افطار منزلشان مهمان بودیم. افطاری منزلشان در عین کامل بودن،ساده بود.گرم و صمیمانه،بدون هیچ گونه تجمل.محور این دور هم جمع شدن ها خانواده دکتر بود.می گفتند ما به هم نیاز داریم. ؛برای شستن ظرف های بعد از افطار بلند شدیم ؛همسرشان اجازه ندادند.گفتیم مهمان ها زیادند و این تنها کاری است که از دست ما برمی آید.خانم دکتر اجازه نداد.گفت ظرف ها سهم آقای دکتر است.گفتیم این طوری بیشتر شرمنده می شویم.همسرشان گفتند ما تقسیم کار کردیم.آماده کردن افطار با من است و شستن ظرف ها با آقای دکتر.خانم دکتر می گفت حتی دکتر شهریاری در خانه جاروبرقی هم می کشد .روابط خانوادگی بسیار خوبی داشتند ؛این را از گفتگوهایی که بین خانواده رد و بدل می شد متوجه شد.
مراسم ازدواج من و شهيد شهرياري در سلف‌سرويس اساتيد دانشگاه صنعتي اميركبير برگزار شد و به ياد دارم كه پس از آن با لباس عروس به خوابگاه رفتيم و زندگي بي‌تكلف خود را آغاز كرديم.
به هیچ وجه به دنیا و ظواهر آن دلبستگی نداشت. ما بعد از ازدواج در خوابگاه متاهلی و با حداقل امکانات زندگی می کردیم در آن خانه محقر از زندگی خود بسیار لذت می بردیم و نه تنها ما بلکه اطرافیان هم به زندگی ما افتخار می کردند.گران ترین تابلویی که خودمان برای خانه خریدیم همین تابلوی ساعت خاتم است که منقش به سوره «ان یکاد» است که در مشهد به مناسبت میلاد حضرت زهرا (سلام ا... علیها) که مصادف با روز زن بود برایم هدیه خریدند.


اگر مشکلی پیش می آمد به بهانه های گوناگون ایشان پا پیش می گذاشتند و رفع کدورت می کردند
در زندگی بسیار به رضایت من اهمیت می داد به گونه ای که اگر هم اختلاف سلیقه ای وجود داشت تا جایی که با اصول منافات نداشت ایشان کوتاه می آمدند. با من بسیار مهربان بودند اگر مشکلی پیش می آمد به بهانه های گوناگون ایشان پا پیش می گذاشتند و رفع کدورت می کردند.

بسیار به صله رحم توجه می کردند
درباره رابطه با اقوام معتقد بودند هر جایی که حرام خدا حلال بشود نباید حضور پیدا کنیم و این امر برای ما و نیز اقوام جا افتاده بود. بسیار به صله رحم توجه می کردند . به اقوام سر می زدیم و روابط گرمی داشتیم.

 

سبک زندگی شهید دکتر شهریاری از بعد علمی
 

شهيد مجيد شهرياري؛ دانشمند متعهدي که گفت جمهوري اسلامي "مي‌تواند" و "بايد بتواند"
وی با کسب رتبه دو در سال ۶۳ در آزمون ورودی دانشگاه صنعتی امیر کبیر در رشته الکترونیک پذیرفته شد.سپس در سال ۶۷ باکسب رتبه نخست در رشته مهندسی هسته‌ای پذیرفته شد.و در نهایت در سال ۷۷ موفق شد که دکترای خود را رشته تکنولوژی فناوری هسته‌ای را از دانشگاه امیر کبیر دریافت کند. وی پس از استعفا از دانشگاه امیرکبیر به خاطر نبود بستر مناسب برای همکاری وی در سال ۱۳۸۰ به دانشگاه شهید بهشتی پیوست. و در سال ۸۵ با راه‌اندازی دانشکده مهندسی هسته‌ای دانشگاه شهید بهشتی به عضویت هیئت علمی آن درآمد.

ايشان حتي يک ريال هم دستمزد نگرفت. حتي وقتي من خواستم دستمزد ايشان را پرداخت کنم، ناراحت شدند و گفتند که من اين کار را براي کشورم انجام دادم.
علي اکبر صالحي، وزير کنوني امور خارجه و رئيس پيشين سازمان انرژي اتمي ايران: براي ساخت صفحات سوخت، ما نياز به تکنولوژي جديدي داشتيم. اصلا ما چرا تقاضاي سوخت کرده بوديم؟ براي اين‌که بلد نبوديم بسازيم! و خب در محاسبات هسته‌اي کسي را نداشتيم و همچين محاسباتي نيز پيش از اين انجام نشده بود. اما شهيد شهرياري با اعتماد به نفسي که داشت، و ما هم با اعتقادي که به ايشان داشتيم، اين کار را به ايشان واگذار کرديم و ايشان هم به خوبي آن را انجام دادند. يعني اگر در آن زمان شهيد شهرياري مي‌گفت که من مثلاً 10 ميليارد تومان دستمزد مي‌گيرم تا اين کار را انجام دهم، ما مجبور بوديم که بدهيم؛ هر چه مي‌گفت، مجبور بوديم که بدهيم، براي اين‌که کس ديگري نبود که اين کار را انجام دهد. تنها کسي که در مملکت مي‌توانست اين کار را انجام دهد، شخص شهيد شهرياري بود و لاغير. با اين حال، ايشان حتي يک ريال هم دستمزد نگرفت. حتي وقتي من خواستم دستمزد ايشان را پرداخت کنم، ناراحت شدند و گفتند که من اين کار را براي کشورم انجام دادم. من يک کلمه به شما بگويم. اگر شهيد شهرياري را در زمينه علم هسته‌اي نمره 100 بدانيم، به بهترين نفر بعدي در کشورمان در اين زمينه شايد بتوان نمره 50 داد. يعني واقعا ايشان روي قله ايستاده بود.

دكتر شهرياري دانشجوي قدكوتاه بيرون نداد
يكي از دانشجويان دكتري: «دكتر شهرياري دانشجوي قدكوتاه بيرون نداد» يعني آن‎قدر به دانشجويانش بها مي‌داد و آن‎قدر اعتماد به نفس آنها را پرورش مي‌داد كه از عهده سخت‌ترين كارها برمي‌آمدند. تمام دانشجويان ايشان در كارشان سرآمد هستند. كاري را كه دكتر خودش طي 7 يا 8 ماه كار فشرده ياد گرفته بود، با يك كارگاه آموزشي دوروزه در اختيار ديگران مي‌گذاشت و آن را به آنان آموزش مي‌داد. بچه‌ها را وادار به انجام پروژه مي‌كرد تا با كار عملي تسلط لازم را پيدا كنند.
 

سبک زندگی شهید دکتر شهریاری از بعد ولایتمداری
 

ولايتمداري صادق بود و ولي فقيه را راهبر ما از ظلمت فساد و گناه به دنياي حقيقت و کمال مي‏دانست. رزمنده و بسيجي مخلص و يار و ياور رزمندگان خصوصا در بعد تقويت بنيه علمي بود و در تمامي حضور دانشگاهي‏اش (دوران دانشجويي و دوران استادي) آموزش ايشان براي عزيزان رزمنده و بسيجي تعطيل بردار نبود. تا لحظه آخر پيرو راه شهداء و وفادار به آرمانهاي شهداي انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي خصوصا قافله سالار شهداء امام خميني رضوان ا... تعالي و مقام معظم رهبري (مد ظله العالي) بود.
 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , مـــردان خــــدا , ,
:: بازدید از این مطلب : 1882
|
امتیاز مطلب : 31
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
نویسنده : گمنام
دو شنبه 5 فروردين 1392

کلیپ زیبای "اتل متل یه بابا" گوشه ای از زندگی غریبانه تنهاترین سردار شهید احمد پاریاب

16 ساله بود که "آمد" به سوی میعادگاه عشاق. زیرک بود و چابک، فرمانده گروهان شد. لیاقت‌هایش او را فرمانده گردانی کرد که به نام فرمانده جناح چپ سپاه سیدالشهدا علیه‌السلام یعنی حبیب ابن مظاهر زینت داده شده بود و مدتی بعد هم فرمانده گردان "شهادت" لشکر 27 محمدرسول الله...

در اکثر عملیات‌ها حضور داشت. با "همت" جبهه ها دم‏خور بود. یادگاری های زیادی از جنگ داشت. از تیر و ترکش تا شیمیایی! درصد جانبازی او را باید از تعداد سرفه هایش و خونی که بعد از سرفه ها دستمال همراه او را رنگین می کرد شمرد؛ مظنه نه در دستان کارکنان جنگ ندیده "بنیاد" است و نه...

این آخری‏ها داروهایش او را "تحریم" کرده بودند. آنها هم برای او کلاس می گذاشتند، مثل همان کارکنان جنگ ندیده بنیاد: "مگر برای ده روز بیشتر زنده ماندن او، اینقدر باید هزینه از "بیت المال(!)" بدهیم!"

غریبانه جنگید و غریبانه زندگی کرد و غریبانه پرید؛ گمنامی را از بانوی شلمچه به ارث برده بود. به خاطر همین خیلی "مادری" بود. بیشتر از مردم، لوله های کپسول اکسیژن درد او را می شناختند و غمخوارش بودند، همان طور که صدای هق هق گریه‏های غریبش را کسی نشنید جز در و دیوار خانه اش.

"تنها"ترین سردار بود، اما سردار نبود سر "دار" بود. سر و سرّی هم با "آقا" داشت. می گفت نباشم آن روزی که زبانم لال "آقا" نباشد.

با غربتش نشان داد که می شود سردار بود اما در قرچک ورامین زندگی کرد، می توان سردار بود اما کسی در اطرافت پرسه نزند، می توان سردار بود اما تنهایت بگذارند، می توان سردار بود و کنج خانه ات جان بدهی و جنازه ات هم سه روز توی خانه ات بماند و مأموران دلسور آتش نشانی به دادش برسند!

"اتل متل یه بابا" کلیپی زیبا و تأثیرگذار ساخته شده توسط گروه نصر تی وی برگی از زندگی غریبانه این جانباز شهید در ادامه منتشر می شود؛ روحمان با یادش شاد
 

دانلود

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1584
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
نویسنده : گمنام
شنبه 3 فروردين 1392

علی منیف اشمر، به سال 1355 در کویت متولد شد. پدرش «مُنيف اشمر» از اهالی روستاى «العُديسه» در جنوب لبنان بود که به قصد زندگى و اشتغال، در كويت سکونت داشت.
علی، يازده - دوازده سال بيش‏تر نداشت به «كشافه المهدى (عج)»(جمعیت جوانان و نوجوانان فعال در مقاومت اسلامی) پيوست و نامش در گردانِ «ثامن الحجج (ع)» ثبت گردید. سیزده ساله بود که رسما به مقاومت اسلامی لبنان ملحق شد و علیه اشغالگران صهیونیست، سلاح به دست گرفت.
روز چهارشنبه ، اول فروردین 1375 (29شوال 1416ه.ق، 20 مارس1996م) «على منیف اشمر»، پس از آن‏ كه در كنار تصاوير حضرت امام خمينى(ره)، مقام معظم رهبرى حضرت آيت ‏اللَّه خامنه‏ اى، شهيد سيد عباس‏ موسوى و شهيد صلاح غندور، آياتى از قرآن كريم و وصيت‏نامه‏ ى خويش را قرائت كرد، در حالى كه لباس كماندويى «ميليشياى لحدى»(نظامیان لبنانی مزدور اسرائیل) را بر تن كرده بود، با همرزمان و فرماندهان خويش خداحافظى كرد اجرای عملیات استشهادی علیه اشغاگران صهیونیست، عازم منطقه ی اشغالی در جنوب لبنان شد .
ساعت 16/30 دقيقه ، على، حدود 30 كيلوگرم مواد منفجره ی همراه خود را در مسیر کاروان نظامیان اسرائیلی در منطقه ی «رَبّ ثلاثين» منفجر کرد و جمع قابل توجهی از چکمه پوشان صهیونیست را کشته و مجروح ساخت.
در نخستین روز فروردین 1392،دوازده سال پس از آزادی جنوب لبنان و هم زمان با هفدهمین سالگشتِ عملیات استشهادی شهید «علی منیف اشمر» -که به قمرالاستشهادیون شهرت پیدا کرد- یادی از آن ماهِ شهادت طلبان کرده و وصیت نامه ی تاریخی اش را مرور می کنیم:

بسم‌الله‌ الرحمن‌ الرحیم‌
سلام‌ بر مولا و سرورم‌ سیدالشهدا، امام‌ حسین‌(ع‌) و برادرش‌ اباالفضل‌العباس‌(ع‌).
سلام‌ بر سید و مولایم‌ حضرت‌ صاحب‌ العصر والزمان‌، امام‌ مهدی‌ منتظر(عج‌).
سلام‌ بر زنده‌ کننده‌ قیام‌ مسلمانان‌ و بنیان گذارانقلاب‌ اسلامی‌ مبارک ‌ایران‌، امام‌ خمینی‌(ره‌).
سلام‌ بر رهبر امت‌ اسلامی‌ و ولی‌ امر مسلمین‌ حضرت‌ آیت‌الله‌ سیدعلی‌خامنه‌ای‌(دام‌ ظله‌).
سلام‌ بر سیدالشهدای‌ مقاومت‌ اسلامی‌ "شهید سیدعباس‌ موسوی‌" وشیخ‌ الشهدای مان‌ "شهید شیخ‌ راغب‌ حرب‌".
سلام‌ بر رهبر عزیز، حضرت‌ حجت‌‌الاسلام‌ و المسلمین‌ سیدحسن‌ نصرالله‌(دام‌ ظله‌).
سلام‌ بر مجاهدان‌ مقاوم‌ و قهرمان‌ شجاع‌ِ مقاومت‌ اسلامی‌. رحمت‌ وبرکات‌ خداوند بر آن ها.
مولای‌ من‌، یا اباعبدالله‌(ع‌)!
با خداوند پیمان‌ بستم‌ و با شما عهد، که‌ در راه‌ خداوند گام‌ بردارم‌، درحالی ‌که‌ جانم‌ را به‌ کف‌ دست‌ گرفته‌ و خونم‌ را به‌ خاک‌ جبل‌ عامل‌ آمیخته‌ام‌. همان‌طور که‌ خون‌ شما بر خاک‌ مقدس‌ کربلا ریخته‌ شد؛ و امروز به‌ عهدی‌ که‌ بسته ‌بودم‌، وفا می‌کنم‌.
مولای‌ من‌، یا صاحب‌ الزمان‌(عج‌)! چه قدر آروز داشتم‌ که‌ شهادتم‌ در مقابل‌ دیدگان‌ و وجود مبارک‌ شما باشد؛ ولی‌ طولانی‌ بودن‌ غیبت‌ شما و
اشتیاق‌ من‌ به‌ مولا و سرورانم‌ و اجداد پاکت‌، موجب‌ شد که‌ نتوانم‌ بیش‌ از این‌ در انتظار بمانم‌. از خداوند می‌خواهم‌ که‌ با این‌ شهادت‌، اجر شهادت‌ در رکاب‌ شریف‌ شما را به‌ من‌ عطا فرماید.
برادران‌ عزیزم‌، قهرمانان‌ دلیر مقاومت‌ اسلامی‌! "اگر شما از آنان‌ به‌ رنج‌ و زحمت‌ می‌افتید، آن ها نیز از دست‌ شما رنج‌ می‌کشند. با این‌ تفاوت‌ که‌ شما به‌ لطف‌ خدا امیدوارید و آنها امیدی‌ ندارند."
سوره‌ نساء ـ 104

برای‌ شما چند مورد را که‌ در رابطه‌ با خط‌ ما، اصول‌ اساسی‌ به شمار می‌رود، یادآور می‌شوم‌:راه‌ جهادگرانه‌ ما، سخت‌ و طولانی‌ و پر از مشقّت‌ و ابتلائات‌ است‌؛ لذا برای ‌پیمودن‌ این‌ راه‌، باید تلاش‌ کنید تا روحیه‌های‌ عالی‌ و پاک‌ داشته‌ باشید؛ باید سینه‌ها را از هر گونه‌ تیرگی‌ و حجابی‌ که‌ انسان‌ را از خدایش‌ دور می‌سازد، پاک‌ کنید؛ همان‌ گونه‌ که‌ قبل‌ از من‌، برادران‌ شهیدم‌ به‌ شما توصیه‌ کرده‌اند، به‌ این‌ خط‌ شریف‌ تمسک‌ جویید و
این‌ راه‌ را که‌ همان‌ طریق‌ مقاومت‌ است‌، بپیمائید؛ چون‌ این‌ راهی‌ است‌ که‌ خداوند فقط‌ ما را بر پیمودنش‌ برگزیده‌ است‌ و ما هم‌ نباید این‌ فرصت‌ را از دست‌ بدهیم‌، و مهم‌تر از آن‌، این‌که‌ نباید خون‌ شهدا را ضایع‌ کنیم‌ و باید امانات‌ آن ها را که‌ در نزد ماست‌، به‌ خوبی ‌پاسداری‌ کنیم‌.
بر دستورهای‌ فرماندهی‌ عزیز و فرماندهان‌ مقاومت‌ اسلامی‌ ملتزم‌ باشید. به‌ راهنمائی‌های‌ حضرت‌ رهبر ـ خامنه‌ای‌ جانم‌ به‌ فدایش‌ ـ و دبیر کل‌ حزب‌‌الله ‌لبنان‌ جناب‌ سیدحسن‌ نصرالله‌، ملتزم‌ باشید.
عکس‌های‌ شهدا را همیشه‌ مقابل‌ چشمانتان‌ قرار دهید و برای‌ محقق ‌شدن‌ اهدافی‌ که‌ آن ها به‌ خاطرش‌ به‌ شهادت‌ رسیدند، سعی‌ و تلاش‌ کنید و درخط‌ آن ها باقی‌ بمانید.
وصایای‌ حضرت‌ امیرالمؤمنین‌ به‌ فرزندانش‌ حسن‌ و حسین‌(علیهم‌السلام‌) را که‌ راه‌ و روش‌ زندگی‌ِ مورد رضای‌ خداوند را به‌ ما نشان‌ می‌دهند، و همین‌ طور وصایای‌ امام‌ خمینی‌ (قدس‌ سره‌) و راهنمائی‌های‌ ارزشمند و پر برکت‌ ایشان‌ را بخوانید، یاد بگیرید و به‌ آن‌ عمل‌ کنید.
قبل‌ از این‌که‌ در جنگ‌ شرکت‌ کنید، همان‌ طور که‌ برداشتن‌ اسلحه‌ را ضروری‌ می‌دانید، وضو گرفتن‌ را لازم‌ بدانید؛ چون‌ دستی‌ که‌ با وضو ست‌ و می‌جنگد، ممکن‌ نیست‌ شکست‌ بخورد.
خانواده‌های‌ عزیزی‌ که‌ در نوار مرزی‌ و تحت‌ اشغال‌، همچنان‌ مقاومت‌ می‌کنید!
کمی‌ بعد از نوشتن‌ این‌ جملات‌ و کلمات‌، ان‌شاءالله‌ پیکرم‌ آتشی‌ خواهد شد که‌ اشغالگران‌ صهیونیسم‌ را که‌ هر روز و هر لحظه‌ در اذیت‌ شما سعی‌ و تلاش‌ می‌کنند، خواهد سوزاند. دشمن‌ گمان‌ می‌کند که‌ شما را ذلیل‌ کرده‌، لکن‌ هیهات‌. و پایان‌ این‌ آزار و اذیت‌ به‌ دست‌ مجاهدان‌ مقاومت‌ اسلامی‌، نزدیک‌ خواهد بود. ان‌ شاءالله‌.

خانواده‌ ی عزیزم‌!
بدانید که‌ اشغال‌ و اشغالگران‌ به‌ زودی‌ مضمحل‌ خواهد شد و ان‌ شاءالله ‌پیروزی‌ نزدیک‌ و آزادی‌ در راه‌ است‌ و سرنوشت‌ صهیونیست‌ها و مزدوران‌شان‌، کشته‌ شدن‌ و نیستی‌ است‌.
برادران‌ و خواهران‌ صابرم‌ در بازداشتگاه‌های‌ اشغالگران‌ در نوار مرزی ‌تحت‌ اشغال‌ و در فلسطین‌ اشغالی‌!
سلام‌ خدا بر شما؛ از خدا می‌خواهم‌ که‌ بر شما منت‌ گذارده‌ و شما را آزاد گرداند و من‌ نیز این‌ کار کوچک‌ را که‌ بازگو کننده‌ احساسات‌ من‌ نسبت‌ به‌ شما صابرین‌ است‌، به‌ شما هدیه‌ می‌کنم‌ و امیدوارم‌ که‌ این‌ هدیه‌ را از من‌ بپذیرید و ان‌ شاءالله‌ به‌ زودی‌ برای‌ شما و به‌ خاطر شکنجه‌‌ هایی‌ که‌ در طول‌ سال‌ها درشکنجه‌ گاه‌ها و زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها متحمل‌ شده‌اید، قیام‌ خواهم‌ کرد.
قلب‌های‌مان‌ با شماست‌ و شما را فراموش‌ نخواهیم‌ کرد. شما وجدان‌ بیداراین‌ امت‌ و مایه‌ کرامت‌ آن‌ هستند.
سلام‌ بر شهدای‌ انتفاضه‌ اسلامی‌ در فلسطین‌ اشغالی‌.
سلام‌ بر کودکانی‌ که‌ از وطن‌ دور مانده‌اند.
سلام‌ بر مجاهدان‌ انتفاضه‌ ی اسلامی‌.
سلام‌ بر پدران‌ و مادران‌ شهدا.
سلام‌ بر اراضی‌ مقدس‌.
سلام‌ بر قدس‌ شریف‌.
همانا گروه‌ گروه‌ مسلمانان‌ را می‌بینم‌ که‌ در مسجدالاقصی‌ به‌ امامت‌ حضرت‌ حجت‌ منتظر(عج‌) نماز بپا داشته‌اند.
برادرانم‌ در انتفاضه‌ اسلامی‌!
باید این‌ عمل‌ (عملیات‌ شهادت‌ طلبانه‌ خویش‌) را به‌ شما هم‌ هدیه‌ کنم‌ وان‌‌شاءالله‌ پیروزی‌ نزدیک‌ است‌ و این‌ وعده‌ای‌ است‌ که‌ خداوند به‌ ما
داده‌است‌. بر شماست‌ که‌ بدانید دشمن‌ صهیونیستی‌ رو به‌ زوال‌ است‌ و زمین ‌مقدس‌ به‌ شما باز خواهد گشت‌ و این‌ وعده‌ الهی‌ است‌.
"و ما بعد از تورات‌ در زبور داود نوشتیم‌ که‌ البته‌ بندگان‌ نیکوکار من‌ ملک ‌زمین‌ را وارث‌ و متصرف‌ خواهند شد."
سوره‌ انبیاء ـ 105

خانواده‌ ی عزیزم‌!
از خداوند متعال‌ برای‌ شما صبر و شکیبایی‌ خواستارم‌. در شهادت‌ من ‌اندوهیگن‌ نباشید و از هیچ‌کس‌ پذیرای‌ تسلیت‌ نباشید و فقط‌ تبریکات‌ افراد را بپذیرید و به‌ گونه‌ای‌ برخورد کنید که‌ روز شهادت‌ من‌، روز خوشحالی‌ و سرورم‌ باشد. برادران‌ کوچک‌تر و برادرزادگان‌ کوچکم‌ را برای‌ پیمودن‌ راهی‌ که‌ من‌ رفتم‌، تعلیم‌ و آموزش‌ دهید و به‌ آنها یاد دهید که‌ من‌ برای‌ چه‌ چیز شهید شدم‌
و "آخر دعوانا ان‌ الحمدلله‌ رب‌ العالمین‌."
"و آنان‌ که‌ در راه‌ ما به‌ جان‌ و مال‌ جهد و کوشش‌ کردند، محققاً آن ها را به‌ راه‌ هدایت‌ می‌کنیم‌ و همیشه‌ خدا یار نیکوکاران‌ است‌."
سوره‌
عنکبوت‌ ـ 69
برادرتان‌
علی‌ اشمر

روحمان با یادش شاد

 


 

 
شهید علی منیف اشمر در کنار سید حسن نصرالله


 




منبع:مشرق



 
رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1800
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
نویسنده : گمنام
چهار شنبه 30 اسفند 1391

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، نیروی زمینی سپاه، سال گذشته سال پرکاری را در منطقه شمالغرب داشت. گروهک های تروریستی پژاک در این مناطق به شدت فعال شده بودند و نیروی زمینی می رفت تا ضمن مقابله با آنها و پاکسازی منطقه از تروریستها، امنیت این مناطق را هم تامین کند.
نبرد با پژاک چند ماه طول کشید و بیش از یکصد شهید تقدیم انقلاب شد.
سالی که گذشت، سایت مشرق در سلسله مطلبی با عنوان «فاتحان قله های غرب» به معرفی برخی از این شهدا پرداخت که انتشار این مطالب بازتابهای زیادی در جامعه و در رسانه ها پیدا کرد.
متن زیر داستان سه تن دیگر از همین سربازان مظلوم و گمنام است که ماجرای شهادتشان به یک سال قبل و آخرین روزهای سال 90 بر می گردد.
خبر کوتاه بود: «سه پاسدار در کوه های شمال غرب بر اثر سرما یخ زدند و شهید شدند.» اما همین خبر کوتاه هم  در هیاهوی آغاز سال نو گم شد...
شهیدان «سعید غلامی شهروز» متولد 1362، «روح‌الله شکارچی» متولد 1357 و «محمد سلیمانی» متولد 1361 که در واپسین روزهای پایانی سال 1390 در جریان نجات سربازان از سنگرهای برف‌گرفته در منطقه صفر مرزی شمال غرب کشور دچار یخ‌زدگی شده و به خیل شهدا پیوستند.


 

* چهارشنبه 24 اسفند 1390
منطقه عمومی سردشت/نقطه صفر مرزی

شش ماه از عملیات‌های پیروزمندانه نیروی زمینی سپاه علیه گروهک تروریستی پژاک که منجر به پاکسازی منطقه شمالغرب کشور از ضدانقلاب و مزدوران شد، می گذشت و حراست از ارتفاعات جاسوسان به بچه های سپاه قم واگذار شده بود که عمدتا بچه های گردان تکاور بودند.
نزدیک ترین منطقه به این ارتفاعات، یک روستا بود که آن هم به دلیل بارش سنگین برف، امکان تردد با ماشین را نداشت و اگر کاری پیش می‌آمد، بچه ها باید با ساعت ها پیاده روی در برف، خود را به آن می‌رساندند.
بیشتر نیروها در دامنه ارتفاع مستقر بودند و تعدادی هم روی قله، که به نوبت عوض می شدند.
روز چهارشنبه، ستونی از نفرات از پایین ارتفاع برای سرکشی راهی قله شدند. هنوز نوبت تعویض نیروها نبود و قرار بود فقط سری بزنند و برگردنند. در راه گفتند حالا که این مسیر دشوار را طی می کنیم، نیروها را هم جابه جا کنیم تا چند روز دیگر نخواهیم باز همین راه را برگردیم.
بارش برف در منطقه چنان سنگین بود که بلدوزر زیر آن مدفون می‌شد و مجبور بودند برای پیدا کردن آن از دستگاه فلزیاب استفاده کنند. هرچند در همان زمان یکی از ماشین‌های تویوتا با فلزیاب هم پیدا نشد.
به قله که رسیدند، قرار بود حسین و جواد بمانند. روح الله (شکارچی) و سعید (غلامی شهروز) گفتند که ما هم می‌مانیم.
سعید در اصفهان مشغول یک دوره آموزشی بود و چند روز قبل که دلش هوای بچه ها را کرده بود، با ماشین خودش راه افتاده و آمده بود منطقه.
 
 
 

چهار نفری آمدند پیش مسئولشان و گفتند محمد (سلیمانی) هم بماند. او گفت: سلیمانی آشپزی می کند و پایین لازمش داریم. اما بچه ها اصرار کردند. خودش هم دلش به ماندن بود. بالاخره فرمانده راضی شد که محمد هم بماند.
روی ارتفاعات، با سازه های بتونی سه سنگر با فاصله احداث شده بود. در یک سنگر، پنج تکاور مستقر بودند و در دو سنگر دیگر سربازان.
سرما آنقدر شدید بود که فقط کسانی که مسئول نگهبانی بودند از سنگرها بیرون می آمدند و بقیه در کل طول روز در سنگرها می ماندند. شکل سنگرها هم طوری بود که مستقیم به بیرون راه نداشت و داخلشان کاملاً تاریک بود؛ در سنگر ظلمات مطلق بود و بیرون سپیدی مطلق. فقط هر روز، چند ساعت موتور برق را روشن می کردند تا بتوانند باطری وسایل ارتباطی و چراغ قوه هایشان را شارژ کنند.
روز اولی که روی ارتفاع مستقر شدند، اوضاع جوی خوب بود اما از روز دوم، لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. برف می بارید اما مشکل اصلی طوفان شدیدی بود که می وزید و برف ها را جابجا می کرد. آن قدر سرما وحشتناک بود که سعی می کردند کمترین مقدار غذا را مصرف کنند تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشن

 
 
 
 
تکاورها آن شب یک کنسرو خورشت قیمه را پنج نفری خوردند تا فقط ضعف نکنند. دما دست کم 35 درجه زیر صفر بود. شرایط جوی طوری بود که حتی اگر دستور تخلیه ارتفاع هم می رسید، امکانش وجود نداشت.
تا آن زمان ارتباطشان با مقر برقرار بود و مشکل ارتباطی نداشتند.
شنبه، از ساعت هفت تا 9 شب روح الله (شکارچی) پاسبخش بود. نگهبانی اش که تمام شد، آمد توی سنگر. سرش بشدت درد می‌کرد و حالش خوب نبود. خیلی خسته بود. دراز کشید و خوابید.
پاسبخش بعدی جواد بود. ساعت 11 آمد و گفت: «امشب خیلی اوضاع بد است و باید کاری کنیم.»
قرار شد بروند سربازها را جمع کنند و همه در یک سنگر مستقر شوند و چند نفر هم بیرون مراقب باشند که برف دهانه سنگر را نپوشاند.
ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که به سختی از سنگر خارج شدند. برف داخل راهرو ورودی را هم پر کرده بود. وضعیت عجیبی بود. با آنکه ارتفاع سنگرها چیزی حدود دو و نیم متر است اما آن قدر برف بود که سنگرها قابل شناسایی نبودند و زیر برف مدفون شده بودند.
نمی توانستند سنگر سربازها را پیدا کنند. یکی از تکاورها صدا زد و از بچه ها کمک خواست. سعید (غلامی شهروز) آمد بیرون. به او گفتند سریع دهانه سنگر را باز کن که خطرناک است.
سعید هم یک ساعتی با برف ها دست و پنجه نرم کرد تا دهانه سنگر باز شد. دست و پایش یخ زده بود. حالش خیلی بد بود. رفت داخل سنگر.
جواد آمد بیرون. همه تلاششان این بود که دهانه سنگر بسته نشود. بالاخره سنگر سربازها پیدا شد و توانستند آنها را بیرون بیاورند. دو تا از سربازها رفتند کمک جواد و بقیه هم رفتند سراغ سنگر بعدی سربازها.
بعد از دو ساعت تلاش، توانستند آنها را هم پیدا کنند و از سنگر بیرون بیاورند. هرطور بود سربازها را نجات دادند. اگر دیر جنبیده بودند، همه زیر برف مدفون می‌شدند.
سوخت موتور برق تمام شده و از کار افتاده بود. تانکر سوخت هم زیر برف مدفون شده بود و هیچ راهی نبود.
حالا دیگر ساعت حدود سه نیمه شب بود که همگی رفتند سراغ سنگر تکاورها.
جواد دیگر رمقی نداشت اما هنوز داشت تلاش می کرد. سنگر و دهانه اش در برف گم شده بود. انگار طوفان، برف همه عالم را آورده بود روی آن قله!
دست و پای همه شان یخ زده بود. لباس های مخصوص تکاوری در کوهستان هم توی تنشان مثل چوب خشک شده بود. با این حال با بیل افتادند به جان برف.
ساعت پنج و20 دقیقه صبح بود که بالاخره دهانه سنگر را پیدا کردند. برف ها را که کنار زدند چشمشان به محمد (سلیمانی) افتاد که توی راهرو روی برف ها افتاده بود. انگار او هم می خواسته راهی به بیرون پیدا کند اما نتوانسته بود. چشم هایش سرخ شده بود و ورم شدیدی داشت. علائم حیاتی اش را چک کردند. نبض و تنفس نداشت. شروع کردند به تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی. فایده ای نداشت. محمد شهید شده بود. پیکرش را لای پتو پیچیدند و فرستادند بیرون.
به هر زحمتی بود خودشان را به داخل سنگر رساندند. روح الله و سعید هر کدام در گوشه ای افتاده بودند. همان کارهایی که برای محمد کردند برای آنها هم انجام دادند اما سرما و کمبود هوا کار خودش را کرده بود. اوضاع غریب و شهادت مظلومانه ای بود. دیگر هوا کمی داشت روشن می شد.
 
 
 
از مقر درخواست هلی کوپتر کردند. یکی - دو ساعتی طول کشید تا هلی کوپتر آمد اما آن قدر طوفان شدید بود که نتوانست ارتفاعش را کم کند و مجبور به ترک پایگاه شد.
ظهر بود که دستور تخلیه رسید. سربازها جوان بودند و تجربه چنین شرایط سختی را نداشتند اما تکاورها باید روحیه خودشان را حفظ می کردند و جان آنها را نجات می دادند.
راهی را که در شرایط عادی در کمتر از یک ساعت می رفتند، چند ساعت طول کشید. بعضی جاها تا کمر در برف فرو می رفتند تا بالاخره رسیدند به مقر.
دستکش به دستشان یخ زده بود و موقع درآورن، پوست مچشان هم کنده می‌شد. جواد آن قدر یخ زدگی اش شدید بود که دستش را روی آتش گرفت تا گرم شود. دستش حسابی سوخت اما متوجه نشد.
 
عکس تزیینی/ کردستان زمستان 61

فردای آن روز طوفان کمی فروکش کرد و هلی کوپتر رفت و پیکر بچه ها را منتقل کرد.
حالا دیگر شهدا آرام کنار هم خوابیده بودند... روز عید بود...


رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 2215
|
امتیاز مطلب : 19
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : گمنام
سه شنبه 15 اسفند 1391

«...جایگزین یکی از فرمانده واحدها شده بودم. نیروها بی نظمی می کردند و خواستم قاطعیتم را به آنها نشان دهم.
دستور دادم در نقطه بادگیری برایم چادر بزنند با امکانات کامل.
داشتم حکومت می کردم که یک روز احمد سلیمانی جانشین ستاد لشکر وارد چادر من شد.
گفت: آقا بد که نمی گذره!
گفتم: ای برادر مسئولیت سنگینه!
با ناراحتی گفت: خجالت نمی کشی برای خودت کاخ سبز معاویه درست کردی؟ تا عصر که بر می گردم خبری از این اوضاع نباشد.
با خودم گفتم به راستی که فرماندهی بسیجیان برازنده این چنین آدم هایی است...»

آنچه خواندید روایتی بود از یکی از فرمانده واحدهای لشکر 41 ثارالله استان کرمان در ایام دفاع مقدس درباره سردار شهید احمد سلیمانی؛ شهیدی که اگرچه در کشور مهجور و ناشناخته است اما مردم کرمان او را بخوبی می‌شناسند.

 

او در سال 1336در شهر بافت (روستای قنات ملک) متولد شد و در دروان خدمتی خود سمتهای مختلفی ازجمله معاون اطلاعات وعملیات و جانشین ستاد لشکر 41 ثارالله درعملیاتهای مختلف را برعهده داشت.
حاج احمد سرانجام در مهر ماه 1363 در ارتفاعات میمک ساعت 10 صبح به همراه جمع دیگری از یارانش ابدی شد و این شهادت، دیدنی ترین صحنه عمر فرمانده‌اش حاج قاسم سلیمانی را در طول دفاع مقدس رقم زد.
 

 
 
سردار شهید حاج احمد سلیمانی

در بخشی از وصیتنامه حاج احمد آمده است:
«...این دنیا سرابی است که ما درآن چند روزی بیش نیستیم. این دنیا پراز رنگ ها و نیرنگها و دلبستگی های پوچ می باشد که مانند ماری خوش خط و خال انسان را به خود مشغول میکند و ما دو راه بیشتر نداریم یا ماندن و غوطه ور بودن دراین منجلاب دو روزه و یا دل کندن و جهش کردن و روح را پروازدادن به ملکوت اعلی  و کمک خواستن از معبود که ما را از این غربت و تنهایی نجات دهد...»

 


***
آنچه در زیر می خوانید، حاج احمد سلیمانی است به روایت سردار سرلشکر حاج قاسم سلیمانی فرمانده این روزهای نیروی قدس سپاه و فرمانده لشکر دشمن شکن 41 ثارالله در سالهای دفاع مقدس:
 
 
«...دست تقدیر این بود که من که از دوران کودکی با احمد بودم، در زمان شهادتش هم بالای سرش حاضر شوم و اگر بخواهم کلمه‌ای را اختصاصاً و حقیقتاً‌ به عنوان مشخصه این شهید ذکر کنم، باید بگویم «انسان پاک» لایق این شهید بزرگوار است.
در واقع کسانی می‌توانند این مفهوم را داشته‌ باشند که بعد از معصوم، به درجه‌ای از صالح بودن برسند.
احمد علاقه ویژه ای به جلسات مرحوم آیت الله حقیقی داشت و در همان جلساتی که در مسجد کرمان برگزار می‌شد، به انقلاب اتصال پیدا کرد و حقیقتاً از همان دوران روح حاکم بر احمد روح شهادت بود که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی این حس شدیدتر شد و او را یک انقلابی درجه یک کرد.
شهید سلیمانی از موثرترین فرماندهان لشکر ثارالله بود. در عملیات طریق القدس در کانالی که کنده بودیم، شهید سلیمانی هم حضور داشت؛ وقتی من در نیمه شب به آن کانال رفتم او را دیدم و وقتی او مرا دید، بلافاصله پشت بوته‌ها پنهان شد و بعداً من متوجه شدم که او بخاطر اینکه مبادا من او را از آنجا برگردانم، پشت بوته رفته بود.
 
 
حاج قاسم از حاج احمد می گوید

او در طول جانشینی فرماندهی لشکر ثارالله هیچ گاه خود را در جایگاه فرمانده نشان نداد و هیچ کس احساس نکرد که او مسئولیتی در جبهه دارد. با همه فرمانده ها ارتباط داشت و حتی برای اینکه بتواند در عملیات‌ها به جبهه و صحنه جنگ نزدیک باشد، یک موتور سیکلت داشت که پیوسته خود را به آتش‌ها می‌رساند.
وقتی که در شب شهادتش مشغول خواندن دعای کمیل بود، حال عجیبی داشت از اول تا آخر دعا سر به سجده بود و انگار الهام شده بود که قرار است فردا 10 صبح به شهادت برسد.
چهره او را که پس از شهادت دیدم، نصف صورتش را خون پوشانده بود و نصف صورتش مثل مهتاب می‌درخشید و حقیقتاً‌ آرامش خاصی در چهره او پیدا بود که باعث شد دیدن این صحنه جزو دیدنی‌ترین صحنه عمرم در دوران دفاع مقدس باشد...»
مشرق

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1652
|
امتیاز مطلب : 33
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
نویسنده : گمنام
جمعه 27 بهمن 1391

 شهید «محمدعلی شاهمرادی» به سال 1338 در «ورنامخواست» یکی از بخش‌های شهرستان لنجان در استان اصفهان به دنیا آمد و کسی گمان نمی‌کرد روزی یکی از اعجوبه‌‌های جنگ و در ردیف نام‌آورترین فرماندهان جنگ شود؛ در جنگ تحمیلی رشادت‌های او موجب شد که مسئولیت‌هـای متعددی به او واگذار شود که مهمترین آن قائم مقامی تیپ قمر بنی هاشم(ع) بود، تا آنکه در عملیات «کربلای 5» به آرزوی همیشگی خود که همان شهادت بود، رسید.

خاطراتی از همسنگران شهید شاهمرادی در عملیات «والفجر 8» را می‌خوانیم: 

کسی فکرش را نمی‌کرد او فرمانده باشد

سرهنگ پاسدار حشمت‌الله مکتبی روایت می‌کند: بعد از عملیات «والفجر 8» حدود عصر سری به سنگر شهید شاهمرادی معاون عملیاتی تیپ در آن سوی اروندرود زدم تا گزارشی از وضعیت برنامه‌های تخریب به او بدهم؛ چون هوای بیرون بهتر بود دم در سنگر نشسته بودیم.

سردار شاهمرادی وضعیت خوبی نداشت، ظاهراً مقداری گاز شیمیایی تنفس کرده بود و یک چفیه جلوی صورتش گرفته بود و صحبت می‌کرد؛ یک موتور سوار مقابل ما ایستاد و سراغ بچه‌های تخریب را گرفت؛ شهید شاهمرادی به سمت من اشاره کرد و به او گفت: «همین ایشان هستند».

 سردار شهید محمدعلی شاهمرادی قائم مقام تیپ 44 قمر بنی هاشم(ع)

برادر علی‌پور مسؤول جدید تخریب قرارگاه کربلا بود که برای بررسی وضعیت به منطقه ما آمده بود؛ بعد از احوالپرسی سریع به موضوع مأموریتش پرداخت، در همین بین سردار شاهمرادی با شربت و چای از ما پذیرایی کرد؛ چند روز بعد مجدداً برادر علی‌پور به سنگر خودمان در شمال اروندرود آمد؛ در خلال صحبت نگاهی به اطراف می‌کرد، مثل اینکه دنبال کسی می‌گشت.

ـ دنبال کسی می‌گردی؟

ـ بله، دنبال همان برادری که شهردار شما بود، می‌گردم.

ـ مادر واحد تخریب شهردار نداریم!

ـ همان برادری که آن روز از ما پذیرایی می‌کرد.

تازه ما متوجه شدیم، سردار شاهمرادی را می‌گوید؛ به او گفتیم: «ایشان معاون عملیاتی تیپ هستند» در ابتدا قبول نکرد، فکر می‌کرد با او شوخی می‌کنیم اما بعد برایش خیلی جالب بود که معاون عملیاتی تیپ، خودش از نیروهای تحت امرش پذیرایی کند، به نحوی در بین بچه‌ها رفتار کند که تشخیص مسؤولیتش امکان نداشته باشد.

 

سردار شهید محمدعلی شاهمرادی نفر سوم از سمت راست

اطلاعاتی که با عراقی‌ها غذا می‌خورد!

محمد حسن خلیفی نقل می‌کند: شهید شاهمرادی متخصص شناسایی بود؛ قیافه‌اش به اهالی جنوب بیشتر شبیه بود؛ به خصوص چهره آفتاب سوخته و قدبلند او. شنیده بودم که در شناسایی‌ها به راحتی وارد مقر عراقی‌ها شده، با آنها غذا می‌خورد و برمی‌گشت.

در عملیات «والفجر 8» جمعی اسیر از دشمن گرفته، در گوشه‌ای نشانده بودیم و منتظر ماشین جهت انتقال آنها به عقب بودیم؛ شاهمرادی نیز در خط قدم می‌زد؛ ناگهان یکی از درجه‌داران بعثی در حالی که با انگشت به او اشاره می‌کرد، چیزهایی می‌گفت؛ آن درجه‌دار بعثی شلوارش را بالا زده، پای کبود شده‌اش را نشان می‌داد.

یکی از بچه‌هایی که به زبان عربی آشنا بود، آوردیم ببینیم چه می‌گوید؛ درجه‌دار بعثی می‌گفت: «این عراقی است! اینجا چه کار می‌کند؟! از نیروهای ماست، چرا دستگیرش نمی‌کنید؟» در حالی که متعجب شده بودیم، پرسیدم: «از کجا می‌گویی؟» گفت: «چند روز قبل در صف غذا بود؛ با من دعوایش شد و من را کتک زد؛ این جای لگد اوست» و پای سیاه‌شده‌اش را نشان داد. شاهمرادی که متوجه این صحنه شده بود، از دور دستی تکان داد و جلوتر نیامد.


رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 2034
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
نویسنده : گمنام
جمعه 27 بهمن 1391

به نقل از فارس، تابوت سه رنگ سردار شهید شاطری در حالی امروز بر روی دستان خیل عظیمی از مردم سمنان بالا رفت که مراسم تشییع و وداع با این سردار رشید اسلام حاشیه‏ های جالب توجه و البته اندوه باری داشت.

مردم سمنان بار دیگر به خیابان‏ها آمدند تا با مردی خداحافظی کنند که سال‏ها دوری از وطن را تحمل کرد تا مردم کشور همسایه و مسلمان، لبنان در حداقل اندکی راحتی زندگی کنند.
 
امروز تابوت مردی در سمنان «لا اله الا الله» را بر خود دید که پرچم سه رنگ روی آن از جاودانه شدن این پاسدار رشید اسلام حکایت می‏کرد.

آنجا که می‏خواندی یگانه شاطری، دختر سردار شهید شاطری در دل‏نوشته‏ای بر روی تابوت پدرش نگاشته بود: «بابا شهادت مبارک»، اشک در چشمانت بی‏واسطه حلقه می‏زند.



آنجا که می‏خوانی دختری برای پدر می‏نویسد: «بابا شهادت مبارک، ما را هم شفاعت کن، افتخار ما بودی و هستی، یگانه همیشه به یاد توست.»

سردار شاطری یکی از یادگاران هشت سال دفاع مقدس بود که در طول سال‏های جنگ تحمیلی با تمام وجود در حوزه‏های مهندسی جنگ فعالیت داشت.

ایشان همچنین به عنوان یک سرباز ولایت‏مدار و گوش به فرمان امام و رهبر، در سال‏های اخیر نیز به بازسازی مناطق آسیب‏دیده لبنان در جنگ 33 روزه با رژیم صهیونیستی مشغول شد که این امر سرمنشأ بسیاری از خیرات و برکات برای مردم مظلوم لبنان بود.

این سردار رشید اسلام در مسیر دمشق به بیروت به منظور انجام کارهای ستاد بازسازی، به دست حامیان و مزدوران رژیم صهیونیستی به شهادت رسید.

این شهادت مزدی بود که سردار شاطری بعد از عمری مجاهدت و ممارست در راه خدا و احیای ارزش های اسلامی و نیز خدمت به مردم مظلوم و مستضعف لبنان از خداوند تبارک و تعالی گرفت و امیدواریم شفاعت ایشان در روز قیامت نصیب حال ما نیز بشود.

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 2043
|
امتیاز مطلب : 27
|
تعداد امتیازدهندگان : 8
|
مجموع امتیاز : 8
نویسنده : گمنام
جمعه 27 بهمن 1391

 

شهيد "حاج حسن شاطري" امروز بر روي دستان همسنگرانش تشييع شد.

به گزارش رجانيوز، حاج حسن با نام مهندس حسام خوشنويس معروف بود، اما نه ميان ايرانيان كه بيشتر او را اهالي جنوب لبنان مي‌شناختند، نه حتي شيعيان، مسيحيان اين ديار هم حاج حسن را خوب مي‌شناختند. وقتي كمر همت بست براي بازسازي لبنان و خرابي‌هاي به جاي مانده از ددمنشي‌هاي رژيم صهيونيستي، برايش شيعه و سني تفاوت نداشت؛ از خانه‌هاي روستاهاي شيعه نشين گرفته تا كليساهاي مسيحيان آن ديار، همه دست همت اين سرباز سبك‌بال ولايت را ديده بودند كه چگونه بي‌ادعا مشغول آباداني سرزمين‌شان است.

 

البته فرماندهان ارشد رژيم صهيونيستي هم او را بهتر از ما مي‌شناختند، هر زمان كه در مرز فلسطين اشغالي و لبنان چشم‌شان به "مسجد قدس" مي‌افتاد كه شبيه به بيت المقدس در دل "پارك بسيار زيباي ايرانيان" بنا شده است، داغ‌شان تازه مي‌شد و همين بود كه به دنبال انتقام از معمار آن بودند و چه ناجوانمردانه حقد و كينه خود را به اين "سردار سازندگي و آباداني"  نشان دادند.

 

"حاج حسن" اگرچه سردار بود اما سر داد نه در ميدان جنگ كه در كارزار سازندگي و آباداني؛ مدت‌ها بود كه رداي خدمت‌رساني به مظلومان لبنان را به تن كرده و جاي جاي اين ديار را با دستان پرتوان خود آباد كرده بود.

 

بيراه نگفته‌اند كه شهادت لياقت مي‌خواهد و عجيب نيست كه اين سينه‌زن و ميان‌دار هيات شيعيان بيروت و ندبه‌خوان جمعه‌هاي آن، با پهلوي زخمي به استقبال فاطميه رود.

نوشتن از "حاج حسن" براي كسي كه او را نديده و نشناخته بودند آسان‌تر است؛ وصفش را شنيده و قلمي مي‌كنند؛ اما وصف حاج حسن ما  را بايد از زبان "سيد حسن نصرالله" شنيد.  

 

شاطري ما كمتر از "عماد مغنيه" نبود

در مراسم تشييع پيكر شهيد حاج حسن شاطري، حجت الاسلام و المسلمين پناهيان سخنان كوتاهي را در توصيف اين شهيد بيان كرد.

متن كامل سخنان پناهيان كه همراه با بغض و حزن خاصي بيان شد، در ادامه آمده است:

 

دانلود

بسم الله الرحمن الرحیم

...در رثای سردار مخلص نازنینی مثل آقای شاطری حرف بزنم؛ نمی‌دانم  خوشحال باشم که این چند سال با ایشان آشنا شدم یا ناراحت باشم؛ خدا شاهد است از دیروز که خبر شهادت ایشان را شنیدم کاملاً افسرده شدم؛ خدا شاهد است عطر و بوی بعد از عملیات فتح‌المبین و  بیت‌المقدس که خبر رفقای شهید را می‌دادند، در جانم زنده شد. بعد از دفاع مقدس چنین حال و هوایی نداشتم.

چهار پنج سال پیش من در سفارت لبنان با ایشان آشنا شدم. در سفرهای بعدی که می‌رفتم فقط به عشق دیدن ایشان بود که می‌رفتم. منتظر بودم کی می‌آید که با ایشان حرف بزنم و نگاهش کنم. آدم اهل عمل و اهل اخلاص؛ خیلی‌ها به خارج از کشور مي‌روند یا بوی خارج از کشور به مشام این‌ها می خورد، عوض می‌شوند.امام جماعت محترم مسجد می‌گفت که نگاه می‌کردم دعای کمیل آن گوشه نشسته - کسی که سال‌ها خارج از کشور است و در حال و هوای سواحل مدیترانه است - دیدم آن گوشه نشسته و دعای کمیل می‌خواند و  زار زار گریه می‌کند. یکی از رفقا چند وقت پيش مهمانش بود، مي‌گفت كه در ماشین می‌خواستم با ایشان حرف بزنم اما ذکرهایش تمام نمی‌شد. آدم عمل و اخلاص بود.

واقعاً به خانواده‌اش تبریک می گویم. به پسرشان و بچه‌های دیگرشان که چنین عضو خانواده‌ای داشتید که تقدیم خدا کردید؛ شما قلب‌تان آرام باشد كه مرگ او را شهادت قرار داد. همه ما می‌میریم ولی معلوم نیست چگونه می‌میریم.

 

خدايا تو شاهد باش شهيد ما به دست اشقي‌الاشقيا كشته شد

 

ولی خدایا تو شاهد باش که شهید ما به دست اشقی الاشقیا کشته شد. خیلی مهم است به دست چه کسی کشته می‌شویم، برای اینکه آن‌هایی که اسم شمر و یزید روی خودشان می‌گذارند آن‌ها حاجی ما را کشتند.

در ایام تقریبی سالگرد شهادت شهید عماد مغنيه هستيم، شاطری ما کمتر از عماد نبود و جایگاه ویژه‌ای داشت؛ در غربت و خلوصش همین بس که نمی‌شود خدمات پنهان او را گفت.

خدا شاهد است یک موی شهید شاطری در بدنه مدیران جامعه ما باشد یک هفته طول نمی‌کشد حضرت ظهور خواهد کرد. من به همه احترام می گذارم ولی فاصله ها زیاد است این را باور کنیم.

 

نوش جانش که همه خوبی‌هایش را غریبانه با خودش برد

 

شهید شاطری کَس دیگری بود می برد ما را تا مرز اسرائیل می گفت من این‌جا را آسفالت کردم جاده ها را نگاه می‌کردید، احساس می‌کردید با دست‌هایش دارد آسفالت‌ها را مرتب می کرد. با عشق کار می‌کرد. فضایل و خدماتش را نمی شود گفت، این هم نوش جانش که همه خوبی‌هایش را غریبانه با خودش برد.

از محل مأموریتی كه داشت، یک حرفی زد و به من گفت: "فلانی تو باید اینجا بیایی که چگونه آقا (رهبر انقلاب) دل‌ها را تسخیر کرده است، باید بیایید اینجا ببینید چند تا کارگردان را بیاور اینجا" خدا شاهد است هر روز منتظر تماس ایشان بودم. دیروز مداوم زنگ می‌زدم که ببینم می‌توانم ایشان را پیدا کنم، در همین زنگ‌زدن‌ها و اضطراب، یک‌دفعه‌ پیامک آمد که شهید شاطری به خدا پیوست.

 

کسی که برای خدمت به شیعيان مرز نداشت /از نوادري بود كه مي‌توانست انقلاب، امام و آقا را به جهان معرفي كند

 

من می‌خواهم به خانواده‌اش تبریک بگویم و به مقام معظم رهبری تسلیت؛ به آقا مي‌گويم: یکی از نوادر کسانی که می‌توانست شما، انقلاب و امام را به جهان معرفی کند از دست دادید و به این سادگی‌ها جای ایشان پر نمی‌شود. می‌خواهم به امام زمان تسلیت بگویم و بگویم کسی که برای خدمت به مظلومان شیعه مرز نداشت از دست دادید. به این سادگی جای ایشان پر نمی‌شود مگر به عنایت شما و اشک‌های شما و خون خود این شهید و مدد این شهید که عنایتش بر سر همه ما باشد. 

بر دست دوستان

در مراسم تشييع پیکر سردار شهید حسن شاطری كه علي رغم عدم اطلاع رساني مناسب با حضور گسترده مردم برگزار شد، سردار سرلشکر جعفری، سرلشکر قاسم سلیمانی، سردار حسین سلامی، حجج اسلام سعيدي، صديقي، صمدي آملي، پناهيان، وزير امورخارجه و جمعی از همرزمان شهيد حضور داشتند.

 پیکر این شهید بزرگوار پس از تشییع در تهران با انتقال به زادگاهش سمنان، روز جمعه پس از اقامه نمازجمعه در گلزار شهدای این شهر به خاک سپرده می شود.

سردار شهید حسن شاطری رییس ستاد بازسازی ایران در لبنان از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بود که در امور مهندسی جنگ، راهسازی و جاده سازی در مناطق جنگی فعالیت داشت.

 

وی پس از جنگ تحمیلی نیز در افغانستان و سپس بعد از جنگ 33روزه رژیم صهیونیستی علیه لبنان، در جنوب این کشور مسئولیت هیئت ایرانی بازسازی جنوب لبنان را برعهده داشت.

سردار شهید حسن شاطری روز سه‌شنبه به دست مزدوران رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. 


 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1998
|
امتیاز مطلب : 23
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
نویسنده : گمنام
پنج شنبه 26 بهمن 1391

سردار "حاج حسن شاطری" رئیس هیئت ایرانی و ستاد بازسازی لبنان روز گذشته بدست مزدوران رژیم صهیونیستی، در خارج از ایران به شهادت رسید.

به گزارش رجانيوز، سردار شهید حسن شاطری رییس ستاد بازسازی ایران در لبنان از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بود که در امور مهندسی جنگ، راهسازی و جاده سازی در مناطق جنگی فعالیت داشت.
 

 
وی پس از جنگ تحمیلی نیز در افغانستان و سپس بعد از جنگ 33روزه رژیم صهیونیستی علیه لبنان، در جنوب این کشور مسئولیت هیئت ایرانی بازسازی جنوب لبنان را برعهده داشت.
 
پیکر سردار شهید حسن شاطری، امروز پنجشنبه با حضور اقشار مختلف مردم، از ساعت 10 صبح در شهرک شهید محلاتی تهران، میدان امام علی(ع) مسجد امیرالمومنین تشییع خواهد شد.
 
پیکر این شهید بزرگوار پس از تشییع در تهران با انتقال به زادگاهش سمنان، روز جمعه پس از اقامه نمازجمعه در گلزار شهدای این شهر به خاک سپرده می شود.
 

 
سردار شاطری در مسیر دمشق-بیروت به شهادت رسیده است
 
در همين رابطه مسئول روابط عمومی کل سپاه گفت: سردار شاطری در مسیر دمشق به بیروت به دست مزدوران و حامیان رژیم صهیونیستی به شهادت رسیده است.
 
سردار رمضان شریف مسئول روابط عمومی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، درخصوص شهادت سردار حسن شاطری رییس ستاد بازسازی ایران در لبنان با تبریک و تسلیک این واقعه گفت: سردار شاطری یکی از یادگاران هشت سال دفاع مقدس بود که در طول سالهای جنگ تحمیلی با تمام وجود در حوزه های مهندسی جنگ فعالیت داشت.
 
وی ادامه داد: ایشان همچنین به عنوان یک سرباز ولایتمدار و گوش به فرمان امام و رهبر، در سالهای اخیر نیز به بازسازی مناطق آسیب دیده لبنان در جنگ 33روزه با رژیم صهیونیستی مشغول شد که این امر سرمنشا بسیاری از خیرات و برکات برای مردم مظلوم لبنان بود.
 
شریف با بیان اینکه این سردار رشید اسلام در مسیر دمشق به بیروت به منظور انجام کارهای ستاد بازسازی، به دست حامیان و مزدوران رژیم صهیونیستی به شهادت رسیده است، تصریح کرد: البته آنچه مسلم است، این مزدوران با انجام این اقدامات شنیع راه به جایی نخواهند برد.
 

 
مسئول روابط عمومی کل سپاه در پایان تاکید کرد: این شهادت مزدی بود که سردار شاطری بعد از عمری مجاهدت و ممارست در راه خدا و احیای ارزش های اسلامی و نیز خدمت به مردم مظلوم و مستضعف لبنان از خداوند تبارک و تعالی گرفت و امیدواریم شفاعت ایشان در روز قیامت نصیب حال ما نیز بشود.
 
امروز همه مردم لبنان از شهادت سردار شاطری ناراحتند
 
 یکی از دوستان شهید شاطری گفت: من مطمئنم امروز مردم لبنان اعم از شیعه و سنی و مسیحی و دروزی از حادثه شهادت ایشان به دست دژخیمان صهیونیست بسیار ناراحتند چون او تمام تلاش خود را برای بازسازی مناطق جنگ زده لبنان گذاشته بود.
 
 
کاظم دارابی از دوستان و همکاران سردار شهید حسن شاطری رییس ستاد بازسازی ایران در لبنان در گفتگو با  فارس، با اشاره به شهادت این سردار رشید اسلام اظهار داشت: ایشان در طول سالهای جنگ تحمیلی به مدت 8 سال در امور راهسازی، جاده‌سازی و مهندسی جنگ فعال بود و بعد از آن نیز مدتی را در افغانسنتان برای بازسازی برخی مناطق این کشور به نفع مردم مستضعف افغان فعالیت داشت.
 
دارابی افزود: بعد از جنگ 33 روزه رژیم صهیونیستی علیه لبنان نیز که خرابی های زیادی را به بار آورد، مهندس شهید شاطری فعالیت زیادی برای بازسازی مناطق جنوب این کشور داشت و بدون هیچ چشم داشتی راهها، جاده ها، پل ها و مراکز مختلف لبنان را بازسازی کردند.
 

 
وی شهید شاطری را مطیع محض رهبری معرفی کرد و ادامه داد: هیچ آزاری از این شهید بزرگوار به هیچ کس نرسید و دوستان و نزدیکان او نیز ایشان را فردی محکم، دوست داشتنی و در یک کلام یک گل بدون خار و یک شهید زنده می شناختند که رفتار و کردارش زبانزد همگان بود.
 
دارابی با بیان اینکه بنده به مدت حدود پنج سال با ایشان در امور بازسازی همکاری نزدیک داشتم، تصریح کرد: من مطمئنم امروز مردم لبنان اعم از شیعه و سنی و مسیحی و دروزی از حادثه شهادت ایشان به دست دژخیمان صهیونیست بسیار نارحتند چون او هیچ فرقی بین شیعه و سنی و مسیحی نمی گذاشت و تمام تلاش خود را برای بازسازی مناطق جنگ زده لبنان گذاشته بود.
 

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 2102
|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6
نویسنده : گمنام
سه شنبه 3 بهمن 1391

به نقل از «خبرگزاری دانشجو»، عملیات پیروزمندانه کربلای5 با رمز «یا زهرا (س)» در محور شلمچه (کانال ماهی) به فاصله کمی پس از کربلای 4 در حالی اجرا شد که عملیات کربلای 4 به دلیل لو رفتن اطلاعات، توفیق لازم را به دست نیاورده بود، ولی رزمندگان اسلام توانستند به فاصله خیلی کم -حدود دو هفته- نیروهای خود را به محور شلمچه منتقل کنند و عملیات کربلای 5 را به دشمن تحمیل نمایند.
 

 

به دنبال نتایج این عملیات عظیم -که حدود 70 روز به طول انجامید- علاوه بر فشارهای آمریکا، قطعنامه 598 که کمی به خواسته‌های جمهوری اسلامی ایران نزدیک شده بود صادر گردید. و این اولین بار بود که پس از شروع جنگ تحمیلی شورای امنیت سازمان ملل به وجود جنگ در این منطقه اعتراف کرد.
 
این روزها که مصادف است با سالروز ایام عملیات کربلای5 یاد می‌کنیم از "سردار شهید اسماعیل دقایقی" فرمانده«تیپ 9بدر» و از شهدای عملیات کربلای5. دقایقی همان کسی است که گردان «احرار» را از میان سربازان عراقی -که به اجبار بعثی ها به جنگ آمده بودند و به سمت ایران فرار می کردند یا پس از اسارت به حقانیت ایران و باطل بودن حزب بعث پی می بردند- تشکیل داد و خودش فرمانده شان شد. اسرای عراقی با علاقه در مقابل ارتشی که خودشان سال‌ها در آن بودند، می‌جنگیدند و بسیاری از آنها هم به شهادت رسیدند. آنها به دلیل ایمان و اخلاق خوب اسماعیل عاشقش شده بودند.

 

دقایقی در مورد مجاهدان عراقی گفته بود: «آدمی که گذشته اش خیلی بد باشه، اگر توبه کنه از آدم های پاک و بی گناه بهتر میشه. چون تونسته خودش را از منجلابی که در آن بوده بیرون بکشه.»

 

یکی از مجاهدین عراقی می‌گفت: در یک زمستان سرد، با شهید دقایقی در چادری بودم. او متوجه شد یکی از مجاهدان در خواب از سرما می‌لرزد. با اینکه هوا سرد بود و خود او نیز به پتو نیاز داشت، پتوی خود را روی آن مجاهد انداخت. سپس گفت: مجاهدین عراقی ودیعه‌های امام در دست من هستند و من باید از آنها نگهداری کنم.

 

الان خانه‌ هر مجاهد عراقی که بروی، سه عکس می‌بینی: امام خمینی، شهید صدر و شهید اسماعیل دقایقی. 

 

 بهانه

 از سن شانزده سالگی، تابستان‏ها برای رفع مشکلات مالی خانواده، کلاس خصوصی فیزیک و ریاضی تشکیل می‏داد. این کلاس‏ها بهانه‏‌ای برای گفتن حرف‏هایش بود. حرف‏هایی که از کتاب‏ها و مسائل مهم   سیاسی - مذهبی می‏دانست. تدریسش او را در شهر پرآوازه کرد و با آن نفوذ کلامش مریدان زیادی پیدا کرده بود.

 

ملا اسماعیل

هنرجوی هنرستان که بود، همیشه کتاب به همراه خود داشت. هر جا که جمعی از جوانان بودند و او وارد آن جمع می‏شد، با کتاب می‌‏آمد و زمینه دوستی را با فامیل و به ویژه جوانان مهیا می‏نمود. اگر شیمی و فیزیک هم به دیگران درس می‏داد، ضمن رفع خستگی، فرصتی فراهم می‏نمود تا آنان را با کتاب‏های غیردرسی آشنا کند و جمع را به فکر کردن در اوضاع و احوال آن زمان ترغیب می‏نمود. او به خاطر این درس و بحث‏ها، در میان فامیل - البته به لهجه بهبهانی- به «ملا اسماعیل» معروف شده بود.

 
رفیق کتاب
اهل مطالعه و رفیق کتاب بود. به هر خانه و پیش هر دوست و آشنایی می‏رفت، اول کتابی هدیه می‏کرد. او از تازه‏های کتاب با خبر بود. کتاب های مناسب کودکان و نوجوانان را نخست خودش مطالعه می‏نمود و بعد به خانه ما می‏آورد و با زمینه‏‌سازی می‏گفت که بهتر است چه کتابی را بخوانید.

 

شرط ازدواج
هنگامی که اسماعیل به خواستگاری من آمد، در گروه چریکی «منصورون» عضویت داشت و خانه‌‏اش، پایگاه فعالیت‏ها و تکثیر و پخش بیانیه‌‏های امام (ره) بود. در آن موقع به جای این که من شرط و شروطی برای ازدواج داشته باشم، او شرط خودش را بیان نمود. وی با جدیت گفت: «من یک زندگی عادی و معمولی ندارم. ممکن است الان این جا باشم و بعد موقعیت ایجاب کند که به فلسطین بروم.»

 

کیسه برنج
زمستان سال 1364 بود و در تهران زندگی می کردیم . اسماعیل برای گرفتن برنج کوپنی باید مسیری را می‌پیمود که جز ماشین‌های دارنده مجوز ورود به محدوده طرح ترافیک، بقیه مجاز به تردد نبودند. علاوه بر این، از ناحیه پا هم ناراحت بود و حمل یک کیسه برنج با آن مسافت (تقریباً یک کیلومتر) برایش زجر آور بود. از او خواستم تا با ماشین سپاه برود؛ اما نپذیرفت.
گفتم: «حال شما خوب نیست و پاهایت درد دارد!»
گفت: «اگر خواستی همین طور (پیاده) می روم و گرنه، نمی روم.»
 

کیسه 25 کیلویی را روی دوشش نهاده بود و کیف دستی و چیزهای دیگری هم در دستش، به سختی به خانه آورد؛ اما حاضر نشد برای چند دقیقه از ماشین سپاه استفاده کند.

باید بروم!
او در یادداشتی نوشته بود که: «از این به بعد، من دیگر متعلق به شهر و خانه و این جا نیستم و جبهه را برای زندگی کردن انتخاب کرده‏‌ام و هر طوری که شده باید بروم.»

 

مفهوم زندگی
حرف همیشه‌‏اش این بود که معنی ایمان را باید در سختی‏ها دریافت و من مفهوم زندگی را در دفاع از اسلام فهمیدم.

 

تاریخ
همیشه به من توصیه می‏نمود که تاریخ امامان معصوم (ع) را بخوان تا از سیره زندگانی آنان دور نشویم و در هر مقطعی از زمان، موقعیت خویش را دریابیم و بدانیم که باید چه کنیم.
 

صدای جبهه
ابراهیم که به سن شش ماهگی رسیده بود، اسماعیل از جبهه به امیدیه آمد و گفت: «برای من زشت است که با این مسئولیتم در سپاه، زن و بچه‌ام دور از صدای جبهه باشند؛ شما به اهواز بیایید.»
مادرش – گریه کنان – در اعتراض به این تصمیم گفت: «رفتن به اهواز، آن هم با این وضعیت برای بچه کوچکتان مناسب نیست.»
اسماعیل سخن مادر را چنین پاسخ گفت: «بچه من باید در این سر و صداها بزرگ شود.»
 

به هر حال، آمدیم و در اهواز ساکن شدیم. شهری که زیر آتش جنگ افروزان نابکار بعثی، خواب و آسایش را از کف داده بود. در آن روزگار، اسماعیل هفته‌ای یا دو هفته‌ای یک‌بار برای چند ساعت سر‌می‌زد و می‌رفت. خانواده ما و خانواده دوست دیرینه اش سردار شهید مهندس صدراللّه فنی -که تازه داماد بود- در یک خانه زندگی می کردیم. توصیه اسماعیل این بود که: «پناهگاهی را در باغ کنار منزل بسازید. هر گاه هواپیما آمد، شما به داخل آن بروید.»
هنوز سخن شورمندانه او در گوش جانم طنین می‌افکند: «بچه من باید با این سر و صداها بزرگ شود.»
 
کلمه شهید
بارها با لبخند به شوخى خطاب به ابراهیم و زهرا می‏گفت: «اگر باباى شما شهید شد، چه کار می ‏کنید؟» یا می ‏گفت: «باباى شما باید شهید شود!»
او می ‏خواست پدیده شهادت را در دل و دیده فرزندانش عادى جلوه دهد و بر این باور بود که: «نباید کلمه شهید و شهادت، بچه‌‏ها را ناراحت کند و یا در روحیه آنان اثر منفى بگذارد.»
وقتى شهید شد آرامش خاطرى در ابراهیم 6 ساله دیده می ‏شد و سخن او در فراق پدر چنین بود: «پدرم شهید شده و اکنون در بهشت است.»:


پوتین های جا مانده
با یکی از معاونینش از اهواز به سمت قم می‌رفتیم. خسته بود و برای تجدید قوا از دوستش خواست تا ماشین را به کناری بزند و نیم ساعت استراحت کند. اسماعیل عادت کرده بود که هنگام خواب پاهای خود را از پوتین در بیاورد. پوتین‌ها را از پای خویش در آورد و چون جا تنگ بود، آنها را بیرون از ماشین گذاشت و بعد کمی خوابید. وقتی که بیدار شد و حرکت کردیم، بعد از گذشت 10 دقیقه و پیمودن کیلومترها راه، متوجه جا ماندن پوتین‌ها شد. از  همرزمش پرسید: «قیمت پوتین چه قدر است؟»
او پاسخ داد: «700 تا 800 تومان.»
از این که چه قدر از راه را پیموده ایم، سؤال کرد. دوستش گفت: حدود 10 دقیقه و بعد حساب کرد؛ دید که قیمت پوتین از قیمت رفت و برگشت گران تر است. پول بنزین رفت و برگشت را حساب کرد و کنار گذاشت و گفت: «برگردیم!»
 

او این پوتین‌های نو را از سپاه گرفته بود و آنها را برای خدمت می خواست. حیف بود که از دستشان بدهد. ماشین دور زد و بعد از طی چندین کیلومتر راه به پوتین‌ها رسیدیم.

 

ماشین کولر دار
همراه اسماعیل از سه راه خرمشهر به سمت خط در حرکت بودیم. ماشین ما یک استین کولردار بود. چند نفر از بسیجی‌ها به محض دیدن استیشن، دست بلند کردند. من هم مشتاقانه پا روی ترمز نهادم و آنها را سوار کردم. یکی از آنها، همین که سوار شد و هوای خنک داخل را احساس کرد، با لحن خاصی گفت: «وای، شا چه جای خنکی نشته ای!»
سردار با شنیدن این جمله در خود فرو رفت و چیزی نگفت؛ ولی وقتی آنان پیاده شدند، به کولر اشاره کرد و گفت: «خاموشش کن!»

بعد از آن روز، اسماعیل دیگر سوار ماشین کولردار نشد و به تردد با یک ماشین آمبولانس قناعت کرد. روزی -در آمبولانس- سر صحبت را باز کرد و گفت: «من چون فرمانده هستم ماشین کولردار سوار شوم و بسیجی‌ها در هوای گرم باشند؟!»

 


اتو کشی رزمنده ها
ما آن چنان حال و حوصله ای برای شستن لباسمان نداشتیم. در هور هم که بودیم، آب دم دستمان بود؛ ولی چند دقیقه بیشتر برای شستن لباس – آن هم به شکل معمولی – وقت نمی‌گذاشتیم. تازه، کمتر پیش می‌آمد که از مواد شوینده برای لباس‌شویی استفاده کنیم. اما اسماعیل خیلی مقید بود که لباس‌هاش را با پودر شوینده و تمیز بشوید و جالب این که اتو زدن را او به ما یاد داد. روزی به او گفتم: «لباس‌هایت را چه طور اتو می زنی؟»
 

پاسخ داد: «ببین! قشنگ از خط اتوی لباس، تا می‌کنم و می‌گذارم زیر پتو، می شه اتو!»
صبح که بلند می شد ، می دید صاف و مرتب است. آن جا بود که به شوخی می گفت: «اتو کشی رزمنده ها!» پیش از آن فکر می‌کردیم که اتو را با خودش به خط آورده است...

 

فرغون
در عملیات خیبر (سال 1362) فرمانده گردان بود؛ اما دیری نپایید؛ کوتاه بود و چون نسیم بهاری به یاد ماندنی. روزهای پیش از عملیات برای دیدارش به پادگان لشکر (17 علی ابن ابی طالب قم) رفتم. دو نفر را دیدم که فرغونی پر از ظروف غذا را جهت شستشو می بردند. نیروها زیاد بودند و ظرف‌ها کافی نبود. آنان با عجله فرغون را می‌راندند تا ظروف، برای غذا خوردن بقیه بچه‌ها آماده شود. یکی از دو نفر، سردار سبزمان، اسماعیل دقایقی بود.


نظافت
صبح بود و با اسماعیل مشغول صحبت بودیم که مدیر داخلی پادگان آمد و گفت: «مجاری آب و فاضلاب و دستشویی‌ها بسته شده و باید کسی بیاید بازش کند.»
سردار گفت: «خب باشد. ترتیب کار را می دهم.»
روز بعد دیدیم که آن کار انجام گرفته و سرویس آب و فاضلاب تر و تمیز شده است. مدیر داخلی را دیدم که آمد به سردار گفت: «گره کار گشوده شد و دیگر نیازی به آوردن کسی نیست.
سردار گفت: «بارک الله.»
 

یکی از بچه ها پرده از این ماجرا برداشت و گفت: «خودم دیدم که نیمه های شب، اسماعیل لباس بادگیر پوشیده بود -که بدنش نجس نشود- و سرویس بهداشتی را نظافت می‌کرد.


کریمانه
من اسماعیل را نمی‌شناختم ؛ ولی هر روز می‌دیدم که کسی می‌آید و چادرها و آبگیرها را تر و تمیز می‌کند. با خودم فکر می‌کردم که این شخص فقط چنین وظیفه ای دارد. یک روز هر چه چشم به راهش بودم تا بیاید و باز به نظافت و انجام وظایفش بپردازد، پیدایش نشد و احساس کردم که او از زیر کار شانه خالی می‌کند. از این رو، خود به سراغش رفتم و گفتم: «چرا امروز نیامدی؟!»
او در پاسخ گفت: «چشم الان میام»
 

کسانی که نظاره گر چنین صحنه‌ای بودند سخت ناراحت شدند و گفتند، «تو چه می‌گویی؟ او فرمانده لشکر است.»
من که احساس شرمندگی می‌کردم؛ در صدد عذر خواهی برآمدم. اما او بود که کریمانه و با متانت گفت: «اشکال ندارد.» و با خنده از کنار ماجرا گذشت. 
 
سردار خاکسار
ایامی که در منطقه «حاج عمران» در شمال عراق بودیم ، فصل زمستان و منطقه پوشیده از برف بود. هوا بسیار سرد بود و زمین گِلی و لغزنده. با این همه مشکلات دست و پاگیر، رزمندگان به نگاهبانی از آن مواضع پرخطر مشغول بودند و از دستاوردهای عملیات کربلای 2 حفاظت می‏کردند.
 

در این منطقه، وقتی رزمندگان -شب‏ها- به خواب و استراحت می‏پرداختند، فردی به آرامی وارد سنگرها می‏شد و گل و لاى چسبیده به پوتین‏ها را پاک می‏کرد و آنها را با خاکساری و فروتنی واکس می‏زد. او این کار را سنگر به سنگر انجام می‌داد. همه از این کار شگفت زده شده بودند و پرسان پرسان ماجرا را دنبال می‌کردند. تا اینکه با کنجکاوی یکی از برادران مشخص شد او سردار خاکسار اسماعیل دقایقی است.

 

تلاوت
روزی برای شناسایی منطقه «سنقُر» راهی پادگان حمزه شدیم و حدود هشت ساعت در راه بودیم. اسماعیل در طول این مدت ، بیش‏تر قرآن می‏خواند و کم‏تر سخن می‏گفت. اگر مسأله‏ای بود که باید از آن با خبر می‏شد، لحظاتى قرآن را می‏بست و صحبت می‏کرد. همین که از مسأله خبردار می‏شد، دوباره قرآن را می‏گشود و می‏خواند. حقا که همواره در حال و هوای ذکر و تلاوت قرآن بود.

 

آخرین بار
آخرین بار که اسماعیل به من تلفن زد، گفت: «اگر میتونى بیا اهواز!» دلواپس شدم که شاید کسالتى داشته باشد! از این رو، با نگرانى مسافت طولانى قم تا اهواز را آمدم و با او دیدار کردم. در حالى که آثار خستگى و بیقرارى از سرا پایش نمایان بود، ضمن سلام و احوال‏پرسى گفت: «این بار لازم است که خودم جلو برم.»
 

من که از لحن گفتارش احساس دیگرى غیر از همیشه داشتم، مانده بودم که چه بگویم چرا که او همواره در خط مقدم بوده و برایم چیز تازه‏اى نبود. اما چرا اکنون این گونه حرف می‌‏زند. او هیچ گاه از رفت و آمد و حضور در خط اول با من سخن نگفته بود. پرسیدم: «آیا ممکن است پیروز شویم ودیگر بار همدیگر را ببینیم؟»
در پاسخ گفت: «علم غیب که ندارم. همین قدر می‌دانم که ما پیروز می ‏شویم.»
گفتم: «اگر رفتى و شهید شدى، ما چه کنیم؟»
گفت: «انتظارم این است که همچنان زن نمونه‏اى باشى و خیالت راحت باشد که در بهشت در انتظار تو هستم.»

سخن که به این جا رسید، سکوت کردم و در حالى که بار سنگینى از غم و اندوه بر دوش داشتم اما هرگز لب به شِکوه و چون و چرا نگشودم؛ بلکه آماده شدم تا او را بدرقه کنم.
صبح خداحافظى گفت و رفت و همان روز پر کشید.
 
پشت در
به مناسبت چهلمین روز عروج اسماعیل در منزل او جمع شده بودیم، شب از نیمه گذشته بود و ما همه خواب بودیم. دوستان دانشجوى اسماعیل از تهران به سمت امیدیه آمده بودند و ما نه از آمدن و حرکت آنان خبر داشتیم و نه از رسیدنشان.
در عالم خواب اسماعیل را دیدم که خطاب به من گفت: «دوستانم پشت در هستند چرا آنان را به خانه راه نمی ‏دهید؟»
سراسیمه از خواب پریدم و درب منزل را گشودم. دیدم عده‏اى از دوستان اسماعیل از راه دور آمده و پشت در جمع شده‏اند، گفتند که چند بار در زدیم و شما در خواب بودید.


خادم مسجد
بعد از گذشت یک سال از واقعه شهادتش، روزى جهت دیدار خانواده به قم سفر کردم. دمادم اذان مغرب بود که به مسجدى در آن حوالى رفتم. همان مسجدى که جاى جاى آن، یادگار سجده‏ها و نیایش‏هاى اسماعیل بود. وقتى که خادم مسجد مرا شناخت و فهمید که من برادر اسماعیل هستم، با آه و اندوه از او یاد کرد و گفت:
من اصلاً نمی ‏دانستم که او کیست و چه منصبى دارد. او همیشه به نظافت مسجد و قفسه‏هاى جاکفشى می‌پرداخت و... بعدها که شهید شد، دانستم که او سردار سپاه اسلام بوده!

 

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1556
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
نویسنده : گمنام
پنج شنبه 21 دی 1391

پایگاه حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای، بیانات رهبر معظم انقلاب در مراسم تشییع پیکرهاى فرماندهان سپاه که در تاریخ 21 دی ماه 84 ایراد شد را بازنشر داد.

* آخرین ملاقات شهید کاظمی و رهبر انقلاب

رهبر معظم انقلاب فرمودند: «دو هفته پیش شهید کاظمى پیش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: یکى این‌که دعا کنید من روسفید بشوم، دوم این‌که دعا کنید من شهید بشوم. گفتم شماها واقعاً حیف است بمیرید؛ شماها که این روزگارهاى مهم را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همه‌تان باید شهید شوید؛ ولیکن حالا زود است و هنوز کشور و نظام به شما احتیاج دارد. بعد گفتم آن روزى که خبر شهادت صیاد را به من دادند، من گفتم صیاد، شایسته‌ى شهادت بود؛ حقش بود؛ حیف بود صیاد بمیرد. وقتى این جمله را گفتم، چشم‌هاى شهید کاظمى پُرِ اشک شد، گفت: ان‌شاءاللَّه خبر من را هم به‌تان بدهند!»

«فاصله‌‌ى بین مرگ و زندگى، فاصله‌ى بسیار کوتاهى است؛ یک لحظه است. ما سرگرم زندگى هستیم و غافلیم از حرکتى که همه به سمت لقاءالله دارند. همه خدا را ملاقات مى‌کنند؛ هر کسى یک طور؛ بعضى‌ها واقعاً روسفید خدا را ملاقات مى‌کنند، که احمد کاظمى و این برادران حتماً از این قبیل بودند؛ اینها زحمت کشیده بودند. ما باید سعى‌مان این باشد که روسفید خدا را ملاقات کنیم؛ چون از حالا تا یک لحظه‌ى دیگر، اصلاً نمى‌دانیم که ما از این مرز عبور خواهیم کرد یا نه؛ احتمال دارد همین یک ساعت دیگر یا یک روز دیگر نوبتِ به ما برسد که از این مرز عبور کنیم. از خدا بخواهیم که مرگ ما مرگى باشد که خود آن مرگ هم ان‌شاءالله مایه‌ى روسفیدى ما باشد. ان‌شاءالله خدا شماها را حفظ کند.»

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1253
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5
نویسنده : گمنام
شنبه 16 دی 1391

ناگفته‌هايي از مصطفاي شهيد و نحوه اطلاع مادر از شهادت فرزند/ خانواده احمدی روشن از شهید نسل سوم انقلاب می گویند

 

یکسال از صبح روز چهارشنبه‌اي كه خبر انفجار يك ماشين در اثر چسباندن بمب مغناطيسي به يك پژو در ميدان كتابي تهران، تيتر يك تمام رسانه‌ها شد؛ می گذرد. ترور ناجوانمردانه‌اي كه دقيقاً در سالروز شهادت دكتر مسعود علي‌محمدي و در سالروز شهادت شهيد شهرياري دقيقاً با همان سبك ترور رخ داد، تا همه‌ي دنيا بفهمند كه صهيونيست‌ها در قبال ملت ايران آن‌قدر ضعيف و زبون شده‌اند كه راه ديگري جز استفاده از ابزارهاي وحشيانه و غيرانساني ندارند.

مصطفی احمدی روشن فارغ التحصیل انقلابی و روشن دانشگاه شریف، هدف این حمله تروریستی بود. حمله ای که بعدها مشخص شد با طراحی و هدایت سرویس جاسوسی اسرائیل و همکاری میز مشترک سرویس های اطلاعاتی غربی، و برخی کشورهای همسایه به اجرا در آمده بود. مصطفی به زودی به نماد شهدای نسل سوم انقلاب اسلامی مبدل شد تا نشان دهد که عرصه جهاد نسل سوم نه در جبهه نظامی بلکه در عرصه جهاد علمی است.

اما در كنار شهادت مصطفي احمدي روشن، واكنش خانواده‌ي اين شهيد از همان روز اول بسيار قابل توجه بود. تأكيد بر ولايت‌مداري و هدف قرار دادن جبهه استكبار و صهيونيست‌ها از سوي پدر، مادر و همسر شهيد، به‌سرعت توطئه صهيونيست‌ها را خنثي كرد. خانواده شهيد سال گذشته ميهمان رجانيوز شدند تا ناگفته‌هاي شنيدني از ابعاد شخصيتي شهيد مصطفي، اقدامات كليدي او در صنعت هسته‌اي، نقش بر آب شدن نقشه دشمن، تقدير از حضور ملت ايران در انتخابات و... را بيان كنند.

پدر و مادر شهيد با همان صلابت روزهاي نخست پس از شهادت مصطفي سخن گفتند، اگرچه بغض مادر و خواهر چند بار در ميان اين گفت‌وگو از يادآوري خاطرات فرزند و برادر بارها لبریز شد اما چيزي از حماسي بودن اظهاراتش نکاست.  به مناسبت سالگرد شهادت شهید احمدی روشن مشروح اين گفت‌وگوي خواندني در ادامه آمده است:

حاج آقا! روزهاي بدون آقا مصطفی چگونه می‌گذرد؟

پدر: دیروز با خانم صحبت می‌کردیم و گفتم برای ما مسلم شده که به لطف خدا، ایشان جایش خوب است. چند روز پیش دغدغه فکری داشتم و این آیه شریفه قرآن یادم آمد که حضرت ابراهیم(ع) از خدا می‌خواهد که زنده شدن مرده‌ها را ببیند و خداوند به ایشان دستور می‌دهد که چند پرنده را بگیر و بکش و گوشت‌های‌شان را با هم مخلوط کن و هر بخش از آنها را بالای یکی از قله‌های کوه‌ها بگذار. حضرت ابراهیم(ع) این کار را می‌کند و خداوند می‌فرماید آیا ایمان نداری که چنین خواهد شد؟ حضرت ابراهیم(ع) پاسخ می‌دهد ایمان دارم، ولکن لیطمئن قلبي، می‌خواهم قلبم مطمئن شود.

ما هم راجع به مصطفی همین دغدغه را داشتم. می‌دانستم که شهید پس از شهادت، همه گناهانش ریخته و در جوار رحمت الهی از تمام نعمت‌ها متنعم می‌شود، اما واقعیت این است که می‌خواستم قلبم آرام شود. دیروز به خانم می‌گفتم ما می‌دانیم که حالش خوب است و از این دنیای ناجور راحت شد. او جایش خوب است، پس بیائیم غصه مصطفی را نخوریم.غصه خودمان را بخوریم که از این به بعد، ان‌شاءالله بتوانیم راهش را پیش ببریم. واقعیت این است که ما از این به بعد باید دغدغه فکری و کاری خودمان را داشته باشیم که ان‌شاءالله در صراط مستقیم باشیم.

مصطفی به حق خودش رسید. جهادگونه خدمت کرد و خیلی از خودگذشتگی نشان داد و کارهایش را هم تقریباً به نتایجی رساند، به‌طوری که ادامه آن کارها بعد از خودش هم زیاد مشکلی نداشته باشد. ایشان به حق خودش رسید، ولی ما باید حساب کار خودمان را داشته باشیم. گفتند شما آن دنیا که می‌روید، یک برگه شفاعت دارید. گفتم نه این جوری نیست. «گیرم پدر تو بود فاضل/ از فضل پدر تو را چه حاصل؟» حکایت ماست. درست است که من پدر شهید هستم، اما پسر نوح پیامبر هم بود. به او می‌گوید بیا سوار کشتی شو تا رستگار شوی، می‌گوید من می‌روم بالای قله کوه، آب به آنجا نمی‌رسد و هر چه پیامبر(ع) به او سفارش می‌کند، گوش نمی‌کند و در نتیجه تفرعن و غرور و سرکشی، می‌رود بالای کوه و غرق می‌شود. ما هم به همین نحو. اگر سوار آن کشتی‌ای که مصطفی برای ما تدارک دیده بشويم، یعنی کشتی اطاعت از رهبری و پیروی از احکام دین، ممکن است به رستگاری برسیم، والا اگر غیر از این باشد و خدای ناکرده، پا کج بگذاریم، مثل پسر نوح غرق خواهیم شد.

چند روز پیش همسر شهید رضائی‌نژاد می‌گفت که او از دو سال پیش تهدیدهائی را احساس می‌کرد. آیا شهید احمدی روشن هم چنین تهدیداتی را حس کرده بود؟

مادر: اگر هم بوده، مصطفی اصلاً عادت نداشت درباره چنین چیزهايی حرف بزند و در خانه ایجاد رعب و وحشت کند، ولی با دوستانش که صحبت می‌کردم متوجه شدم که او هم دو سالی بوده که به صورت‌های مختلف تهدید می‌شده است، ولی اصلاً عادت نداشت که مشکلاتش را به خانه بیاورد باعث رنجش من و پدر و همسرش بشود.

 

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: شهیداحمدی روشن ,
:: بازدید از این مطلب : 1596
|
امتیاز مطلب : 27
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
نویسنده : گمنام
جمعه 15 دی 1391

 

صدای انفجار آمد و سنگر رفت هوا. هر چه صدایش زدیم جواب نداد. رفتیم جلو، سرش پر از ترکش شده بود و به زیبایی عروج کرده بود. جیب هایش را خالی کردیم. داخل جیبش کاغذ جالبی پیدا کردیم. نوشته بود:


گناهان هفته
شنبه: احساس غرور از گل زدن به طرف مقابل.
یک شنبه: زود تمام کردن نماز شب.
دوشنبه: فراموش کردن سجده شکر.
سه شنبه: شب بدون وضو خوابیدن.
چهار شنبه: در جمع با صدای بلند خندیدن.
پنج شنبه: پیش دستی کردن فرمانده در سلام.
جمعه: تمام نکردن صلوات های مخصوص جمعه.
* اسمش حسینی بود تازه رفته بود دبیرستان

امام کاظم علیه السلام فرموده است: «از ما نیست کسی که هر روز حساب خود را نکند، پس اگر کار نیکی کرده است از خدا زیادی آن را خواهد، و اگر گناه و کار بدی کرده در آن گناه از خدا آمرزش خواهد و توبه نماید.» (الکافی،ج2،ص453)

از اموری که امام خمینی(ره) در چهل حدیث بسیار به آن تاکید نموده است: «مشارطه، مراقبه و محاسبه» است.

مشارطه: اول هر روز با خود شرط کنیم که آن روز را گناه نکنیم.
مراقبه: در طول روز بر این شرطی که نموده ایم مراقبت کنیم تا از آن تخلف ننمائیم.
محاسبه: در پایان روز و انتهای شب محاسبه نمائیم که چقدر بر شرط خود پایبند بوده ایم.
بخش سوم که محاسبه است در این میان از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است و شیطان همیشه تلاش می کند تا ما بر انجام این مهم موفق نباشیم. (امتحان کنید متوجه می شوید که فراموشی در این بخش بسیار است.)

 

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1570
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
نویسنده : گمنام
سه شنبه 30 آبان 1391

سردار خیبر «شهید محمدابراهیم همت» فرمانده لشکر 27 محمدرسول الله(ص) متولد 12 فروردین 1334 در شهرضا است؛ وی از مهر 59 تا دی ماه 60  فرماندهی سپاه پاسداران پاوه را بر عهده داشت و عملیات‌های پیروزمندانه‌ای در زمینه پاکسازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث انجام داد؛ سرانجام 17 اسفند 1362 در عملیات خیبر به شهادت رسید.
 
شهید همت که در آبان ماه 1359 در سنگر جهاد و مقاومت غرب کشور حضور داشت، طی نامه‌ای برای خانواده‌اش نوشت:
 
 

سلام بر عاشورا  میعادگاه عاشقان راه خدا
 
سلام بر حسین و یاران حسین
 
سلام بر زینب الگوی همیشه جاوید زنان مسلمان
 
سلام بر پدر و مادر و خواهران و برادران عزیزم باد که همیشه برای من زحمت کشیده‌اند؛ باری بسیار دلم می‌خواست بتوانم عاشورا را شهرضا باشم و عجیب علاقه به سینه‌ زدن و عزاداری در این روز بزرگ را داشتم ولی به علت اینکه در اینجا کسی نبود و در ضمن کار بسیار زیاد بود، لذا نتوانستم بیایم به آقا بگویید به جای من هم سینه بزند.
 
من صحیح و سالمم و ان‌شاءالله در فرصتی دیگر که توانستم مرخصی بگیرم، به شهرضا سری می‌زنم؛ سلام مرا به همه فامیل و آشنایان برسانید خصوصاً به حبیب‌الله و همسرش، آقا منصور و همسرش و ننه جان عزیز.

 
همه شما را به خدا می‌سپارم شاد و سربلند باشید.
 حقیر و مخلص شما محمدابراهیم همت.

 

برای مشاهده و ذخیره تصویر در سایز اصلی برروی آن کلیک نمایید.

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: برچسب‌ها: شعیدهمت , عزاداری ,
:: بازدید از این مطلب : 1914
|
امتیاز مطلب : 17
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
نویسنده : گمنام
سه شنبه 30 آبان 1391

خاطرات اسرا گویای رنج و مقاومت فراوانی است که ایام اسارت، بر آنان همانند یک آزمون الهی، ایشان را درمعرض امتحان قرار داده بود و بعثی‌های کافر سال‌ها ایران عزیز ما را در بدترین شرایط زیستی و عاطفی قرار داده بودند. اما آنها با کمال مردانگی، استقامت و تقوای الهی انواع فشارها و رنج‌ها را تحمل کردند و قهرمانی خود را در میدان جهاد و استقامت به اثبات رساندند. خاطره زیر به نقل از آزاده «ایرج احمدی» بیان شده است.

شب اول، در سوله برنامه روضه خوانی توسط بچه‌ها اجرا شد. جمعیت داخل سوله همه به گرد حاج آقایی جمع شده بودند و مشغول گریه و زاری برای عزاداری سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله حسین(ع) بودند. عراقی‌ها که صدای نوحه و روضه خوانی و گریه بچه‌ها را شنیدند بارها تذکر دادند که سکوت اختیار کنیم. 

البته از میان اسرا بچه‌هایی هم بودند که به حاج آقا می‌گفتند تو را به خدا ادامه نده الان دوباره با چوب و کابل سرو کار پیدا خواهیم کرد. اما حاج آقا گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. در آن میان من از نوای غم انگیز و توضیحات حاج آقا در مورد چگونگی شهید شدن امامان و یاران وفادارش در این منطقه سخن می‌راند، احساساتی شده بودم، جمعیت را کنار زدم و سینه‌زنان به پیش او رفتم.

نگاهی به چهره و رخساره او انداختم، متوجه شدم که او همان حاج آقایی است که می‌خواست ما را در جبهه نجات دهد. او را در آغوش گرفتم و به او گفتم حاج آقا من را می‌شناسی؟ به خاطر می‌آوری؟ مگر نگفته بودیم که ‌نیا؟ چرا پیش آمدی که اسیر بشوی؟ و از این صحبت‌ها...

در حالی که ناله‌های عزاداری اسرا برای امامان علیهم السلام ادامه داشت، پانزده نفر از نظامی‌های تنومند عراقی وارد آسایشگاه شدند و دستور دادند که همگی دراز بکشیم. همگی دراز کشیدیم و این پانزده نفر با پوتین‌هایی که به پا داشتند چند بار از ابتدا تا انتهای آسایشگاه بر روی کمرهای ما دویدند. صدای داد و فریاد و آخ و ناله‌هایمان به گوش آسمان می‌رسید.

روزگاری پر از دردسر داشتیم ولی هر چه بود گذشت؛ بعضی از بچه‌ها که در تابستان با یک پیراهن نازک اسیر شده بودند با همان لباس زمستان را هم طی کردند؛ بی‌ وجدان‌ها لااقل لباس گرمی به ما ندادند. اوضاع طوری بود که شبی بچه‌ها همه با هم فریاد زدند که ما به لباس، حمام، سرویس بهداشتی و غذای درست حسابی نیاز داریم.

عراقی‌ها که از ناله و ضجه‌های ما دلشاد بودند مرتب می‌خندیدند، به جای اینکه بیشتر توجه کنند حتی ما را از آب و غذای اندک سابق هم محروم کردند. به طوری که چند روزی نه آب دیدیم و نه غذا. فقط به خاطر دارم وقتی که باران می‌بارید جاهایی از سقف آسایشگاه که چکه می‌کرد بچه‌ها با ابتکار خودشان سقف را بیشتر سوراخ کردند تا اینکه از آن طریق آب باران بیشتری وارد شود. قوطی‌هایی که مملو از قطرات آب باران می‌شد به مجروحینی داده می شد که جراحات وخیم‌تری داشتند.

کم‌کم مسابقات فوتبال هم به برنامه اردوگاه اضافه گردید تا جایی که بین اسرا و نظامی‌های عراقی مسابقه برگزار می‌شد. برای اولین بار در یکی از روزهای آخر تابستان مسابقه فوتبال بین اسرا و نظامی‌های عراقی تدارک دیده شد. آنها پیشنهاد دادند که اگر برنده شدید هر ده نفر از آسایشگاه یک نوشابه سهمیه‌اش می‌شود. بچه‌ها بازی می‌کردند اما چه بازی! اگر کسی گل می‌زد بعد از بازی به بهانه‌های مختلفی مورد تنبیه قرار می‌گرفت. بچه‌های ما آن روز برنده شدند اما خبری از نوشابه نشد.

بچه‌ها خیلی تشنه بودند. آنها تانکری از آب را پیش ما و بازیکنان آورده بودند که نهایتاً از تشنگی به سوی تانکر رو آوردیم اما وقتی شیر تانکر را باز کردیم فقط قورباغه و خرچنگ و جلبک از آن بیرون می‌زد. آنها می‌گفتند برای این آب هزینه کردیم و از این حرف‌ها. جبر تشنگی آنقدر بر روی بازیکنان و بچه‌ها زیاد بود که به خوردن آن آب تن دادیم.

درطول مدت اسارت آرزوی سیراب شدن به دلمان مانده بود. تابستان با استرس و فشار به هر صورتی که بود طی شد و روزهای سخت و سرد زمستانی شروع گردید. یکی از برنامه‌های روزانه ما تنفس دو ساعته بود. یک ساعت قبل از صبحانه و یک ساعت بعد از ظهرها به داخل محوطه می رفتیم و به قدم زدن و تنفس در هوای طبیعی می‌پرداختیم. نیروهای عراقی که از اجتماع ما وحشت داشتند همیشه ما رامتفرق می‌کردند و می‌گفتند شما الان چه به هم می‌گفتید؟ چه توطئه‌ای درسر دارید؟

فارس


رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1854
|
امتیاز مطلب : 10
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4
نویسنده : گمنام
دو شنبه 8 آبان 1391

«حاج‌حسین اجاقی» می‌گفت: «مگر می‌شود کسی ادعای هدایتگری و رهبری گروهی را داشته باشد و نماز شب نخواند». او حتی در شب‌هایی که خیلی هم خسته بود، نماز شب را ترک نمی‌کرد.

سردار شهید «حسین اجاقی» در پاییز سال 1343 در شهر کرمانشاه به دنیا آمد؛ وی در سن نوجوانی در بیشتر راهپیمایی‌های ضد رژیم طاغوت شرکت کرد؛ پس از پیروزی انقلاب این نوجوان خود را وقف حفاظت و حراست از انقلاب کرد و به همراه دوستانش به نگهبانی از اماکن حساس شهر ‌پرداخت.
 
 
 
حسین در سال 1360 به عضویت سپاه درآمد و به دلیل شجاعت و توانایی نظامی، به فرماندهی گردان حنین تیپ نبی اکرم(ص) منصوب شد؛ او می‌گفت «آن قدر به جبهه می‌روم تا مرحمت خدا شامل حالم شود و شهید شوم» و سرانجام در شانزدهم تیر 1365 در جریان عملیات «کربلای یک» در منطقه قلاویزان به شهادت رسید.
 
«باقر آقایی» از همرزمان این شهید است که بخشی از خاطرات وی را روایت می‌کند: شهید «حاج حسین اجاقی» قبل از شهادت حج نرفته بود؛ بعد از شهادتش برادر و پسرعمویش حج نیابتی انجام دادند، به همین دلیل ما به این شهید می‌گوییم: «حاج حسین».
 
او یک عارف وارسته و سخت‌گیر به نفس بود؛ پرداختن به واجبات و ترک محرمات الفبای زندگی‌اش بود؛ رزمنده‌ها برای تبرک به گردان حنین می‌آمدند تا حاج حسین برای آنها فرماندهی کند.
 
یک بار به همراه حاج حسین با تویوتا می‌رفتیم و او رانندگی می‌کرد؛ پیرمردی که پشت تویوتا نشسته بود، در حالی که یک نخ سیگار در دست داشت، دستش را به سمت جلوی ماشین دراز کرد و گفت «حسین آقا می‌شود این سیگار را روشن کنی؟» رنگ حاج حسین پرید؛ تعجب کردم و دیدم که حاج حسین، ابا دارد سیگار را بگیرد؛ از وی اجازه گرفتم و سیگار را با فندک تویوتا روشن کردم و از شیشه سمت راست ماشین به پیرمرد دادم.
 
حاج حسین گفت: «باقر، خدا پدر و مادرت را بیامرزد، راحتم کردی، من تا به حال سیگار را لمس هم نکرده بودم»؛ حاج حسین نمی‌خواست به بزرگتر از خودش «نه» بگوید.
 
او یک فرمانده بود و می‌گفت: «مگر می‌شود کسی ادعای هدایتگری و رهبری گروهی را داشته باشد و نماز شب نخواند» او حتی در شب‌هایی که خیلی هم خسته بود، نماز شب را ترک نمی‌کرد؛ او مقید به برگزاری نماز جماعت بود؛ ایام فاطمیه در دوکوهه بودیم، شب اول و دوم به خاطر جابجایی مشغول بودیم و نشد که دور هم جمع شویم؛ شب سوم در اتاق شهید اجاقی جمع شدیم؛ در ابتدا حاج حسین گفت: «کتاب‌های قرآن را بیاورید» بچه‌ها بعد از قرائت قرآن کریم، روضه خواندند و تا ساعت 12 شب برای شهادت حضرت زهرا(س) عزاداری کردیم.
 
او با تمام خوبی‌هایی که داشت، به شهادت رسید و دست و صورت و پاهای له شده‌اش را داخل پتو گذاشتیم و در گلزار شهدای کرمانشاه به خاک سپردیم.
 
 
 
 
 
 
امام خامنه‌ای در مهر ماه 1390 و دیدار با خانواده شهدای کرمانشاه، به منزل شهیدان اجاقی نیز تشریف بردند و با حضور خود دل این خانواده شهید را غرق در نور و شادی کردند.
 
فارس

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1887
|
امتیاز مطلب : 30
|
تعداد امتیازدهندگان : 10
|
مجموع امتیاز : 10
نویسنده : گمنام
یک شنبه 23 مهر 1391

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1543
|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
نویسنده : گمنام
جمعه 21 مهر 1391

خاطره‌اي از حضور آقا مجيد در يكي از عمليات‌هاي موفق برون‌مرزي/ مكاشفه‌اي در فكه كه مقدمه شهادتش شد

 

 شهيد مجيد پازوكي است، جانبازي كه هم "خون دل" داد و هم "خون دل" خورد. ماند و ديد غصه‌هاي دوران بعد از دفاع را؛ و وعده شهيد باكري در وصيتنامه‌اش كه گفت: "دسته سوم از جاماندگان جنگ به گذشته خود وفادار می‌مانند و احساس مسئولیت می‌کنند که از شدت غصه‌ها و مصائب دق خواهند کرد" را هم ديد و هم چشيد.

آقا مجيد شهيد زنده ماند، تا نسل سوم ديگر وصف خصال شهدا را نشنود، بلكه رسم آنها را در عيان ببيند و محظوظ از آن شود.

وقتي در عمليات والفجر 8 از فاصله چند متري 11 گلوله به بدنش نشست، كه 8 تاي آن تنها سينه‌اش را شكافت، سينه‌اي كه لبريز از محبت مادر سادات بود، هيچ كس فكرش را هم نمي‌كرد كه آقا مجيد دوباره برگردد. بيمارستان مصطفي خميني شاهد است كه چند ماه فقط آقا مجيد در كما بود و دوستنانش بايد او را از پشت شيشه مي‌ديدند و منتظر موعد تشييع جنازه‌اش. براي همين هم بود كه بعد از مرخص شدن از بيمارستان، اول سراغ مادر بزرگ اهل دلش رفت،  كه تقصير توست؛ تو نگذاشتي! تو باعث شدي كه سالم از بيمارستان بيرون بيايم!

 

شايد گمان نمي‌كرد دوراني پس از جنگ برسد كه برخي از همسنگران سابقش به جاي ترغيب و تشويق به ادامه كار تفحص شهدا، او را ملامت كنند كه چرا دنبال حق و حقوق و درجه‌اش نيست! و آن زمان بود كه با بغض و غصه تكليف را به پير مراد خود حضرت روح‌الله واگذاشت و در عالم رويا پس از بيان درد دل‌هايش از آن بزرگ شنيد: "ما الان تنها با آنهايي كار داريم كه رهرو عشقند نه تكليف" جمله‌اي كه بالاي سنگ قبر او نقش بسته است.

 

آقا مجيد را بيشتر با تفحص شهدا آن هم بعد از جنگ مي‌شناسند. اما نقش اين شهيد در دوران دفاع مقدس كه با گردان تخريب لشكر 27 محمد رسول‌الله (صلي‌الله‌وعليه‌وآله‌وسلم) آغاز شد و بعد از بهبودي نسبي از مجروحيت در قرارگاه برون مرزي رمضان ادامه يافت، شايد از ناگفته‌هاي زندگي اين بسيجي دلاور باشد.

در گفت‌وگو با سردار "جعفر جهروتي زاده" بنيان‌گذار و فرمانده گردان تخريب لشكر 27 و همچنين فرمانده قرارگاه برون مرزي رمضان به زواياي كمتر شنيده شده از حماسه‌هاي آقا مجيد پازوكي پرداخته‌ايم كه در ادامه آمده است:

 

خاطره‌اي از حضور آقا مجيد در يكي از عمليات‌هاي موفق برون‌مرزي

 

شهيد پازكي ابتدا به گردان تخريب لشكر آمد، از همان زمان هم با شهيد محمودوند خيلي عياق بودند. در عمليات والفجر 8 با اصابت چندين گلوله به بدنش به شدت مجروح شد. وقتي كه به بيمارستان منتقل شد تا مدتها كساني كه براي ملاقات مي‌رفتند از پشت شيشه ايشان را مي‌ديدند. كسي فكر نمي‌كرد كه آقا مجيد زنده بماند.

 

خدا خواست كه ايشان زنده بماند؛ بعد از اينكه مجروحيتش تا حدودي مداوا شد، وضعيت جسمي مناسبي نداشت، و وضعيتي نبود كه بتواند دوباره به مناطق جنگي برگردد. اما نتوانست طاقت بياورد.

در اوايل سال 1366 ما در قرارگاه رمضان درصدد انجام عملياتي در داخل كشور عراق براي تصرف شهر «مرگه‌سور» عراق بوديم . عملياتي كه به عمليات فتح 6 موصوف شد. آقا مجيد با يك تعدادي از بچه‌هايي كه از تخريب لشكر 27 بودند، براي شركت در اين عمليات به قرارگاه رمضان آمدند.

بايد گفت كه عمليات‌هاي برون مرزي مشكلات خاص خودش را دارد. چه بسا افرادي كه سلامتي كامل دارند در اين عمليات‌ها و مسيرهاي سخت و صعب‌العبور آن كم بياورند اما آقا مجيد با آن باور عميق و عشق و علاقه وصف ناپذيري كه به شهادت و انقلاب و امام داشت، نتوانست طاقت بياورد و با همان وضعيت خود را به عمليات رساند. اين عمليات در حالي بود كه فقط چند روز پياده روي بچه‌ها طول مي‌كشيد تا به هدف برسند.

عمليات فتح 6 دو هدف داشت: هدف اول تصرف شهر «مرگه‌سور» عراق بود و هدف دوم انفجار پل "قلندر"، پلي كه در جاده بين شهر «مرگه‌سور» و  منطقه دياناي عراق قرار داشت.

آقا مجيد جزو آن گروهي بود كه بايد سراغ اين پل مي‌رفتند ولي از آنجايي كه دشمن متوجه شده بود، وقتي به آنجا رسيديم متوجه شديم كه دشمن كاملا بر پل مستقر شده و اصلا امكان نزديك شدن به اين پل نيست.

براي اينكه عراق نتواند آن زمان كه بچه‌ها به شهر «مرگه‌سور» حمله مي‌كنند، نيرو به اين شهر اعزام كند و براي جلوگيري از اين كار بايد مسير حركت نيروهاي عراقي مسدود مي‌شد، آنجا بود كه آقا مجيد و همراهانش تصميم گرفتند كه كمي بالاتر از پل رفته و جاده را بشكافند. كه همين كار را نيز كردند. جاده را به طوري شكاف زدند كه ارتش عراق به هيچ عنوان نمي‌توانست نيروي كمي به شهر بفرستد.

بعد حمله به شهر «مرگه‌سور» حدود 300 نيروي عراقي با تجهيزات كامل و خودرو عازم اين شهر شدند، كه به كمين آقا مجيد و همراهانش خوردند و جاده منفجر شد. در آنجا حدود 90 عراقي اسير شدند و تقريبا باقي مانده اين 300 نفر هم به هلاكت رسيدند.

تقريبا اين عمليات برون مرزي به اهداف خود رسيد و صد در صد با موفقيت به پايان رسيد عملياتي كه در آن شهيد پازوكي حضور موثر داشت.

 

 

دانشجويان عجيب شيفته‌اش مي‌شدند

شهيد پازوكي چهره شادابي داشت و خوش‌رو و خوش‌برخورد بود. بعدها كه آقا مجيد در ميان جوانان خصوصا دانشجويان مي‌رفت، عجيب اين دانشجويان را شيفته خود مي‌كرد. با چهره شاداب و خندان خود و برخورد اخلاقي كه داشت بسيار محبت جوانان را جلب مي‌كرد.

ايشان يك داستاني را براي تعدادي از دوستان خود گفته بود. يك روز هم كه ما لشكر 27 بوديم، آقا مجيد يك ديداري با سردار همداني كه آن زمان فرمانده لشكر 27 بود، داشت. بعد از آن ديدار، آقا مجيد آن اتفاق را براي من هم نقل كرد. گفت كه شبي در مقر تفحص در فكه بودم. آن هم زماني كه خيلي سفر كاروان‌هاي راهيان نور به مناطق جنگي به اين اوج نرسيده بود. مي‌گفت در همان حالت خواب و بيداري شنيدم كه يك سر و صدايي مي‌آيد. با خودم گفتم كه اين موقع شب كه هيچ خبري نيست؛ وقتي بيرون رفتم، ديدم كه حدود 15 – 16 نفر همه سربند يا زهرا سلام‌الله‌عليها بر سر بسته و در حال ذكر خانم  سينه‌زنان به سمت معراج الشهدا ( محل نگهداري شهدا) مي‌روند.

يك لحظه ترسيدم. برگشتم به مقر و زير پتو رفتم و تلاش كردم كه بخوابم. همين كه خوابم برد يكي از دوستان شهيدم را ديدم كه گفت مجيد تو كه همواره درخواست شهادت مي‌كردي چرا الان فرار كردي؟

چه بسا آن خواب آمادگي را براي شهادت ايشان مهيا كرد چرا كه تنها 7 -8 روز بعد از تعريف اين ماجرا توسط آقا مجيد بود كه خبر شهادتش منتشر شد.

آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟

او رهرو عشق بود و عشق خود را این چنین در قسمت هایی از دست نوشته اش که بعد از شهادت " نامه ای به خدا " نام گرفت، نگاشته است:

با سلام به بلندای آفتاب و گرمای محبت عشق؛ عشق به همه خوبی ها ، به مهدی (عج) آن ماه پنهان و خمینی روح بلند خدا که پدری خوب بود و بر خامنه ای رهبر صابران بعد از پیامبر (ص)

یا زهرا ؛ فدای مظلومیت شویت امیرالمومنین و لب عطشان حسین(ع) . ای مادر حسن و ای جده سادات ، ای حوض کوثر، ای فریاد رس عباس در کربلا ، ادرکنی ادرکنی ادرکنی ؛ الساعه الساعه الساعه؛  العجل العجل العجل.

به حق خون علی اصغر و آه زینب ؛ به خون چشم مهدی در یوم عاشورا، خدایا هر چه از شهرت فرار کردم ، شهرت به سراغم آمد.

آیا کسی که از کاروان شهدا جامانده، لیاقت سربلند کردن دارد؟ کسی که در دریای معنویت جنگ مردود شده، دیگر روی عرض اندام دارد که بیاید و خاطره بگوید؟

ای امام زمان عزیز، تو را قسم به خون دوستان شهید، از ما بگذر که تقصیر کردیم.

ای پدر بزرگ ملت، مرا ببخش که کمکاری کردم و شایسته سربازی تو نبودم....

 

 والسلام- غلام و نوکر بچه های فاطمه(س)، مجید پازوکی


 

 

رایةالهدی ، تارنمای هیئت کربلای بیت المهدی(عج) ، کــــــرج

:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1591
|
امتیاز مطلب : 24
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
شکر ،خدارا که درپناه حسینم(ع)،گیتی ازاین خوبتر،پناه ندارد........................... ....هرکسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت/ زان میان پروانه را در اضطراب انداختی / گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما / سایه دولت بر این کنج خراب انداختی.../ اللّهم عجّل لولیّک الفرج........ ...با عرض سلام و تحیّت خدمت شما بازدید کننده گرامی به اطلاع می رساند که """برنامه ی هفتگی هیئت کربلا (محمدشهر- عباس آباد - کرج ) به شرح ذیل می باشد: پنجشنبه شب ها ساعت21 با مداحی " حاج رحمــــــــان نـوازنـــــــی "/ جمعــــــــه ها ساعت 7 صبح قــــرائت دعای ندبه توسط آقای محمــــــد بازوبنــــــــدی و شــــرح آن توسط شیخ انصــــــــاری ...ضمنا مراسماتی که بصورت مناسبتی برگزار می گردد از طریق سامانه پیام کوتاه به اطلاع عموم بزرگواران می رسد. سامانه پیام کوتـــــــــاه این هیئت نیز با شماره 30008191000002 پل ارتباطی بین ما و شما می باشد.لطفا نقدها و پیشنهاد های خود را و همچنین پیامک های مهـــــــــدوی و دلنوشته هایتان را جهت انعکاس در این تارنما برای ما ارسال نمایید.ضمنا جهت عضویت در این سامانه عبارت * یازهرا * را به شماره فوق پیامک نمایید. التماس دعا.
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه