روایتی متفاوت از همسر شهید مدافع حرم شهید علی اکبر عربی

میعادگاه : کـــرج . محمدشهر . ابتدای عباس آباد.بیت المهــــــــدی (عج

منوی کاربری


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
موضوعات
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



لینک دوستان
آخرین مطالب
دیگر موارد

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 307
بازدید دیروز : 3991
بازدید هفته : 9599
بازدید ماه : 46276
بازدید کل : 471929
تعداد مطالب : 3378
تعداد نظرات : 51
تعداد آنلاین : 7

آمار وب سایت

آمار مطالب

:: کل مطالب : 3378
:: کل نظرات : 51

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 7
:: تعداد اعضا : 1

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 307
:: باردید دیروز : 3991
:: بازدید هفته : 9599
:: بازدید ماه : 46276
:: بازدید سال : 471929
:: بازدید کلی : 471929
نویسنده : گمنام
دو شنبه 6 شهريور 1396

سوگند به خدا که عشق به امام حسین(علیه السلام) و حضرت زینب(سلام الله علیها) در سرنوشت مان نوشته شد… و اینطور شد که من تو را همدمی بی مثال انتخاب کردم…

دایی ات واسطه آشنایی ما با هم شد.

تو اهل روستای سرکوبه بودی، از توابع شهرستان خمین متولد سال ۱۳۵۴، من هم که اهل اراک بودم و پنج سال از تو کوچکتر… بعدها فهمیدم چقدر از من بزرگتری، و روحت چقدر بزرگتر… و شدی آینه ای که خودم را در آن می دیدم… و چقدر تلاش کردم که همراهی و هم قدمی با تو را از دست ندهم… و از خدا خواستم که مثل تو بزرگ شوم و بزرگتر…

برای من ایمان، تقوا و اخلاق نیکو از همه چیز مهمتر بود و تو همه اینها را با هم داشتی. من باور داشتم که برکتی که در زندگی یک پاسدار است، برکتی الهی است… تو سرباز امام زمان(عج) بودی… دایی های شهیدت که چقدر دوستشان داشتی… چقدر به آنها ارادت داشتی… گفتی: آنها الگوی زندگی تو هستند و می خواستی مثل آنها باشی…

یادت هست… خانه پدرت بودیم وقتی برای اولین بار درباره ی اعزام به سوریه با من حرف زدی… میخواستی مرا آماده کنی… این عادت تو بود… هیچ وقت بدون رضایتم کاری نمیکردی… هر جور که بود رضایتم را میگرفتی… اما آن روز… همین که اسم سوریه را آوردی، بی اینکه بخواهم و بی اینکه بدانم چرا… اشکهایم جاری شد. بی امان بی امان…

پدر کمی آن طرفتر استراحت میکرد. با صدای هق هق گریه هایم بلند شد. به تو تشر زد که به عروسم چه گفتی که این طور ناراحتش کردی؟… تو با آن چهره مهربانتر از همیشه ات، لبخند زدی و گفتی هیچی بابا جان… من کاریش نکرده ام، چیزی نگفته ام… هر چه می گویم، گریه می کند…

انگار قلبم همانجا با صدای گامهای جدایی ات کم کم آشنا می شد…

شاهد بودم که چقدر زنگ زدی به این طرف و آن طرف، چقدر به هر کس که می شد و فکر میکردی رو زدی، التماس کردی که اجازه دهند بروی… حال جسمانی ات خیلی خوب نبود با آن کمر دردهای شدید… ولی انگار دیگر روی پای خودت بند نبودی؛ خصوصا وقتی اربعین پیاده رفتی کربلا یا وقتی که رفتی عملیات سردشت… خوب یادم هست که چقدر اشک ریختی که چرا لیاقت شهادت را نداشته ای… اشک حسرت می ریختی و می گفتی: به چشم خودم دیده ام که گلوله ها چطور از کنارم عبور می کنند و دریغ از اصابت یک تیر. میگفتی با چشم خودم دیدم و با همه وجودم فهمیدم که شهادت لیاقت می خواهد…

راست میگفتی… و عاقبت خداوند لطف کرد و لیاقت شهادتت را در کنار عمه سادات عنایت نمود…

شب هفتم محرم بود. هرگز فراموش نمی کنم. داشتیم میرفتیم شهرستان برای مراسم عاشورا. توی راه به جمعیت زیادی برخوردیم. پیاده شدی، انگار تشییع پیکر یکی از دوستان شهیدت بود… خدایا! چه می دیدم، دیگر علیِ چند ثانیه قبل نبودی… انگار از پا افتاده باشی… انگار از حال رفته باشی برای لقاء خدا… غرقه در خون… آتش دیدار در وجودت زبانه میکشید… اشک می ریختی بی محابا… بی تاب… بی قرار…

سراسیمه…آشفته… تمام راه گریه می کردی… طاقت این سراسیمگی تو را نداشتم… طاقت بی طاقتی تو را نداشتم… بچه ها را بهانه کردم… گفتی: دیگر نمی توانی… و من داشتم آرام آرام پا به عرصه می گذاشتم… دیگر… دیگر شاد نبودی، دلت آنجا بود…

عاشورا که شد، آمدی جلویم نشستی… صاف توی چشمهایم نگاه کردی و گفتی باید بروم… و من که لبریز از محبت تو بودم… تو را بیشتر از جانم دوست داشتم… چطور می توانستم، چطور میخواستم مانع رسیدن به آروزهایت شوم…




:: موضوعات مرتبط: ایثـار و شهادت , ,
:: بازدید از این مطلب : 1058
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره ما
شکر ،خدارا که درپناه حسینم(ع)،گیتی ازاین خوبتر،پناه ندارد........................... ....هرکسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت/ زان میان پروانه را در اضطراب انداختی / گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما / سایه دولت بر این کنج خراب انداختی.../ اللّهم عجّل لولیّک الفرج........ ...با عرض سلام و تحیّت خدمت شما بازدید کننده گرامی به اطلاع می رساند که """برنامه ی هفتگی هیئت کربلا (محمدشهر- عباس آباد - کرج ) به شرح ذیل می باشد: پنجشنبه شب ها ساعت21 با مداحی " حاج رحمــــــــان نـوازنـــــــی "/ جمعــــــــه ها ساعت 7 صبح قــــرائت دعای ندبه توسط آقای محمــــــد بازوبنــــــــدی و شــــرح آن توسط شیخ انصــــــــاری ...ضمنا مراسماتی که بصورت مناسبتی برگزار می گردد از طریق سامانه پیام کوتاه به اطلاع عموم بزرگواران می رسد. سامانه پیام کوتـــــــــاه این هیئت نیز با شماره 30008191000002 پل ارتباطی بین ما و شما می باشد.لطفا نقدها و پیشنهاد های خود را و همچنین پیامک های مهـــــــــدوی و دلنوشته هایتان را جهت انعکاس در این تارنما برای ما ارسال نمایید.ضمنا جهت عضویت در این سامانه عبارت * یازهرا * را به شماره فوق پیامک نمایید. التماس دعا.
منو اصلی
نویسندگان
آرشیو مطالب
مطالب تصادفی
مطالب پربازدید
پیوندهای روزانه